باطنا تشییع زهرا و علی

 

 

غزلباران

 

 

 

 

وسعت شهر غزلباران است

خوش به حالت شاعر

کاش حوض قفس سینه ما

از ازل خالی بود.

 

.

یه کوچولو صبر!

سلام به همه

دین دین دین ! زوار عزیز توجه فرمایید!

لطفا قبل از تصمیم به اقدام و نمود عکس العمل های سریع و کارساز مثل چَک و لَگَد و ... خوب به حرفی که می گم دقت بفرمائید، بعد ببینید تلخه(مث ته خیار) یا نه برعکس شیرینه و حرف دل شمام هست . بعد ، اگه تلخ بود (خدای نکرده) ، پیلیز ، ببینید حقه یا نا حق. خب؟

اونقوت بعد از این همه دقت و زحمت و عنایت، اگه تلخ ِ ناحق بود عکس العمل هاتون رو به جان خریدارم!

آقا ، خانم ! مختصر میگم

 مسئول هیئت(خواهر و برادر) تو اردو بایستی چه کارایی بکنه؟

من نادون و کم اطلاعم. اما خدا وکیلی، دعای کمیل و ندبه که رو شاخشه(رو شاخ برنامه های هیئت، نه مسئول هیئت) نیس؟ مراسم هر شبه و توسل و زیارت عاشورا و ... پیش کش! والّا! دلمون ترکید از بس تو محل اسمان فقط بخور و بخواب به پا بود و به قول خودمون عیش و نوش! انگار نه انگار که اردوی جنوبیه و فرهنگ جبهه و عشق و روحیه ی عبادی رزمنده ها الگومون. برو تا آخر


 مسئول اسکان(خواهر و برادر) تو اردو اصولا چه کاره اس؟

باز من نمی دونم و کم اطلاعم و ... اما به جان خودم اگه به جای سرایدار و هیئت امنای حسینیه ای که تو قم به ما سکونت دادن بودم،عمرا از سال بعد درخواست اسکان دانشگاه تبریز رو می پذیرفتم.

البته این یه مورد کمی قلمبه تر از اینه که فقط یقه ی مسئول اسکان رو بگیریم(کوچیکشم هستم) . باید گفت از زوار شهدای کربلاهای ایران بعیده. چی؟ از بس کفری ام باید بگم نخود چی، اما سعی میکنم سنگین و رنگین باشم و بگم که چیِ ی ی ی !

اینکه وقتی صبح پتو و وسایلت رو جمع میکنی، میندازی رو دوشت می ری سوار اتوبوس می شی، بعد که همه سوار شدن، برمیگردی محل اسکان می بینی هیچ زائری تو حسینیه نیست، اما همه پتو ها و متکاها و بالش هایی که برا حسینیه بود و در اختیار زوار برای استراحت قرار داده شده بود، البته و صد البته به شکلی منظم و تا شده و ..... حالا همه رو زمین پهن ان. یعنی هر کی پا شده ساکش رو بسته و دِ برو تو اتوبوس

آ های زائر با فرهنگ و فرهیخته و دانشجوی بسیجی کشور و ..... ! با این بی توجهی و ...آبروی خودت می ره فقط؟  یا آبروی تبریزیا و همه برو بچز دانشگاه تبریز؟ یکی به من آب خنک بده، حالم داره بد می شه، فشار پریده رو 20!

مسئول اسکان حواست کجاست؟

عزیز! زوار سهل انگاری و ... میکنن، شما چرا دقت نمی کنی؟

 این یکی رو سر بسته می گم ، چون واقعا حال گیری میشه هم برای خودم هم برای مخاطب:

عزیزم! متاهل شدی، مبارکه! ان شا الله همیشه خوش و خرم باشی و ...

مومن! حلقه دستت کردی، بر و روت عوض شده، همه فهمیدن متاهلی، دیگه آرایشت چیه؟

یکی از بانوان مدعو که از قم ، مشرف شده بودن به کربلاهای ایرن، همراه کاروان دانشگاه تبریز، خیلی با صفا و اهل دل و با معرفت بودن و هستن. من هم زیاد به پر و پاشون می پیچیدم و امونشون رو بریده بودم.

