خواب

سلام

سلامی نه به دوستانم، و نه به ملت شریف ایران و نه به دولتمردان ایرانی.

این سلام فقط تقدیم به شهید احمدی روشن و دوستانش.

این نامه نیست، بلکه اقرار نامه ایست خطاب به این شهدا.

آسوده نخوابید که اقرار می کنم ما پیش تر و عمیق تر از شما در خوابیم.

اقرار می کنم که همه تلاشتان برای غنی سازی 20 درصد را به باد دادیم.

اقرار می کنم که با شیطان بزرگ وعده کردیم که هرچه شما رشته بودید و هر مقدار سوختی که با همت شما جمع شده بود در عرض کمتر از 6 ماه  پنبه کنیم، بسوزانیم.دود کنیم. نابود کنیم. 

اقرار می کنم که شیطان بزرگ را بیشتر از هر موقعیتی در طول 30 سال گذشته شاد کردیم.

اقرار می کنم که علم بی غیرتیمان را برافراشتیم.

اقرار می کنم که پا روی خون شریفتان گذاشتیم.

اقرار می کنم که دفاع مقدستان از حقوق امت مسلمان را به گند کشیدیم و ...

و اقرار می کنیم که برای این همه خیانت ها به هم تبریک گفتیم!

و اقرار می کنم که من و امثال من که هیچ، حتی بسیجی ها هم ککشان نگزید! 

چه خوب که زود رفتی تا دوباره خانه نشینی را تحمل نکنی. 

چه خوب

خیانتی با نام "تنش زدایی"


سلام. حرص می خورم ولی باید تحمل کرد.
جای متوسلیان خالیست که الی بیت المقدس اش را کردند بیت المقدس.
بزرگان این وبلاگ فرمودند که به دلیل اختلاف آرا بین دوستان(این هم لابد از بصیرت زیادی است!) اسم نامزد خاصی را نیارید.
چشم، اطاعت. با این که حجت بر من تمام شده، ولی به احترام نظر بزرگان، به جای دفاع جانانه از حق، راه مصلحت اندیشی و عافیت طلبی می گیرم و تقیه می کنم.
لب مطلب: همه ی نامزدها جز 2 تن از ایشان فرمودند تنش زایی شده در این 8 سال،
ما تنش زدایی(بخوانید دفع بلا از شکم) خواهیم کرد.

این را همه آنهایی ببینند که از نگرانی شکم هوای خیلی کارها به سرشان زده


پدران این دو عزیز شهیدند یا تنش زا؟!

به زعم آقایان عافیت طلب ، تنش زا

به زعم امام خمینی و امام خامنه ای و ... که فقط اسمشان را یدک می کشیم، شهید

یادمان باشد که پدران این دو نازدار در دفاعی مقدس (که اثری از توپ و تانک در آن نبود و آنچه از مقابل و پشت سر بهشان حمله می کرد بدتر از توپ و تانک بود) شهید شدند.

و حالا نوبت ماست که یا راهشان را ادامه دهیم و یا پا روی خون پاکشان بگذاریم و هوای شکم را داشته باشیم.

اگر ادامه راه ایشان تنش زایی است ، من یک تنش زا هستم.

یا علی مددی


آرزو

سلام
خبرم کردن. زیارت ارباب قسمتت شده. کی؟ عید نوروز.
یکی از بچه های هیئت گفت: امروز عاشوراس. می خواستی به جای عید نوروز، عاشورا قسمتت می شد تو کربلا باشی؟
گفتم: نه! هیچ وقت همچین آرزویی نداشتم و ندارم!
گفت: چرا؟
گفتم: چون از حسرت می سوزم و می میرم اگر عاشورا تو کربلا باشم. توانش رو ندارم داداشم.
گفت : یعنی چی؟ منظورت چیه؟ حسرت چی؟ آدم عاشورا تو کربلا باشه و باز حسرت چیزی رو داشته باشه؟
گفتم: حسرت اینکه چرا هزار و سیصد واندی سال دیرتر پام به کربلا رسید. وقتی قدم به این سرزمین گذاشتم که کار از کارگذشته ، که امامم ...
و در اون لحظه، من که هیچ، بزرگان هم توان گفتن واقعه را ندارند.
خدایا اگر لیاقت یا توان یاری و یا اقلا خوشنودی امامم رو ندارم، کمکم کن تا اقلا مایه کدورت خاطر مبارکشون نباشم.

