نگاه منتظر مادر

گناهی ندارد این زن...
اگر هنوز چشم انتظار فرزندش نشسته...
هرچه نباشد، پشت سر مسافرش آب ریخته بود.‏..

 

 

 

 

کسی را که در یاد خواهی‌سپرد...

کجا، کِی خداحافظی کرده‌ است؟

قاب عکس زندگی...

 

 

چقــدر دلتنــگ حضــورت هستــم!

کــاش تصــویــرت، نفــس مــی کشیــد...

 

مادر شهید حسین خان محمدی

آه کشید.... من شکستم



محکم وایساده بود ، مادر شهید بود ، پرسیدم: نحوه ی شهادت؟

نشست ، گریه کرد .

گفت : همه از تشنگی شهید شدن ، پسر من موند تو محاصره ، تو سرما یخ زد

گریه کرد

آه کشید

من شکستم...

 

محرم

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

 

 

Majlis e Aza

جان باز....

 

....:جان‌باز است؛ قرص‌های آرام‌بخش‌ را برای او می‌خواهم

- جان‌باز!! از چه ناحیه‌ای؟

زن، کبودیِ گونه‌اش را پوشیده بود

: موجِ انفجار که ناحیه نمی‌شناسد...




پ.ن: هم‌سرِ جان‌بازِ بودن، سختی دارد، رنج دارد، ثواب دارد؛ افتخار هم

مطلب از وبلاگ ملیتا

دلتنگی این روز ها

 

دلم هوای اردو جنوب کرده ...

اردو جنوب دانشگاه تبریز ...

 

همین.

 

 

از کوچه ی ازل

 

همه توفانی بوده اند

 نیاکانم

 موج زاده ام من

  قرارم نیست.

 

ایران

 

 

 

به کوری چشم دشمنان اسلام

 

 سرفرازباشی میهن من

 

 

ای کاش . . .

 

 

 

گل اشکم شبی وا می شد ای کاش

همه دردم مداوا می شد ای کاش

 

به هر کس قسمتی دادی خدایا 

 شهادت قسمت ما می شد ای کاش . . .

حس می کنم به شهادت نزدیکتر شده ام

 

دفتر خاطراتت را که مرور می کنم می بینم  از حسین (ع) و نزدیکی ات به شهادت

 نوشته ای :....

دیشب شب عاشورا بود. همه گریه می کردند . در گوشه ای از سنگر زانو بغل کرده

 بودم و چشماهایم را دوخته بودم به دور دست ها. در خلوت خویش سواری را دیدم که

مردم را به جبهه می خواند ... .

بچه ها می رفتند برای عملیات.

فرمانده می گفت: هر کس دلش با حسین نیست نیاید و همه می گریستند .

دیشب هیچکس خیمه گاه حسین را ترک نکرد . دیشب هیچکس بهانه خانه و فرزند را

نگرفت . حس کردم حسین در کنار بچه هاست . دیشب بوی خوبی فضای سینه ام را

پر کرده بود. حس می کنم زودتر از قاسم مرا به میدان می فرستد.

 امشب حس می کنم به شهادت نزدیکتر شده ام،....!

«شهید محمود مرید پور»

بدون شرح

 

انصافا شبیه شهید همت نیستم؟ فتبارک الله......

 

منبع عکس: تدارکاچی


تا اونجا که یادم می یاد این آقا - برادر پاسبان هستن یه زمانی مسئول بسیج دانشکده علوم انسانی بودند.

 

انشاء الله که پس از زندگانی با عزت  به درجه رفیع شهادت نائل بشن.

 

خرمشهر را خدا....

 

و مرگ

سفارش من

به آنان که فراموش کردند

که نخل هم دوست دارد

 سرسبزی را

 و خیابان

قدم های کودکی را

که عروسکش سالم است

          ****

رد چکمه های فرو رفته

بوی علف می داد

کودکی نبود تا پای بکوبد

برای هوا کردن بادبادکی

که پدر ساخته بودش

          ****

خدا

که فرمان داد

                 فرشته ها ریختند

 

 

 

آیین غلامی

 

 

دست چپم نذر حضرت ابوالفضل(ع)  

همیشه دست راستش به سینه بود . مثل کسی که به آدم بزرگواری عرض ارادت می کند . آن روز هم ، همین حالت را داشت . رو کردم به او و گفتم :

رزمندگان

-          آقا مهدی با کی داری حرف می زنی ؟

-          لبخندی زد و گفت : مِهدی نه ، مَهدی .

-         گفتم:هر دویش یکیه ،فرقی نمی کنه .سری تکان داد :

-          نه ، مِهدی با مَهدی خیلی فرق داره .

-          خندیدم : عجب ، خوب آقا مَهدی ، تا کی می خوای دست به سینه باشی ؟ این عادت را ترک کن .

-          به رو به رو اشاره ای کرد : دامن افق ، چقدر قشنگه .

می دانستم دارد مسیر حرف هایمان را عوض می کند به همین جهت خندیدم : .......  

