فرق بسيار است بين لفظ «اشهد»با «شهيد»

دوستا

دوستان نااميدم ! دوستان نااميد!

آسماني تر ببينيد، آسماني تر شويد

 

از خدا پنهان نمانده ست ،ازشما پنهان مباد

چند روزي رفته بودم پاي درس با يزيد

 

گفت :«پيرت كيست ؟» گفتم :«دل - رضي الله عنه»

گفت :«عاشق نيستي » گفتم :«به قرآن مجيد »

 

گفت :«امام اول عقلت ؟» نگفتم بوعلي

گفت :« امام اول عشقت ؟» نگفتم بوسعيد

 

گفت :«شرط بندگي ؟» گفتم :«شهادت» گفت :«لا»

گفتم :«آخر صبركن » با خنده حرفم را بريد

 

گفت :«لا گفتم ولي پايانش «الاالله » بود»

گفتم :«اما آن كه مي بايست ، حرفت راشنيد »

 

آن «شهادت »نيز تنها «اشهد ان لا...»نبود

فرق بسيار است بين لفظ «اشهد»با «شهيد»

                                     

یا لَیتَنی کُنت مَعَکُم

و تو ای

و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری، هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت پای به سیاره زمین نهاده ای، نوميد مشو، که تو را نيز عاشورايي  است وکربلايي که تشنه خون توست؛ و انتظار تورا مي کشد تا تو زنجير خاک از پاي اراده ات بگشايي؛ از خود و دلبستگي هايش هجرت کني و به کهف حصین لازمان ولامکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان، خود را به قافله سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسي... یاران شتاب کنید، قافله، در راه است. می گویند گناهکاران را نمی پذیرند؛ آری، گناهکارارن را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را می پذیرند.آدم نیز در این قافله ملازم رکاب حسین(ع) است که او سر سلسله خیل پشیمانان است و اگر نبود باب توبه ای که خداوند با خون حسین(ع) میان زمین وآسمان گشوده است، آدم نیز دهشتزده و رها شده و سرگردان، در این برهوت سرگشتگی وا می ماند. ای دل تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند!! این چه اختیاریست که برای روی آوردن به آن باید پشت به اراده حق نهاد؟ ای دل نیک بنگر تا قلاده دنیا را بر گردنشان ببینی و سر رشته قلاده را که در دست شیطان است. آنان می پندارند که این راه را در اختیار خویش می روند... غافل که شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند می فریبد. آنچه حرّ را در دستگاه بنی امیه نگه داشت غفلت است، غفلتی پنهان.

هر انسانی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حرّ را نیز شب قدری چنین پیش آمد... عمر بن سعد را نیز... من و تو را هم پیش خواهد آمداگر باب « یا لَیتَنی کُنت مَعَکُم» هنوز گشوده است چرا آن باب دیگر باز نباشد که « لَعَن ا... اُمه سَمعت بِذلکَ فَرضیت بِه»

                                                                                              شهیدآوینی

زبانم گرفت

سلامم شكست

و بغضي به پهناي گونه ز ژرفاي دل

به آهي سيه بر نگاهم نشست

غريبانه بودم، غريبانه تر

كه همراز شبهاي ماه و نگاه

همان آشنا « مرد » فرياد من

همان نقش شيرين هر تيشه ي ساده فرهاد من

مرا بي تبسم، بدون اميد

 بدون نگاهي درين ژنده شب

كه در روز آن چشمها مرده اند

ودر انعكاس مهش طيف را

چنين بي تپش زرد و پژمرده اند

رها در نگاه و گناه و مه و آه ساخت.

 

زبانم گرفت

كلامم بريد

و آهي ز بطن چپ قلب من

 به رگهاي پيوندي غم رسيد

نفس در عميق وجودم شكست

و غم پاش رويش نهاد

...

 

و مرد اينچنين وسعت مرگ را

( نشد، نه!

 بخوان وسعت عشق را)

 غريبانه در بر گرفت.

 

دلم در گذشت

و همراه او عشق تشييع شد

و من در هياهوي پوچ

زبانم گرفت

سلامم شكست

 

نسيمي رسيد

و در التهابي نجيب

بر آهم نشست

پسي چند

           خون از خراش دلم

خروشيد و بر صفحه ي عشق ناب كفن

به سرخي نوشت :

دلي را كه در راه معشوق ميرد

دلي را كه با زخم عشقي بميرد

مبادا كه مرده بدانيد!

                                           کریمی