یا علی مددی


زندگی

سلام

دوستان حواسمان هست که :


آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت یابیم

نیامده ایم که به هر قیمتی زنده گی کنیم


؟؟؟ هست یا نیست؟

توضیح مصداقی :

وقتی می رم کربلاهای ایران تازه مفهوم " زندگی" و "قیمت" رو می فهمم. یادش بخیر اردوی اول. چه تغییری.

راست گفتن که شنیدن کی بود مانند دیدن. خدا قسمت همه بکنه ای زیارت احیاگر رو. 

خدایا ! کی می رسه اسفند ماه؟ دلم پوسید از "زنده گی". می خوام  بازم عطر "زندگی" به مشامم بخوره تا زنده شم و زندگی کنم.

التماس دعا

یا علی مددی

حدیث

سلام

روز ارتش خدمت همه ارتشیان ، غیور مردان ، خانواده ایثارگران ارتشی و همه کسانی که آماده بودند و هستند تا مردانه از دین و میهنشان دفاع کنند، تبریک و تهنیت!

کیبوردم مشکل دارد . مجبورم مختصر بنویسم.

دوست دارم حقیقتی را از دفاع مفدس در نظر بگیریم.

هر چند که بازرگان ارتش را کاست و تعدادی از بزرگان ارتش علاقمند به رژیم پهلوی بودند و مخالف انقلاب اسلامی و به هر دو دلیل یاد شده ارتش ایران بعد از انقلاب اسلامی(مخصوصا با تشکیل دولت موقت) بسیار تغییر یافت و قابل اتکا نبود. بنی صدر هم که آمد نور علی نور شد و ...

اما حدیث حقیقت را اگر ببینیم :

قبل از تشکیل سپاه به صورت مجموعه ای منسجم و ... این مرزداران غیور ارتش بودند که جان بر کف گرفته و برای دفاع از تهاجم رژیم بعث عراق فداکاری کردند. همکاری و همیاری های این دو ارگان را هم که می دانید .

حدیث ارتش و حدیث سپاه و حدیث های دیگر همه و همه را باید در جای خود ارج بنهیم و متشکر باشیم از همه مردان بی ادعایی که با ستاره و بی ستاره(بردوششان) ستارگان آسمان رشادت و مردانگی بودند و هستند و خواهند بود.

خدا ارواح پاک همه شهدا مخصوصا شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران(زمینی، هوایی، دریایی) را در این روز عزیز غریق نور و رحمت کند و مارا با ایشان محشور نماید. آمین!

یا علی مددی

شهید مهدی فیروزکوهی در بهشت


سلام
این تصویر با چندین واسطه به دست بنده رسید تا در معرض دید عاشقان شهدا قرار دهم.
شهید مهدی فیروزکوهی ، به باغی از باغ های شهید آقا مهدی باکری دعوت شده، و مشغول جمع آوری تخم ختمی، برای کاشت در باغ خود است(به نقل از شاهدین غیب!)


آنهایی که چشم بصیرت دارند، می توانند آقا مهدی را در این باغ رویت کنند که ناظر به زوارش است.

خدایا ما را با شهدا محشور بفرما! آمین!

22 بهمن


سلام

اینم مطلب مرتبط .  مرتبط تر از این نداشتیم. شرمنده! 

بعدا جبران میکنیم.

یا علی مددی


مشکل اساسی من با راهیان نور

سلام

خلاصه و بی مقدمه

من همیشه شرمسار بانوی دو عالم، حضرت فاطمه زهرا(س) هستم.

و می دونم برای همیشه این شرمندگی خواهد بود.

از همه معصومین(ع) حاجت میخوام الا بانو.

چرا؟ خب معلومه ، از فرط شرمندگی.

هر جا ، تو هر مراسمی  که به بانو استغاثه کنن و توسل و ... من لال مونی میگیریم. از خجالت مچاله میشم تا توسل و استغاثه تموم بشه!!! به جان خودم.

خب چه ربطی به اردو داره؟

حالا تو این اردوی زیارتی کربلاهای ایران هم ، برو بچز عاشقانه و عارفانه به بانو متوسل میشن. یعنی گزینه اول برای توسلشون حضرت فاطمه زهراست. 

هیئت حضرت فاطمه الزهرای بسیج دانشگاه تبریز رو که می شناسین؟ از اون لحاظ.

و شاید از لحاظ مختلف دیگه.

یا علی مددی


وای بر این دل سیاه من.


شوینده هایی با ایزوی برتر از 9001!


سلام
شاید شوخی باشد، شاید جدی
اما بهتر است شوخی شوخی، جدی شود.
همین شوینده را می گویم. ادبیاتم هم جدی و کتابتی شده . از بس که شوخی ام را جدی گرفتم.
امیدورام این عنوان شوخی برایتان جدی ختم شود.

