کدوم برادر

اردوي جنوب سال 81 تمام شده بود. شب در قم مشغول انجام آخرين كارها بوديم كه متوجه شديم براي بازگشت بچه‌ها به شهرهايشان برنامه ريزي درستي نشده. به هر دري ميزديم انگار فايده نداشت. راننده‌ها هم دبه درآورده بودند. نگراني خودمان براي فردا صبح خيلي كم بود، از سرو صداي اعتراض بچه‌ها هم حسابي كلافه شده بوديم. بخصوص پنچ، شش نفر كه از همان اول حكم سوهان روح را داشتند، حسابي شلوغ كرده بودند. به زور بچه‌ها را فرستاديم داخل حسينيه تا يك فكري بكنيم. از بلا تكليفي نشسته بودم روي پله‌ي جلوي در، كه يك دفعه سروكله‌اش پيدا شد.“ خانم شما قول داديد!“ با ناراحتي گفتم :“كي قول داده؟“
-“خودتون قول داديد.“
-“ من !!“
-“ نمي دونم، بالاخره يكي از همين خواهرا بود.“
- اگر از من شنيدي شرط است. (چاره‌اي جز دست به سر كردنش نداشتم
- يكي از همين برادرها ديروز ازش پرسيدم، گفت مشكلي براي رفتن به خانه نداريم
- كدوم برادر
- همون برادري كه ريش داره، بي سيم داره، شلوار بسيجي هم پوشيده
- خنده‌ام گرفت. گفتم: ” حا لا تا فردا خدا بزرگ است.“
- فردا صبح كه بچه‌ها راهي خانه شدند فهميدم كدوم برادر رو مي‌گفته...

 

مطلب از میراث فرهنگی

یک شب بارانی

 

به زحمت برادر کلاشینکف رو بیدار کردم و ماجرا رو براش توضیح دادم و اون در کمال خونسردی دراز کشید تا باقی خوابش رو ببینه یه بار دیگه بیدارش کردم و جدی تر موضوع رو براش گفتم چشاشو مالوند و یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: به بچه ها بگین زود صبحانه شونو بخورن و سوار اتوبوس ها شن...

ادامه نوشته

من دلتنگ غروب شلمچه ام...


شعر شلمچه را شوق قدم ها می سرایند... شلمچه را آه های گاه گاه دم غروب می فهمند... شلمچه را شانه های آسمان می فهمند وقتی همه ی یاس ها سر بر شانه اش عباس را گریه می کنند. شلمچه را فرصت ناگاه رسیدن می فهمد وقتی از کنار گام های تو سریع می گذرد...

شلمچه را صحبت عشق خوشتر است آن دم که زیر بیرق التماس های آبی، سخاوت چشم ها معنا می شود...

شلمچه یعنی چند نقطه دیگر و سر سطر...

بسم الله من و بسم الله حول حالنا

بسم الله گریه های سرخ در فراق فیروزه چشمانی غریب و حال که بازگشته ام و بار دیگر این دلتنگیست که امان از کفم ربوده بار دیگر ای خاک از نو برایت می نویسم:

سلام و با تو خداحافظی هرگز!

مرا در خاطر وسعت مهربانی ات بسپار و برای گام های پریشان من دعا کن، مرا به خاطر همه روایت های خسته ات بسپار. من به احترام امّن یُجیب های خفته در تو دعای فرج خواهم خواند و در هر صلوات از تو به سوی هرچه افلاک است قد خواهم کشید.

پیراهن دور سال های غفلتم را چشمانم تا همیشه ی تو خواهد بارید، باشد که فردا خورشید رضایت تو مطلع رنگین کمان کنعان کنون من شود... و این بار باز هم گنبد مینا گواه همه خوبی های تو می شود وقتی از کنار تو می روم و تو در کنار من می مانی و ای کاش آنزمان که در حریم تو کربلا را به عطر سیب تعارف می کردند ثانیه های لبیکم را خواب نبرده باشد...

عاشقی می گفت آن زمان که دلت تنگ شد با آسمان حرف بزن، آبی می شوی و شاید فیروزه ای! اما من دلتنگم و این آسمان است که آبی نیست تا آبی ام کند و شاید فیروزه ایم! 

من دلتنگ غروب شلمچه ام... ای کاش...


بی ربط نوشت:

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ
صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ
در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری
گویم که غم یار و غم یار و دگر هیچ

روبه روی سیم خاردار ها

 

...خیلی از ما از شلمچه هیچی به جز یه اسم نشنیده بودیم. سرمون رو زیر انداخته بودیم و زل زده بودیم به خاک و منتظر شنیدن سخنان راوی بودیم. بالاخره لب به سخن گشود و صدای گریه ها آروم شد...

 

مطلب از مسافر

ادامه نوشته

نصر من الله و فتح القریب

مکه برای شما، فکه برای من!

