خداحافظ و بعد از اين مرا ديگر نخواهي ديد

خبر اين بود آري: يك پرستو از قفس كوچيد

 

غروب سرد پاييز و سبدهاي پر از سيبت

همان جايي كه مجنون بود و آن سرو و درخت بيد

 

كمي دير آمدي اما ... غزل از چشم تو مي ريخت

سلامت دادم و دستت به رويم عطر گل پاشيد

ميان باد و آتش از هياهوي خزان گفتيم

تو طوفاني ولي يك آن خيالت آشنا خنديد

نگاهم در نگاه تو، صميمانه تر از هر روز

كه دستي آمد و نا گاه تو را از آسمانم چيد

به يكباره تنم يخ زد، نبودي من نمي ديدم

و  باران بود مي آمد، زمين هم گاه مي لرزيد

 

عبور سال و ماه و انتظاري سخت طولاني

ببين با اين دل غمگين عزيز من! چه ها كرديد!؟

 

دوباره با شكوهي خاص ديروز از سفر آمد

همان يوسف، همان عاشق صدايش در زمان پيچيد

 

«سلام و يك خداحافظ، تمام فرصتم اين است

پس از ده سال يك هديه، پلاكم را نمي خواهيد؟»

فرحناز صفري