دیریست اسیر اختناق و دودیم
همسایه سایه های جرم آلودیم
دنبال خداییم کسی یادش نیست
ما نایب او روی زمینش بودیم
.
دیریست اسیر اختناق و دودیم
همسایه سایه های جرم آلودیم
دنبال خداییم کسی یادش نیست
ما نایب او روی زمینش بودیم
.
پس از شهادت شهید زین الدین به راننده اش عباسعلی یزدی – که خودش بعدها درعملیات والفجر 5 به شهادت رسیدگفتم : ( عباس ، اگر خاطره ای از آقا مهدی داری ، برایم بگو )). گفت : خاطره ای دارم که خود آقا مهدی برایم تعریف کرد و من از زبان او نقل می کنم .... روزی برای شناسایی رفته بودم داخل خاک عراق و میان نیروهای آنها ،ساعتی سرم به کارخودم گرم بود ، اما پس از مدتی خسته و تشنه ماندم که چکار کنم . دل به دریا زدم و رفتم توی یکی از سنگرها ، سنگر مجهزی بود ، معلوم بود که سنگر فرماندهان عراقی است . فرصت را غنیمت دانستم وخودم رابه دو استکان چای مهمان کردم ، همین که استکان را زمین گذاشتم ، یک افسر عراقی دم درسنگرسبز شد . با خود گفتم : ((حالا خر بیار و باقالا بار کن ! ))برای این که لو نروم ، خودم را زدم به کوچه علی چپ و انگار نه انگار که دست از پا خطا کرده ام ! آن افسر که غضبناک نگاهم می کرد ،آمد جلو و کشیده جانانه ای خواباند دم گوشم که لابد چرا در استکان او چای خورده ام ! کشیده را که نوش جان کردم ، فوراً در رفتم .از قضای روزگار ، در عملیات خیبر همان افسر را در میان اسرا دیدم . با تعجب خاص زل زده بود به من ، گویا مرا بجا آورده بود و انگار به همان چای که در استکانش خورده بودم ، می اندیشید و به بهای گرانی که از من گرفته بود!
این مطلب و تصاویر کار حاج علاست از مزار شهدای گمنام دانشگاه تبریز
روایت تصویری از حضور شهدای گمنام در دانشگاه تبریز
امروز که دارم این سطور را مینویسم دلم خیلی گرفته. بهم خبر دادند که امروز تو دانشگاه قراره چند تا جگرگوشه ی چند تا مادر چشم انتظار رو تشییع و تدفین کنند. خوب خدا رو شکر که این اتفاق افتاد و دانشگاه تبریز که مشهدالشهدای دانشگاههای کشور بود معطر شد و دوباره این رودخانه پر آب حیات بر قلبهای دانشجوها و استادها و ... جاری شد و معارف جدیدی بر دانشهای دانشگاه اضافه شد.
دلم میخواد از این فرصت استفاده کنم و چند تا نکته تستی داغ بگم:
یادم میاد وقتی ایران بودم اون زمانهایی که سر مزار شهدا میرفتم یک چیز بود که برام سنگین بود و تاب تحملش رو نداشتم و بی اختیار دست و پام رو گم میکردم و خودم رو میباختم. حس عجیبی بود وقتی مادر شهیدی رو میدیدم که کنار قبر جگرگوشه اش نشسته یا داره آروم آروم آب و گلاب میریزه روی قبر پسرش و با دستای چین و چروک و پینه بسته داره سنگ مزار وجودش رو میشوره و نم نم بارون اشک ازچشماش سرازیر شده و زیر لب داره یه چیزایی میگه که البته شاید بشه حدس زد چی میگه شایدم نه. این صحنه سنگین رو نمی شد تحملش کرد دلم میخواست برم نزدیک و از دستاش ببوسم و بهش بگم که چه مقامی پیش خدا داره بعد با خودم میگفتم من به اون شیرزن برم چی بگم اون اگر نمی دونست که چنین پسری تربیت نمی کرد و راهی میدان کارزار نمی کرد. از یک طرف هم به شان ومقامش غبطه میخوردم که خدا با این مادرا و پدرای شهدا چه جوری معامله خواهد کرد. کاش من جای اونا بودم یا حداقل پدر و مادرم جای اونا بود.
نکته دوم اینکه شهدای گمنام نام آشناترین و شناسنامه دارترین شهدا پیش خدا و معشوقشون هستند.
نکته بعدی این که اگر اونهایی که آرزومند شهادت اند شهید نشدند یا سنشون نرسیده شاید برای الان لازم بودند و کار خدا توام با حکمت است و بقول حضرت آقا زنده نگهداشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست. البته که شهادت فیض بزرگیست و اگر خواهان راستین آن باشیم باید خودمان را برای امتحانهای الهی آماده کنیم که سید شهیدان اهل قلم شهید آوینی معتقد است برای هرکسی عاشورایی و کربلایی وجود دارد جال در آن شب امتحان عاشورا تو چه میکنی با حسین (ع) میمانی یا میروی که بقول شهید بهشتی که امام در موردش فرمود بهشتی یک ملت بود برای ملت ما- بهشت را به بها دهند به بهانه ندهند.
التماس دعا
- یه چیزی بیاورید من این لوله تیربار را عوض کنم.
کسی محلش نگذاشت. حتی به حرفش گوش نمیدادند. ناچار شد خودش با دستش لوله داغ تیربار را باز کند. وقتی لوله داغ تیربار را گرفت و باز کرد، گوشت کفدستش کاملاً جمع شد. به دادش رسیدم و آبی برایش آوردم. کف دستش به کل، پوست کنده شده بود.
آمده بودم جنگ اما نه لباس نظامی تنم بود و نه حتی کفش نظامی پوشیده بودم. با همان لباس و کفش خودم در جبهه حاضر شدم. آن هم بدون اسلحه! یک زیر شلواری و یک زیر پیراهن، کل لباس نظامیام بود، یک ماه و پنج روز این لباسم بود.
پس از مدتی یک روز یکی از دوستان یک آرپیجی 7 را که اضافی داشت به من داد. اکنون آرپیجی داشتم و میتوانستم به دشمن ضربه بزنم.
کتاب: خرمشهر پایتخت جنگ
رو نوشت برای مسافر دیار غریبمان: حاج روح الله عزیز از طرفتان نایب الزیاره بودیم. جایتان سبز