اتل متل راحله (به یاد ابوالفضل سپهر)

اتل متل راحله
اخموي بي حوصله
مامان چرا گفت بگير
از پدرت فاصله

دلش هزار تا راه رفت
بابا خسته كاره ؟
مامان چرا اينو گفت ؟
بابا دوستش نداره ؟

ادامه نوشته

پاهاتو جمع‌ كن‌ من‌ هم‌ بنشینم  

 

هوا تاریك‌ بود. خیلی‌ تاریك‌. از ماه‌ خبری‌ نبود. ستون‌ نیروها از کناره گلی جاده «فاو ام‌ القصر» حرکت میکردن، یه مرحله دیگه از عملیات‌والفجر 8 جریان‌ داشت‌. گاهی‌ سینه‌ خیز، گاهی‌ بدو و گاهی‌ دولا دولامی‌رفتیم‌. عباس‌ تیربارچی‌ دسته‌، پشت‌ سر من‌ دراز كشیده‌ بود. خمپاره‌ وكاتیوشاهای‌ دشمن‌، یكریز دشت‌ را گرفته‌ بودند زیر آتش‌ .

آتش‌ ته‌ قبضه شلیك‌ كاتیوشا اون دورا پیدا شد. حساب‌كار خودمان‌ را كردیم‌. جهت‌ آن‌ به‌ طرف‌ منطقه‌ ما بود. هر لحظه‌ منتظر بودیم‌كه‌ گلوله‌های‌ یكی‌ دو متری‌، یكی‌ بعد از دیگری‌  سرمان‌  بیایند پایین وجهنمی‌ از آتش‌ و انفجار ایجاد كنند. عباس‌ با دیدن‌ آتش‌ ته‌ قبضه‌ها، عجولانه‌از پشت‌ سر من‌ برخاست‌ و پرید داخل‌ سنگر كه‌ روی‌ شانة‌ جاده‌ قرار داشت‌.از هولش‌ متوجه‌ نشد چه‌ كسی‌ داخل‌ سنگر است‌ فقط‌ دید یك‌ نفر نشسته‌،سرش‌ به‌ پهلو افتاده‌ و پاهایش‌ داخل‌ چاله‌ كوچكی‌ كه‌ نام‌ سنگر داشت‌ درازشده‌ است‌. برای‌ اینكه‌ از موج‌ انفجار در امان‌ بماند، تند و تند، بدون‌ اینكه‌ به‌آن‌ شخص‌ نظری‌ بیندازد و نگاهش‌ فقط‌ به‌ جهت‌ شلیك‌ كاتیوشا بود،می‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ كن‌ تا من‌ بنشینم‌. الان‌ كاتیوشامی‌آید و داغونمان‌ می‌كند...»

من‌ و میثم‌ كه‌ متوجه‌ قضیه‌ شده‌ بودیم‌ خنده‌ مان‌ گرفت‌. ناگهان‌ منوری‌ درهوا روشن‌ شد. با بهت‌ و تعجب‌ دید آن‌ كسی‌ كه‌ پاهایش‌ را هل‌ می‌داده‌ تاكنارش‌ بنشیند، كسی‌ نیست‌ جز جنازه‌ یك‌ سرباز عراقی‌ با كله‌ای‌ متلاشی‌شده‌ و بدنی‌ پاره‌ پاره‌. با وجودی‌ كه‌ تیربارهای‌ دشمن‌ زیر نور منور بهترمی‌دیدند و شلیك‌ می‌كردند، سراسیمه‌ از سنگر پرید بیرون‌ و آمد طرف‌ ما. تاخنده‌ من‌ و میثم‌ را دید گفت‌: «بی‌ معرفتها شما می‌دانستید و به‌ من‌ نگفتید؟»

منبع:سبکبالان

شهدا آدم هاي ترسناکي بودند.

تا آنجا که يادم مي آيد، شهدا آنقدر ها هم که حالا مي گويند نازنين نبودند. هميشه هم لبخند روي لبشان نبود. آنقدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعيض از يادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودندکه هيچ خوفي بر دل هيچ کس نيندازند.

تا آنجا که يادم هست ،راستي چند هزار سال پيش بود؟

- تجمل پرست ها از بسيجي ها مي ترسيدند. مفسد ها، مال مردم خور ها، رانت خوارها، از بسيجي ها مي ترسيدند، شهدا آدم هاي ترسناکي بودند. باور کنيد به خدا، اين قدر دوست داشتني بودن هم خوب نيست.