یک شب بیدار شدم و دیدم کسی در اتاق نیست! رفتم بیرون. چون معمولا صابون در دستشویی نبود، کورمال کورمال به داخل تدارکات دسته رفتم. ناگهان یکه خوردم.
پست کارتن های تغذیه، قامتی بلند و لی خمیده باگردنی کج دیدم. رفتم داخل. زیر نور مهتاب، با چهره ملتهب و گریان و دستان به التماس بلند شده ی مسعود هم نوا شدم. در قنوتش داشت تندتند با اشک و ناله مناجات شعبانیه را از حفظ می خواندو اشک می ریخت.
دیگر نیازی به صابون نبود! شسته شده بودم و پاک.

من از این مسعودها در اردوی جنوب دیده ام.  زیاد. تا دلت بخواهد. اما راستش را بخواهید هنوز نفهمیدم در قنوت چه دعایی می خوانند.
اگر شما خواننده محترم ، عضو اتحادیه مسعود ها هستید، لطفا کامنتی معنوی درج بفرمایید.
خدایا من و هم رزمانم را هم مسعود فرما!

یا علی مددی 

استراحت مدل بسیجی

وقتی اسم شهرام شریفی را در رخصت نامه دیدم یاد این خاطره افتادم.


من خودم هیچ سالی در اردوی جنوب عضو دائم فرهنگی نبودم. یا اجرایی بودم یا پیشرو بودم. سال آخر هم که تدارکات بودم. این موضوع که برای شما نقل می کنم مربوط می شود به اردوی جنوب سال 81 یا 82.

آقای شریفی دانشجوی رشته شیمی بود و خط خوبی هم داشت. آن سالها زایر صفا را با خودکار می نوشتیم. هم به خاطر کمبود امکانات و هم به خاطر اینکه اعتقاد داشتیم آنطوری زیباتر بود. آن سال زایر صفا را شهرام شریفی می نوشت. کار سختی هم بود. آنهایی که در زایر صفا کار کردند می دانند که نوشتن زایر صفا از زمانی که کاروان برای خوابیدن و بیتوته اسکان پیدا می کرد. شروع می شد و اغلب تا نماز صبح یا حتی تا طلوع آفتاب طول می کشید.


یک جایی توی یادمان هویزه نشسته بودیم تا زایر صفا را بنویسیم. و چیزی به نماز صبح نمانده بود. من خودم خیلی خسته بودم و اواسط کار قدری خوابیدم. علی نوید هم بود. او هم کمی خوابید ولی آقای شریفی یک سره مشغول بود. چشمهایش کاملا سرخ شده بود و خیلی خسته بود. خلاصه کار به جاهای خوبی رسیده بود که آقای شریفی گفت: من خیلی خسته ام و می روم کمی استراحت کنم. قرار شد بعد از نماز کار را ادامه بدهند.


آقای شریفی رفت برای استراحت ولی بعدا فهمیدیم که رفته نماز بخواند و اصلا استراحت نکرده. بعد از نماز هم آمد و کار را ادامه دادند و تمام کردند.



مطلب از : برادر مرتضی برادری

قربانی کردن یا آزادگی

سلام

یه سوال!

حالا که امام حسین تو دشت کربلا و در عرض کمتراز یه هفته ، علی اصغر ، علی اکبر ،  ابولفضل ،  عبدالله و قاسم و .... رو قربانی خدا کرد تا بندگی و عشقش به الله رو ثابت کنه و دین خدا رو احیا کنه؛

حالا منِ شیعه حسین(ع) می تونم تا ظهر عاشورا، فقط "نفس" سرکشم رو قربانی کنم؟

خدایا خیلی نالایقم. می دونم. نیاز به یادآوری نیست!

کمکم کن تا برای اثبات بندگی و عشقم به تو، حداقل این نفس طغیانگرم رو قربانی راهت بکنم.

خودت بهتر می دونی که ؛اگر بتونم قربانی کنمش؛ آزاد میشم، آزاده میشم.

آمین!

 

 

شهدا جانشون رو کف دست گرفتن، تو آبروت رو!

سلام

کدوماتون تا حالا واقعا جنگیدین؟

نه با مریضی یا هوای نفس . نه .

منظورم تو دنیای بیرون از خلوت خودتون. تو اجتماع.