مکه برای شما، فکه برای من!

بالی نمی خواهم، این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند….

شهید آوینی

 

پ ن :

۱- می شنوی صدای   حی علی الجهاد  را

۲- یاد آوری

                     مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادى يا لَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِم

مگر این ندای پیامبر نیست که می گوید کسی که بشنود ندای مسلمانی را و به یاریش نشتابد مسلمان نیست

۳-« ثبت نام استشهادیون داوطلب اعزام به بحرین »

باز هوای وطنم آرزو ست

 

 من و تو مرده ایم . یادآوران در جست وجوی گمگشته خویش به اردوگاه كرخه می روند . شعرشان اگر چه بس مغموم می نماید ، اما شعر مستی است . آنان را كه می خواهند با نظر روانكاوانه در این سرمستان میكده عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشانی از یأس در آنان بجویند . یأس از جنود شیطان است واینان وارسته اند از آن جهانی كه در سیطره شیاطین است . كرخه خرابات است واینان خراباتیانند و گریه ، آبی است بر دل های سوخته شان . گریه اوج سرمستی است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است ، بگذار اینان نیز فاش بگریند .

 امام كو كه به تماشای رهروان خویش بنشیند ؟

فکه

 

شهید آوینی

 

زندگی

سلام

دوستان حواسمان هست که :


آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت یابیم

نیامده ایم که به هر قیمتی زنده گی کنیم


؟؟؟ هست یا نیست؟

توضیح مصداقی :

وقتی می رم کربلاهای ایران تازه مفهوم " زندگی" و "قیمت" رو می فهمم. یادش بخیر اردوی اول. چه تغییری.

راست گفتن که شنیدن کی بود مانند دیدن. خدا قسمت همه بکنه ای زیارت احیاگر رو. 

خدایا ! کی می رسه اسفند ماه؟ دلم پوسید از "زنده گی". می خوام  بازم عطر "زندگی" به مشامم بخوره تا زنده شم و زندگی کنم.

التماس دعا

یا علی مددی

همسفر تاریخ...

 

 


همسفر با تاریخ 

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنید

این سفر همره تاریخ به جا می ماند

دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما

مرد با هرچه ستم هر چه بلا می ماند

یه کوچولو صبر!

سلام به همه

دین دین دین ! زوار عزیز توجه فرمایید!

لطفا قبل از تصمیم به اقدام و نمود عکس العمل های سریع و کارساز مثل چَک و لَگَد و ... خوب به حرفی که می گم دقت بفرمائید، بعد ببینید تلخه(مث ته خیار) یا نه برعکس شیرینه و حرف دل شمام هست . بعد ، اگه تلخ بود (خدای نکرده) ، پیلیز ، ببینید حقه یا نا حق. خب؟

اونقوت بعد از این همه دقت و زحمت و عنایت، اگه تلخ ِ ناحق بود عکس العمل هاتون رو به جان خریدارم!

آقا ، خانم ! مختصر میگم

 مسئول هیئت(خواهر و برادر) تو اردو بایستی چه کارایی بکنه؟

من نادون و کم اطلاعم. اما خدا وکیلی، دعای کمیل و ندبه که رو شاخشه(رو شاخ برنامه های هیئت، نه مسئول هیئت) نیس؟ مراسم هر شبه و توسل و زیارت عاشورا و ... پیش کش! والّا! دلمون ترکید از بس تو محل اسمان فقط بخور و بخواب به پا بود و به قول خودمون عیش و نوش! انگار نه انگار که اردوی جنوبیه و فرهنگ جبهه و عشق و روحیه ی عبادی رزمنده ها الگومون. برو تا آخر


 مسئول اسکان(خواهر و برادر) تو اردو اصولا چه کاره اس؟

باز من نمی دونم و کم اطلاعم و ... اما به جان خودم اگه به جای سرایدار و هیئت امنای حسینیه ای که تو قم به ما سکونت دادن بودم،عمرا از سال بعد درخواست اسکان دانشگاه تبریز رو می پذیرفتم.

البته این یه مورد کمی قلمبه تر از اینه که فقط یقه ی مسئول اسکان رو بگیریم(کوچیکشم هستم) . باید گفت از زوار شهدای کربلاهای ایران بعیده. چی؟ از بس کفری ام باید بگم نخود چی، اما سعی میکنم سنگین و رنگین باشم و بگم که چیِ ی ی ی !