تو هر منطقه بابی از معرفت رو نشون می دادن و حرفاشون انصافا نکته داشت. قبل از اینکه مشرف شیم اروند، بهم فرمودن: بعضی از بچه ها ازم می پرسن خانم ___ چرا من هیچی حس نمی کنم؟ چرا بعضیا متحول می شن و احساس خوبی دارن و ... ولی من نه!

داشتم به جواب سوال فکر میکردم که استاد گفتن : به خاطر اینکه حضور دل و ذهن نداره اون بنده خدا. وقتی آدم فکرش باشه آرایش و ... اونم تو همچین اماکن مقدسی، خب معلومه درای دل بسته میشه.

زودی پریدم تو حرف استاد که مثلا آبرو داری کنم: آآآآای نه استاد، می دونین چیه؟ خیلی از این بچه ها تو خانواده های غیر مذهبی بزرگ شدن، با حجاب ناقص و معیوب میان و بعد از برگشت کلی ظاهر و باطنشون با قبل از اردو توفیر داره و .... اصلا اردو جنوب برا این قشره و ... آآآآی الِ ، آآآآی بلِ

استاد دست گذاشتن رو شونه ام و یه بنده خدایی رو نشونم دادن. خدای من! آب شدم رفتم تو زمین.

اون بنده خدایی که استاد نشونش دادن ، هم خودش هم همسرش ، خیر سرش بسیجی بودن. سایه های نقره ای رنگ رو چشماش  از دور هم مشخص بود. بگذریم از ...

استاد با نگاه معنا داری بهم گفتن : این خانم هم تو خانواده غیر مذهبی بزرگ شده؟ یا همسرش غیر مذهبیه و ازش خواسته این ظاهر روداشته باشه. چادر و آرایش؟ بسیجی بودن و علنا مرتکب خطای بزرگ شدن؟ همسر بسیجی بودن و ...


جی داشتم بگم؟ نه خداییش!؟  ضایع شدم رفت پی کارش.

 از حکایت تکراری استفاده ی بدون اجازه از دمپایی و ... فی جمله الحق الناس بین  الزوار الاردوی الجنوب  و حکایت های دیگه می گذرم. که میشه هزار و یک شب!

حالا خواستی چک و لگد و ... ات رو تقدیم این زبون دراز منتقد و پر مدعا بکن!

اگه نه که ممنون و سپاسگذارم.

خواستی بزن، خواستی نزن.در هر دو صورت ارادت دارم.

علی علی

صبح دیگر

 

گفتند صبح آمدنت صبح دیگری‌‌ست
صبحی که در ادامه‌اش از هر چه شب بَری‌ست 

گفتند صبح جمعه‌ای از راه می‌رسی
جمعه برای آمدنت روز بهتری‌ست 

هر روز هفته را به خودم قول می‌دهم
بعد از گذشت آن همه... این جمعه، آخری‌ست 

از شنبه تا سه‌شنبه جهانم هوایی است
روز سه‌شنبه در دل دیوانه محشری‌ست 

از شنبه تا سه‌شنبه برایم سه‌شنبه است
رو به جهان بسته‌ام این روز چون دری‌ست 

(در می‌زنم) ـ کجاست کسی که... و این تویی
مردی که در نگاهش نور پیمبری‌ست 

پس، از در سه‌شنبه گذر می‌کنم و بعد
به جمعه می‌رسم (نه... نه... این روز دیگری‌ست) 

جمعه بدون آمدنت سخت مضطرب
این روزِ تلخِ بی تو، شب زجر آوری‌ست 

هر هفت روز هفته‌ام از اشک پر شده
چشمم درون بستری از اشک بستری‌ست 

از شنبه تا سه‌شنبه و جمعه... کدام صبح؟
گفتند صبح آمدنت صبح دیگری‌ست

امیر اکبر زاده

شلمچه نقشه ی جفرافیای ایران است

 