کدوماتون؟

دیدین اونجایی که همه برنامه ها انگار به هم میریزه، یه چیزایی کم میاد و چشم امیدتون فقط میره به سمت آسمون و خدای مهربون زمین و آسمون؟

من دارم میجنگم. و نمی دونستم که دارم میجنگم . و چون نمی دونستم گاهی کم میاوردم. 

چند سال پیش بود. 83 هجری شمسی. از اردوی جنوب برگشته بودم و هیچ ذوق عید و دیدو بازدید نداشتم و تو لک خودم بودم.

قاطی کرده بودم . شاید هم کم آورده بودم. ناراضی بودم. شاکی بودم.

به مادر گفتم: من شرمنده پدر و همرزمانش هستم. شرمنده همه شهدا و جانبازان انقلاب و دفاع مقدس.

اونا چه زجرهایی که نکشیدن  در راه اسلام و من چه رفاهی که ندارم تو کشوری اسلامی و امن و هلو !

کاش می شد مثل اونا جهاد کرد.

کاش میشد باب جهاد اصغر باز بود و میرفتم به راه بی پایان پدر! کاش!

مادر با نگاهی مصمم و بدون تردید گفت : پدرت ات جونش رو گذاشت کف دست اش و رفت به میدونی که تحریم سلاح  داشت و کمبود جیره غذایی و.....

اما تو، آبروت رو گذاشتی کف دست ات  و تو این تحریم علمی و تکنولوژیک ادعای دفاع علمی از کشورت رو داری

پسرم ! آبرو کم ارزش تر از جانه؟ 

با مکثی آمیخته به بهت و فکر ،گفتم: نه! کسی که آبرو نداشته باشه، بهتره بمیره و زنده نباشه.

هنوز تو فکر حرف عمیق مادر بودم؛ که با دستهای گرم اش دستام رو گرفت و فشرد و تکون کوچیکی داد و گفت : مطمئن باش! ایمان داشته باش ، که راهی که میری مورد تایید خدا و پدرته. مورد تایید امام زمان (عج).

تو که می دونی جهاد علمی ، نیرو کم داره. نه فرمانده داره، نه سلاح، نه خاکریز. پس ، خوب بجنگ پسرم. خیلی خوب. 

لحظه های تو، خشاب تفنگته . و دقت تو در مطالعه و تفکر، همون نشانه گیری یه تک تیرانداز و یا آرپی جی زن. استقامت و سماجت ات در کشف مطلبی، شاید، صبر و  تحمل غواصی تنها در تاریکی امواج .

ولی سعی کن توسل و توکل، زیارت عاشوا و نماز شب و دعای توسل رو مثل پدرت تو اولویت برنامه ات داشته باشی. 

با چشمایی پر از ایمان و احساس و قدردانی از این راهنمایی زیبا گفتم : به روی چشم!

و دست  نوازشگرش رو بوسیدم.

یا علی مددی

امروز دلم زائر مدینه  شد

سالگرد پنج شهیِد گمنامِ مهمانِ دانشجویانِ دانشگاهِ تبریز.

همین  تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.

امام خمینی(ره)

بخونین،  رو پرچم نوشته. 

آآآآآه. 

ولی انگار حال همه خوب بود. کسی از میان چند هزار دانشجوی دانشگاه تبریز به دنبال شفا نبود که ....

که من باز امروز دلم پر نکشه تا غربت مدینه، تا تنهایی 4 معصوم بقیع، تا .....

که من باز شرمنده شهدا نشم از این بی وفایی....

بازم دم کارمندا و اساتید گرم که ازشون ،خیلی کمتر از دوستان دانشجو انتظار حضور داشتم.

جای خیلی هاتون و خیلی هاشون خالی بود. ولی من سلامتون رو رسوندم، ای اونایی که تو دانشگاه تبریز بودین ، ولی  وقت نداشتین که یادشهدا رو تکریم کنید!

چه بد میزبانانی هستیم! وای بر ما که اینقدر بی وفائیم! وای

زیارت اون 100-120 نفر قبول حق باشه ان شا الله.

یا علی مددی

 

ایول مرام همه بسیجیای نا رفیق رو!!!

خیلی بهم برخورد، جون داااش

نه عمرا ، انتظار سلام هم دارین؟

رووووو رو برم!

هر سال 20 اتوبوس راهی مناطق عملیاتی(کربلای ایران) می شه. می دونی یعنی چند نفر؟ بیست رو ضربدر 40 نفر کن.

از بین این همه بسیجی ، که تقریبا هر سال هم با کله می رن اردو و خیلی هم بهشون حال می ده و .... 2نفر پیدا نمی شه خاطره توپ برامون بفرسته؟

به زائر گفتم تخته نکن زائر صفا رو ولی انگار اشتباه کردم.......