-          داداش من ! زود شاعر شدی ! آقا مَهدی ! اون هم در 14 سالگی .

راستش نمی خواستم بیش از این اذیتش کنم ، پیش خودم گفتم شاید این عادتی برایش شده یا یک حالت خاصی در او پیدا می شود ، البته توی خانه اصلاً چنین عادتی نداشت . مسیر حرفم را عوض کردم .

-          دلت برای خونه تنگ نشده ؟

-          چرا ؟ خیلی هم تنگ شده ، بخصوص برای مادر .

-          پس چرا نمیری سری به خونه بزنی .

-          میرم . بذار جنگ تموم بشه .

-          خب ، اومدیم و جنگ به این زودی ها تموم نشد .

کمی فکر کرد و بعد سرش را خاراند .

-          یعنی تا همیشه این جنگ ادامه داره .

-          خوب ، ممکنه داشته باشه .

-          من هم تا همیشه این جا می مونم .

خندیدم :

-          عجب دلو جرأتی ، خدا حفظت کنه ، ولی این رسمش نیست . من برادر بزرگترت هستم . می دونم مادر چقدر دلتنگ توئه . باید بری پیشش .

-          می دونی محمد آقا! روزی که به جبهه اومدم تازه خودم رو شناختم و چیزهایی این جا دیدم و می بینم که فکر نمی کنم هیچ کجای دنیا پیدا بشه .

-          تو که توی خونه این عادت رو نداشتی .

-          من همیشه احساس می کنم آقا پیش رویم است . به همین جهت دست راستم رو برای احترام روی سینه دارم . دست چپم رو نذر ابوالفضل کردم و تا پای رفتن دارم ، توی جبهه می مونم .

دیگر چیزی نگفتم و از او جدا شدم و او را به حال خودش رها کردم . اخلاق و رفتار او در خانه و جبهه زمین تا آسمان فرق کرده بود . با این حال توی خونه بازیگوشی زیادی داشت . در کنارش جسارت و شجاعت فراوانی هم از خود نشان می داد . اصلاً خود من در خانه ، از این ویژگی او تعجب می کردم . از روزیکه به جبهه آمده بود ، حالاتی در او نمایان شد که من هرگز قبلاً ندیده بودم .

آقای خاکی نگاهی مظلومانه و اندوهگین به من انداخت و در حالی که توی چشمش اشک می جوشید گفت : راستش خیلی مردانه با دشمن جنگید ،آن قدر که فشنگ و مهماتش تموم شد . برایش یه نارنجک پرتاب کردم و گفتم آقا مهدی بگیر و اونو طرف دشمن پرتاب کن . اون هم با همان کتف و شونه زخمی اش نارنجک رو به طرف دشمن پرتاب کرد اما ناگهان گلوله ی توپ زمین و آسمان را یکی کرد و دیگر مهدی را ندیدم . ما هم بر اثر بارش شدید گلوله های دشمن مجبور شدیم کمی عقب بکشیم .

آقای خاکی دیگر طاقت نیاورد و گریه اش شدیدتر شد. بغضم ترکید و به گوشه ای پناه بردم . یاد مادر افتادم که با شنیدن خبر شهادت مهدی چه خواهد کرد .

بعد از دو سال جنازه اش را آوردند . با دیدن جنازه اش آن چنان دچار شگفت شده بودم که فقط زیر لب گفتم : الله اکبر ، لا اله الا الله .

دست راست مهدی روی سینه اش بود ، دست چپ و دو پایش هم قطع شده بود .

خاطره ای با طعم شیرین سوتی

 

ادروی سال سال 86 برای من اردوی غریب ، عجیب و البته با سوتی های فراوان بود.

اگر حافظه امم یاری کنه فکر کنم حرکت 24 اسفند بود که مصادف بود با روز انتخابات مجلس (نکنه انتخابات شورا شهر باشه؟!؟)

لحظه رای دادن زایرا دیدنی بود .

خانم حسینی و من (صفا) تو یک اتوبوس بودیم  ،تنها ما دانشگاه تبریزی بودیم و بقیه دانشجویان تربیت معلم بودن.

(غریبی درد بی درمان غریبی ۰ البته یک ساعت اول )

اون روز هوای تبریز مثل روزای دیگه اش چهار فصل بود سرد گرم آفتابی ابری...

پالتو مو گذاشته بودم تو اتوبوس . یهو هوا سرد شد رفتم پالتومو بردارم بپوشم چشمم افتاد به مدعو.

هنوز اتوبوس از جاش تکون نخورده بود مدعو آورده بودن!؟!!!

یه روحانی ، بنده خدا خودش هم معذب بود. سرتون درد نیارم . تا اومدم پالتو رو بردارم افتاد رو عمامه(سر) مدعو.

ادامه نوشته

خوش باد....

 

 

خوش باد که از بهار بهتر باشیم

 

سرسبز تر از سرو وصنوبر باشیم

 

آن روز مبادا که در این باغ وجود

 

شرمنده لاله های پر پر باشیم

 

.