اینکه وقتی صبح پتو و وسایلت رو جمع میکنی، میندازی رو دوشت می ری سوار اتوبوس می شی، بعد که همه سوار شدن، برمیگردی محل اسکان می بینی هیچ زائری تو حسینیه نیست، اما همه پتو ها و متکاها و بالش هایی که برا حسینیه بود و در اختیار زوار برای استراحت قرار داده شده بود، البته و صد البته به شکلی منظم و تا شده و ..... حالا همه رو زمین پهن ان. یعنی هر کی پا شده ساکش رو بسته و دِ برو تو اتوبوس

آ های زائر با فرهنگ و فرهیخته و دانشجوی بسیجی کشور و ..... ! با این بی توجهی و ...آبروی خودت می ره فقط؟  یا آبروی تبریزیا و همه برو بچز دانشگاه تبریز؟ یکی به من آب خنک بده، حالم داره بد می شه، فشار پریده رو 20!

مسئول اسکان حواست کجاست؟

عزیز! زوار سهل انگاری و ... میکنن، شما چرا دقت نمی کنی؟

 این یکی رو سر بسته می گم ، چون واقعا حال گیری میشه هم برای خودم هم برای مخاطب:

عزیزم! متاهل شدی، مبارکه! ان شا الله همیشه خوش و خرم باشی و ...

مومن! حلقه دستت کردی، بر و روت عوض شده، همه فهمیدن متاهلی، دیگه آرایشت چیه؟

یکی از بانوان مدعو که از قم ، مشرف شده بودن به کربلاهای ایرن، همراه کاروان دانشگاه تبریز، خیلی با صفا و اهل دل و با معرفت بودن و هستن. من هم زیاد به پر و پاشون می پیچیدم و امونشون رو بریده بودم.

تو هر منطقه بابی از معرفت رو نشون می دادن و حرفاشون انصافا نکته داشت. قبل از اینکه مشرف شیم اروند، بهم فرمودن: بعضی از بچه ها ازم می پرسن خانم ___ چرا من هیچی حس نمی کنم؟ چرا بعضیا متحول می شن و احساس خوبی دارن و ... ولی من نه!

داشتم به جواب سوال فکر میکردم که استاد گفتن : به خاطر اینکه حضور دل و ذهن نداره اون بنده خدا. وقتی آدم فکرش باشه آرایش و ... اونم تو همچین اماکن مقدسی، خب معلومه درای دل بسته میشه.

زودی پریدم تو حرف استاد که مثلا آبرو داری کنم: آآآآای نه استاد، می دونین چیه؟ خیلی از این بچه ها تو خانواده های غیر مذهبی بزرگ شدن، با حجاب ناقص و معیوب میان و بعد از برگشت کلی ظاهر و باطنشون با قبل از اردو توفیر داره و .... اصلا اردو جنوب برا این قشره و ... آآآآی الِ ، آآآآی بلِ

استاد دست گذاشتن رو شونه ام و یه بنده خدایی رو نشونم دادن. خدای من! آب شدم رفتم تو زمین.

اون بنده خدایی که استاد نشونش دادن ، هم خودش هم همسرش ، خیر سرش بسیجی بودن. سایه های نقره ای رنگ رو چشماش  از دور هم مشخص بود. بگذریم از ...

استاد با نگاه معنا داری بهم گفتن : این خانم هم تو خانواده غیر مذهبی بزرگ شده؟ یا همسرش غیر مذهبیه و ازش خواسته این ظاهر روداشته باشه. چادر و آرایش؟ بسیجی بودن و علنا مرتکب خطای بزرگ شدن؟ همسر بسیجی بودن و ...


جی داشتم بگم؟ نه خداییش!؟  ضایع شدم رفت پی کارش.

 از حکایت تکراری استفاده ی بدون اجازه از دمپایی و ... فی جمله الحق الناس بین  الزوار الاردوی الجنوب  و حکایت های دیگه می گذرم. که میشه هزار و یک شب!

حالا خواستی چک و لگد و ... ات رو تقدیم این زبون دراز منتقد و پر مدعا بکن!

اگه نه که ممنون و سپاسگذارم.

خواستی بزن، خواستی نزن.در هر دو صورت ارادت دارم.

علی علی

شهید مهدی فیروزکوهی در بهشت


سلام
این تصویر با چندین واسطه به دست بنده رسید تا در معرض دید عاشقان شهدا قرار دهم.
شهید مهدی فیروزکوهی ، به باغی از باغ های شهید آقا مهدی باکری دعوت شده، و مشغول جمع آوری تخم ختمی، برای کاشت در باغ خود است(به نقل از شاهدین غیب!)


آنهایی که چشم بصیرت دارند، می توانند آقا مهدی را در این باغ رویت کنند که ناظر به زوارش است.

خدایا ما را با شهدا محشور بفرما! آمین!

نبــایــد دســت خـــالـی بـرگــردی !

این نوشته را پیش از زیارت شلمچه در اردوی راهیان نور سال 1388 برای نشریه زائرصفا ی اردو نوشتم.

خـودت مـی دانــی !

