علم الهدی جا نمونی
آخرین اتوبوسی بود که اومد، اسمش علم الهدی بود راه افتادیم رو به زنجان، تا ساعت چهار گشنه بودیم، شام رفتیم دانشگاه سنندج بعد بردنمون هتل پادگان با تختهای قشنگ! و سوله های طویل! و هوای خنک! طاق بستان چند تا از بچه ها رو جا گذاشتیم و تنگه مرصاد یه ناهار رمانتیک بارونی خوردیم و نه که صندلی اضافه داشتیم! بچه های ادبیات اومدن مهمونی...! انقدر بی لیاقت بودیم که اباعبدا... اجازه نداد تا مرز بریم، گفتن قسمت نبوده سرِ پلِ ذهاب یه شب موندیم و صبح همراه چین و چروک زاگرس رو به جنوب راه افتادیم، بچه های جغرافیا مناطق رو از نظر زمین و هوا و... شناسی برامون شرح می دادن اتوبوس ما از نظر امکانات رفاهیhigh level بود و لنگه نداشت، از دوش حمام گرفته تا استخر و ...؛ حکایت ما هم مَثَلِ ماهی بود و تُنگ، همه امیدمون به سرازیزی جاده بود تا سطح آب دریاچه کفباس ! یه کم بره پائین، از شانس آب حوض کش همرامون نبود رسیدیم پادگان شهید باکری بابا برقی تا روی ماهمون رو دید از حال رفت!. مداح کاروان، حاج محسن تو حسینیه شوری بپا کرد یه روضه حسینی... ؛ راستی تو سوله هم شوری بپا بود، شور حاج آقا نوری!؛ ماجرای خواب اصحاب کهف و سمفونی رو هم از بر و بچ بپرسین بجای شوش دانیال به اشتباه سر از نقطه صفر مرزی درآوردیم، فکه! باقی هم اومدن؛ نماز رو که خوندیم رفتیم قتلگاه، نوشته بود با وضو وارد شوید... زمین بچه ها رو تو رمل های فکه زمینگیر کرده بود ولی زهی خیال محال، همه آسمونی شده بودن انتهای طلائیه رسیدیم به یه سه راهی، سه راه شهادت! می گفتن سه تا از راههاش به بهشت می رسه شب مهمون شهدای هویزه بودیم، برامون جشن هم گرفتن، البته از نوع پتویی! خرمشهر و آبادان و اروندرود و حماسه والفجر 8 نقطه صفر مرزی؛ شلمچه بود و غروب... قابل وصف نیست؛ شنیدن کی بود... تو اهواز سوله مون رو اشغال کردن، حیف که حکم جهاد نرسید... شب قم بودیم؛ چند تا از بچه ها متصل! شدن و از اتوبوس جا موندن آه... جمکران!... دو رکعت عشق و دو تا عریضه ... ، نمی دونین چه حالی داره از کربلا بیای و مهمون آقا بشی...
هوالسلام.