خداحافظ
خداحافظ و بعد از اين مرا ديگر نخواهي ديد
خبر اين بود آري: يك پرستو از قفس كوچيد
غروب سرد پاييز و سبدهاي پر از سيبت
همان جايي كه مجنون بود و آن سرو و درخت بيد
كمي دير آمدي اما ... غزل از چشم تو مي ريخت
سلامت دادم و دستت به رويم عطر گل پاشيد
ميان باد و آتش از هياهوي خزان گفتيم
تو طوفاني ولي يك آن خيالت آشنا خنديد
نگاهم در نگاه تو، صميمانه تر از هر روز
كه دستي آمد و نا گاه تو را از آسمانم چيد
به يكباره تنم يخ زد، نبودي من نمي ديدم
و باران بود مي آمد، زمين هم گاه مي لرزيد
عبور سال و ماه و انتظاري سخت طولاني
ببين با اين دل غمگين عزيز من! چه ها كرديد!؟
دوباره با شكوهي خاص ديروز از سفر آمد
همان يوسف، همان عاشق صدايش در زمان پيچيد
«سلام و يك خداحافظ، تمام فرصتم اين است
پس از ده سال يك هديه، پلاكم را نمي خواهيد؟»
فرحناز صفري
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷ ساعت توسط بهزاد کریمی
|
هوالسلام.