نگاه کن پدر این نقشه های ایران است

به من بگو که شلمچه کجای ایران است

شلمچه نیست در این نقشه های جغرافی

نگفته ای تو مگر کربلای ایران است ؟

عجیب اینکه در آن سرزمین خون افشان

پر ازدحام ترین جاده های ایران است

ز بس شهید که از آن بهشت آوردند

گمان کنم گل آب و هوای ایران است

گرفت نقشه ز دستم پدر و ابری گفت :

شلمچه ناحیه ی باصفای ایران است

برای رفتن اگر دل دلیل ما باشد

ز هر طرف بروی ابتدای ایران است

چه چشمه ها که نجوشید روی آن از خون

چه خونبهای گرانی برای ایران است

ز گوشه گوشه ی میهن در آن پلاکی هست

شلمچه نقشه ی جفرافیای ایران است

پروانه نجاتی

یاالله نبود ... حاج آقا بریم

• وقتی یک شاگرد شوفر ، مکبر نماز شود ، بهتر از این نمی شود . نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع می کرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس می کردند ، خود را به نماز برسانند یا اشکال از بچه ها بود که وضو را می گذاشتند دم آخر و تند تند یا الله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین ....

بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند . مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت : یاالله نبود ... حاج آقا بریم .

نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن .

منبع  http://www.tebyan.net

یا علی رفتم بقیع اما چه سود

 

یا علی رفتم بقیع اما چه سود

از مشرق قلبم رسیده فاطمیه

 

رخت عزایم كو، رسیده فاطمیه

 

فاطمیه بهانه نمی خواهد

 

 

دانی که چرا سرشک مانوس علی است

یا اشک درون سینه محبوس علی است

 

 

پ.ن ۱: هر که من مولای اویم علی مولای اوست.

پ.ن۲: فاطمه پاره تن من است.

کشور عشق

 

.

فاطمیه بهانه نمی خواهد

 

 

    روزی که دستهای محمد(ص) در حسرت قلم ماند

     وچاه راز دار غصه های خلافت شد

                                     فاطمه را کشتند .

                                           در و دیوار بهانه است…..  

فاطمیه

پ.ن:

آب! بسوزد دلت/ خاک! شود خاک عزا بر سرت/باد! پریشان شوی/ چشم! الهی که بباری فقط/ پیش نگاه شما… مادر خورشید سوخت

 

اللهم رب النور العظیم ....

 

   دعا برای ظــــــهورت چرا نمی گـــــیرد ؟!

  بســـــاط آمدنت هم که پـــــا نمی گـــــیرد !

تو التــــــماس قنوتی بــــــه هر نماز سحر

    عجیب روی کسی را خــــــدا نمی گــــیرد !!

شما قـــــــــدم به دل ما نمی گذاری ؛ یـــــا

   کسی سراغی از آن ردّ پــا نمی گـــــــیرد ؟!

 دوباره دست به دامانـــــتان ای اهل قـــــبور

   چرا که خواهش ما زنــــده ها نمی گــــــیرد !

عکس تزئینی است

 

بابا

بابا که پر نداره ، خودش خبر نداره! 

این تلخندی بود که پدرم به زبانمان جاری کرد و مارا به آن عادت داد.

 اول ها که بچه بودیم، وقتی از دستش دلگیر بودیم برایمان میخواند.

بعد ها که بزرگ تر شدیم، هر وقت دلش میگیرد، ما برایش می خوانیم. عادت شده است.

بین خودمان باشد، خیلی دوستش دارم. وقتی کلمه ی " بابا" را می شنوم ، می گویم ، می خوانم و ... قند توی دلم آب می شود. 

یک چیز دیگر باید بیشتر از قبلی بین خودمان بماند! یعنی نباید درز کند. اینجا میگویم. نه جای دیگر. چون اینجا زائر صفاست. خدا می داند که بابا چه میکشد و ما از زجر و درد او چه ها. 

یکی از دعاهایم این است که، تا هستم بماند.