یادمه تو فرهنگ بسیج گفتیم : نباید مصرف کننده باشیم و مثل ......

اما در عمل ، حتی بحث زائر صفا هم  که می شه ، دو نفر می نویسن و 800 نفر فقط می خونن(مصرف می کنن)

ایول به مرامتون!!! ایول!


هرچی فکر کردم بیشتر از چند تا دلیل به ذهنم نرسید . بگین کدوم یک از دلایل باعث بی توجهیتون هس:

1- زائر صفا ارزشی به اندازه فقط خونده شدن داره. و نه ارزش همراهی و هم صدایی

2- اردوی جنوب کشکه و ما فقط پیش مردم ادعا میکنیم که این اردو ال هست و بل

3- صرفا مصرف کننده بودن اونقدر ها هم که میگن، بد نیست. تنبلی هم همینطور

4- مبتلا به آلزایمر شدیم و همه چی بعد از چند مدت کوتاه ، پاک میشه از ذهنمون


جون داااش صحبت از وقت ندارم و .... نکن که من خودم اپسیلن ثانیه ای برنامه ریزی میکنم برا کارهام. هر کاری جای خود داره. زائر صفا هم عزیز دله

بیشینین بینیم با حال نیریم! اه



مانور

این خاطره برا واحد خواهرانه که با دو واسطه به دستم رسیده. امیدوارم تحریفی توش نباشه(یه کلاغ، چهل کلاغ) :

86 هم اردوی باحالی داشت. اتفاقای جالبی برام پیش اومد که درک جهاد رو برام قوی تر کرد.

اولین منطقه ای که ازش دیدن میکردیم، مرصاد بود. از چند کیلومتری دره مرصاد هوا حسابی به هم ریخته بود. باد و بارون قاطی هم ، دور اتوبوسا میچرخید و خاک و سنگریزه های منطقه رو مثل زر می پاشید رو سرمون(نه اینقدر لطیف). رسیدیم به مرصاد. از پنجره می دیدم که برادرایی که بیرون ایستادن ، از شدت باد بعضا زانوهاشون کج میشه و تعادلشون به هم می خوره.

به فکر رفتم که حالا ایشون جلوی باد تعادل نداشته باشن، ما خانوما با چادر و ....   چه شود!

خلاصه ، یه یاعلی گفتیم و با توصیه های ایمنی که مسئولین چندین بار تذکر دادن پیاده شدیم.

 کم مونده بود که باد سقف حسینیه (نمایشگاه) رو بکنه و ببره. تا حالا چنین بادی رو تجربه نکرده بودم. هر لحظه تصور میکردم که الان مثل کارتون "آلیس در سرزمین عجایب" ، باد ، من و اتوبوسا و همه کاروان رو با نمایشگاه ،از ته دره میکنه و می بره.

تو این گیری ویری، یکی از برادرای فرهنگی سر رسید و گفت : زائر صفای امروز رسیده دستتون؟ گفتم: نه.

ولی کاش نمی گفتم.

ازم خواست منتظر شم تا 3 سوت برگرده و بهم زائر صفا بده تا بین بچه ها تو اتوبوس پخش کنم.

با یه جعبه برگشت. داخل جعبه تک برگ های زائرصفا بود. جعبه رو که گرفتم دستم ، تسلطم رو چادرم کم شد. باد امون نمی داد. یا باید چادرم رو سفت می چسبیدم یا زائر صفا رو. زائر صفاها بدتر از چارد من قصد پرواز داشتن.

کار به جایی رسید که نشستم زمین و ذکر یا ابالفضل میگفتم. اشکم در اومده بود.

چند تا از برادرا دیوار مانند وایستادن و گفتن: خواهرا چند دقیقه پشت این دیوار بشینن تا طوفان آروم بگیره.

خدا خیرشون بده . اگه این کار رو نمی کردن. یه روضه حضرت عباس اونجا راه انداخته بودم.


اونجا بود که به خودم گفتم : خواهر بسیجی جنگ این چیزا رو هم داشت. تو این باد و در عرض نیم ساعت (فقط نیم ساعت) تو با کسی نمی جنگی. ولی بیست سال پیش رزمنده ها، تو هر شرایطی ، ساعت ها جلوی تانک و توپ و زیر بمباران هوایی با دشمن می جنگیدن. مرد و زن هم نداشت.

خدا زنده و شهید ، همه شون رو غرق در رحمت کنه.