می دانی که «شب قدر» منحصر در شب های ماه رمضان نیست ! و این که شب قدر در یکی از شب های دیگر سال اتفاق بیافتد ممکن است. و این که این شب قدر هـمیــن امــشــب باشد هم  ممکن تر ! همین شبی که در شــلمــچــه شروع خواهد شد.
شب قدر شبی است که تقدیرت را می نویسند. و راه های زندگی ات را باز می کنند. روزی ات را از هرچیز در توشه ات می نهند. روزی ات از مقام را، از مال را، از علم را، از عشق را و از عمر را.
شب قدر است که قسمتت می شود دوباره به شـرهـانی و فــکـه و طــلاییــه و شــلمــچـه بیایی یا نه.
غــروب شــلمچــه -نقطه پایان سفرت- شاید آغاز شب قدری برای من و تو باشد. حالا تو می دانی و صحرای شلمچه. و این که «سفــر» را چگونه به پایان ببری!
می توانی مثل من اشک هایت را دانه دانه بشماری و از زیادی آن ها راضی باشی و مثل برخی دیگر، با اشک هایت که شاید کمتر اما حتماً زلال تر است کاری کنی شهدا برایت سنگ تمام بگذارند. خــودت مـی دانــی! تصمیم با خود تو است. فقط یادت باشد:
نبــایــد دســت خـــالـی بـرگــردی !

                             

                                  مطلب نویس سوزنبان

مژده بده!


سلام

تا وقتی اجازه زائر شدن را از پدر و مادرم نگرفتم ، آرام و قرار نداشتم. 

همین که اجازه را گرفتم، دلم آرام شد.

ثبت نام که کردم، احساس پرواز داشتم.

اما هنوز بی قرار بودم. می ترسیدم قسمت نشود، هوای پاک کربلا را که گاها(وقتی دل آلوده ام را به شهدا می سپردم) عطر سیب استشمام می شد، درک کنم.

اما رسیدیم. به مرصاد. قدم که به منطقه گذاشتم، گفتم : مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا!

خیلی به ذهنم فشار آوردم ، اما بیت دوم به ذهن نرسید. فهمیدم مشکلی در کار است و ...

شب شد. روزش کردیم. ظهر شد.

کمی مانده بود تا نماز ظهر ، به شرهانی مشرف شدیم. تا آن لحظه ذهنم درگیر بیت دوم بود. اذیت می شدم . باید یادم بیاید. آخر  این شاه شعر زیبا را در زیارت های مختلف، همیشه زمزمه می کردم. به سمت یادمان رفتم.

عرض سلام کردم و سرم را بلند، تا از بین روبند و چادر، چشمم بتواند سر در را بخواند.



بیت دوم به ذهن آمد . گویا زبان حال شهید است، نه بنده گنهکاری مثل من :

مژده بده، مژده ، یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

سر به زیر افکندم، بغض کردم. گوشه ای نشستم و ...

همین!

علی علی

ادامه نوشته

برای آب شدن دل جاماندگان

 

حضرت آقا:

 اين سنت بسيار ستودني و حرکت با برکت که از چند سال پيش در قالب کاروانهاي راهيان نور آغاز شده، بايد همچنان ادامه يابد.ملت ايران هرگز نبايد مقطع حساس، تاريخي و پرافتخار دوران دفاع مقدس را فراموش کند زيرا آن مقطع يک تجربه گران سنگ است.

" يادمان عمليات غرور آفرين فتح المبين فروردین ۸۹"

منبع عکس

شیعه پایش در مسیر اولیاست

ادامه نوشته

شارژیدیم


سلام علیکم

رفتیم شارژ شدیم ، برگشتیم.

جای همه دوستان قدیم و جدید خالی.

همین.

 


راستی عکس رو هم زدم تا دل اونایی که قسمتشون نشد امسال زائر بشن، بیشتر بسوزه.

12 اتوبوس خواهران، 6 اتوبوس برادران. فکــــــــــــــــــــــر کن!!!


پی نوشت :

1- همین که از اردو رسیدم پست زدم(چرب و چیلی)، اما بلاگفا به آدرس عکسم گیر داد و ... . خدا سعه صدر بده!

2- به نظر حقیر، یه بررسی جامعه شناسانه برا راهیان نور دانشگاه تبریز لازمه. سر فرصت ان شا الله.

اگه می خوای بری ، می بریمت ،منتها به شرط رضایت مادر

همیشه فکر می کردم ، احساسات باعث ایجاد این توهمات میشه. اینکه : فلان رزمنده آماده شهادت بود ، ولی چون مادرش راضی به این امر نبود ، شهادت قسمتش نمیشد،  تا اینکه تونست رضایت مادر رو بگیره و ....

هیچوقت به کسی نگفتم که این حرف ها رو قبول ندارم. ولی امروز می خوام به همه بگم که در جریان اردوی راهیان نور 87 به این حرف ایمان آوردم.

ماجرا از این قراره ....

......ادامه دارد

ادامه نوشته