باور کنيد به خدا، امام حسين (ع) هم اين قدر دوست داشتني نبود. اگر نمي ترسيدند از او، که قطعه قطعه اش نمي کردند و اسب بر پيکرش نمي‌دواندند و آب بر قبرش نمي بستند و در خيمه ها محصورش نمي کردند.    
                                                         
 «وحيد جليلي »

ای فرزندان ایران!

 لبخند بزنید و شادمانی کنید که ما برای دیدن روزهای شادمانی شما ،  ترکش ها خورده ایم.

 امروز بخندید و بسیار بخندید که ما برای دیدن چهره خندان شما همین دیروز ، 

 در زیر تابوت زیباترین لاله های سرخ ، گریه ها کرده ایم.

 بخندید و شادمان باشید که ما روزگاری برای شادمانی امروز شما  ،

 اشک مادران داغدیده ای را دیده ایم که در هنگام وداع ، عزیزانشان را به ما و ما را

  به آنها سپرده بودند و ما در لحظه هایی سنگین و پر اضطراب ، سر به

  گریبان خجالت فرو بردیم و در مقابل آنان با زبان بی زبانی به عروج جگر گوشه هایشان شهادت دادیم.

 در زیر این آسمان قشنگ ، آسوده نفس بکشید که ما برای راحت نفس کشیدن شما

 انواع گازهای شیمیایی را استنشاق کرده ایم.

 لبخند بزنید که ما برای دیدن برق شادی در چشمان شما ، سالها چشمانمان را به برق

 انفجار دوختیم.

 شادمان باشید که ما برای مجد و عظمت و سربلندی شما بارها و بارها

 سرهای خونین بهترین رفیقانمان را به دامن گرفتیم و شاهد عروج سرخشان بودیم.

 ما دیروز به استقبال موج انفجار رفتیم تا شما امروز به اوج افتخار برسید

 زیر باران ، آسوده قدم بزنید که ما روزگاری برای دیدن این صحنه قشنگ ،

 در زیر بارانی از گلوله های سرخ وحشی با پاهای برهنه دویده ایم

 بخندید و شادمانی کنید که ما برای دیدن لبخند شما تکه تکه شدن پیکرهای پاکی را

 دیده ایم که بارها و بارها نهضت سرخ عاشورا را تکرار کردند.

 آنان که ذوب در ولایت الله شدند. از فرش بریدند و به عرش رسیدند و چه زیبا

  سرود شهادت را در سایه سار مقاومت زمزمه کردند.

 آری شادمانی حق شماست و کور باد چشمی که نتواند نور شادی را

 در چشمان پُر از امیدشما ببیند

 شادمان باشید و پایکوبی کنید.

 لبانتان خندان باد و طراوت نگاهتان حلالتان باد و شربت شیرین تبسّم ، گوارای وجود

 نازنینتان....

ای گلهای قشنگ وطن ! امروز هم نوبت شماست... یا علی...یا علی...

بسم رب الشهدا

 مدتي است كه ديگر قلمم را به كار نگرفته ام.

مدتي است كه ديگر قلمم مرا ياري نمي كند.

مدتي است كه ديگر من قلمم را ياري نمي كنم.

زماني طولانيست كه قصد دارم از شهدا بنويسم ولي نشد. نه اينكه نخواهم، بلكه نشد.

فكر سياه، دل سياه، دست سياه و قلم سياه ...

اين ها چيزي بودند كه مانع من بودند.

پيش خود گفتم تا دلم را روشن نكردم ننويسم ولي فايده اي نكرد.

تصميم گرفتم بنويسم تا دلم روشن گردد، اگر كه لايق باشم.

پس بسم الله

با شما هستم...

بعضي از آنها که خون نوشيده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشيده‌اند
عده‌اي « حسن‌القضا » را ديده‌اند
عده‌اي را بنزها بلعيده‌اند
بزدلاني کز هراس ابتر شدند
از بسيجيها بسيجي‌تر شدند
آي، بي‌جانها ! دلم را بشنويد
اندکي از حاصلم را بشنويد
تو چه مي‌داني تگرگ و برگ را
غرق خون خويش، رقص مرگ را
تو چه مي‌داني که رمل و ماسه چيست
بين ابروها رد قناصه چيست

ادامه نوشته