رفتن یا نرفتن...

... نوشت:
دلم خيلي تنگ شده براي شب ها و صبح هاي پادگان باكري
براي اون بچه هاي با معرفتي كه شب ها يواشكي گوشه و كنار پادگان باكري نماز مي خوندند...
براي اون بچه هاي با معرفتي كه صبح ها كنار گوشه هاي پادگان با خاك ها و گل هاي زرد وحشي درددل مي كردند...
ايهاالناس دلم خيلي تنگ شده...
براي همه كسايي كه امسال مسافرند و زائر خواهشم اينه از همه شما كه يادمون كنيد و از طرف من بوسه اي بزنيد بر خاك همه مناطق.
دلم گرفته و كم مانده تكه تكه شود
شبيه منطقه اي كه هنوز مين دارد
دوباره سفره عيد از نبودن تو پر است
قبول نيست مگر انتظار سين دارد...

فیروزی نوشت:
قافله آهنگ رفتن كرده است
آنها كه مي خواهند بر سرنوشت شان رنگي آسماني بزنند بسم ا...

سلام به همه اونهايي كه راهي سرزمين نور هستند.متاسفانه ما امسال توفيق نداريم كه در اون سرزمين آسماني قدم بزنيم.از همه اونهايي كه عازم هستند تمنا مي كنم جاي ما هم نفس بكشند تا قلب هاي سنگين و دلتنگ ما كمي سبك بشه...
ياد خاطره هاي خنده دار قديمي به خير... ياد دوستان قديمي ... ياد سميه نظري ها، هاجر زارعي ها، شاه طاهري ها، الهام يزدي ها، حسنعلي زاده ها، فرزانه صاحبي ها،ريحانه خاني ها، ... يادتونه يه شب پادگان باكري رفتيم شهداي گمنام كلي بچه ها رفتند تو حس و حال ، بعدش معلوم شد كه فقط يادمان بود !... يادتونه سال 83 كه خيلي بارون مي باريد رفتيم يه دشت پر از گل زرد و قشنگ كه گفتند دشت عباسه، بعدش معلوم شد كه دشت عباس نبود !...
دل ما كه خيلي برا قديما و دوستاي قديمي تنگ شده...

زائر نوشت:
یک سال تمام لحظه هام رو شمردم و هر روز زیارت عاشورا به دل خواندم
تا که دوباره زائر عاشورایی ترین خاک ایران بشم...
خادم زیباترین مهمانان زمین بشم
روزهایم گره خورد به عطر حرم و شب هایم سپری شد با یاد پادگان باکری و هویزه
اما
در آستانه ی رفتن........ زمین گیر شدم
خدا نعمت بزرگی بهم داد و دینم رو تکمیل کرد!
هر چند حسرت روزهای خوب جنوب رو برای همیشه خواهم داشت...اما عاجزانه از تمامی کسانی که راهی اند می خوام که یه زائر خاکی رو هم دعا کنید.

زایرنوشت:
یاد اکبرشهیدی بخیر و شبای زایرصفا
خدا از تقصیراتمون بگذره که چقدر به متنای احساسی می خندیدیمو فرداش تو زایرصفا تیکه میبستیم و چقدر متنای تهدیدامیز دریافت میکردیم...
واسه همه کودک درونشون بود که زنده بود برا ما شیطان درون
یادش بخیر حسن ولیزاده...
الان واقعا نمیدونم دلم واسه اردو جنوب تنگ شده یا واسه صفای بچه ها
شاید بهمین دلیله که زیاد مشتاق رفتن نیستم...

از حــــــــــــرم تـــــــــا قتلگــــــــــــه.....

تا به حال تنفس اش کرده ای؟ دیدی هوایش چقدر سنگین است؟ صدایش راچه؟ شنیده ای؟

از ابتدای معبر که وارد می شوی ، نای رفتن ات گم می شود. دوست داری همانجا بنشینی. هر قدمی که بر می داری و می گذاری ، حقارتت را بیشتر لمس می کنی. سست می شوی.

با همه ی نرمی خاکش و با همه ی مهربانی اش ، دوست نداری قدم بعدی را برداری. سینه ات از ابتدای معبر فشرده است و هر چه به سمت قتلگاه پیش می روی ، نفست سنگین تر فرو می رود و سخت تر بالا می آید. بغض را اگر ول کنی خفه ات می کند. اشک هم اگر کمکت نکند ، خدا می داند چگونه میشود زیارت را تمام کرد.

فکه!

نا خود آگاه زمزمه می کنی: از حــــــــــــرم تـــــــــا قتلگــــــــــــه.....

فکه به سان تشنه ای که آب شور اش دهند ، هر لحظه تشنه تر...

فکه نیز چون کربلا با خون سیراب شده است. خاکی هم که خونیاری شود عطش اش سربه آسمان میزند. تشنگی اش هر زائری را بیچاره می کند.

فکه! صدایش را نمی شنوی؟ او هم ندای «إین الطالب...» سر داده . چون کربلا. سالهاست که سر داده.

مطلب از هشتی "سید حامد کاظمی"

اردوی امسال

همراه نوشت:

سلام
شاید امسال نشه که برم ولی خب چون گفته بودین خبر داراش خبر بدن میگم که...
اردوو 17 تا 24 امه
با هزینه ی 16 تومن
مسیر حرکت گویا کمی متفاوت هست با سالهای قبل...مثلا اسکان اول همدانه

هر کی رفتنش قطعیه واس ما هم دعا کنه

 

متشکریم جناب همراه
ما هم همدانیم خبرمون کنید