یکی از بزرگترین نگرانی های زندگی ام این بود و هست که بابا همیشه پیشمان می ماند یا نه مثل دوستانش پر خواهد کشید. نه . پر نمی کشد. آخر خودش گفته : بابا که پر نداره .... هِی. دختر شهید مصطفی الموسوی(دخترانش) هم شاید مثل من فکر میکردند. 

از حوزه بر میگشتیم.به همراه استاد و دوستان. خانه شهید نزدیک دانشگاه و در مسیر بود. ایستادیم. گفتند برویم داخل فاتحه ای تقدیم کنیم. گفتم : من پوتین به پا دارم. شما معطل میشوید بفرمائید ، من همین جا می ایستم و فاتحه می خوانم. دلیل مخالفتم را ندانستند. اصرار کردند و گفتند خوب نیست نیایی، بیا. توفیق است و ...

تصویر شهید را بر روی اعلامیه منصوب بر در منزل دیدم. بغض کردم. به خودم مسلط بودم. باز هم گفتم شما بفرمائید و ... ایندفعه چپ چپ نگاهم کردند. نتوانستم مخالفت کنم . دم در افرادی از فامیل شهید در رفت و آمد بودند. رفتیم داخل. نشستیم. اما همین که صدای دلنواز و محزون قرائت قرآن به گوشم رسید. بغضم ترکید. خودم را کنترل کردم تا فقط نم نمی باشد بر صورتم. اما از دور چهره همسر و دختران شهید را که دیدم داغ دلم تازه شد. انگار دختر دیگر شهید من بودم. بی تاب شده بودم . اما من با آنها توفیر داشتم. آنها بابایشان پرید. دیگر نمی ترسیدند که بابایشان بپرد. آرام تر از من بودند. ولی من همچنان می ترسم. همچون بیست و چند سال. استاد برخاست و گفت : برویم؟ با اشاره سر گفتم : ما هستیم. شما بفرمائید.

رفت.

دوستم گفت : ما هم برویم. گفتم: نه. بشین. باید قرآن بخوانیم و ...

قرآن خواندیم و صلوات و حمد و ... امابه جای اینکه آرام تر شوم. بی تاب تر میشدم!

دوستم از این همه غصه ای که یک هو بر دلم خراب شده بود و از چشمانم سرریز میشد تعجب کرده بود.

آخر سر بیخیال چای و خرمایم شدم و با اشاره گفتم برویم. چون کم کم هق هقم داشت بلند میشد و در آنصورت،مجلس آرامش و متانتش را از دست می داد. رفتیم و من انگار عزادار بودم و هستم و خواهم بود. چقدر سخت است . چه چیز ؟ هیچ. آنچیزی که برای بعضی ها تعریف نشده. برای بعضی ها افت دارد. برای بعضی ها افتخار است. برای بعضی ها .... همان چیزی که به دوستم نگفتم و فقط در زائر صفا می گویم. روحش شاد. 

روحش شاد و باقی بقای عمر و سلامت و .... ِجانبازان

بي نشان

 

 

                                         

                                            چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم  

براي آمدنت شب به شب ستاره شمردم 

چقدر گرد گرفتم من از اتاق تو مادر  

براي باور مردم قسم به جان تو خوردم 

در انتظار تو و قاصدي كه هيچ نيامد  

هزار مرتبه جانم به لب رسيد و نمردم

و عكس هاي تو را، من اميدوار و صبور 

براي هركه مي آمد ز جبهه بردم و بردم

صداي زنگ در، اما، هميشه دغدغه زا بود  

نيامدي و من از آن چه خون دل كه نخوردم  

چقدر هروله كردم ميان كوچه و ايوان  

و بال روسري ام را به زير پلك فشردم

چه پستچي كه از اين خانه مي گذشت شتابان  

چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم

 

پروانه نجاتی 


پی نوشت:

۱- تصمیم صغری گرفته بودم کم پست بدم ( حظ می کنید از جمله )  الخصوص پست های که محتوا شون شعر باشه  ولی انگار کار دیگه ای  بلد نیستم

۲- صدنامه نوشتیم و جوابی نفرستاد

این هم که جوابی ننویسند جوابی است
...