گفتند از او چیزی نماندست جز راه ناتمام

گفتند از او چیزی نماندست جز راه ناتمام

اندازه واقعی

 ای نخل ها! ما را دریابید.
لبخندی برایمان بفرستید, از بغض هایمان بپرسید.
ما محاصره شدگان والفجریم. ما غرق شدگان اروندیم, ما مفقود الاثرهای رمضانیم.تپه های بغض گرفته ی قلاویزانیم, میدان مینهای فکه ایم, مجنون جزیره ی مجنونیم.
غروب های غمگین شلمچه ایم.
ما را پناه دهید ای شفاعت دیده ها. پس چرا چیزی نمیگویید.
ای یادگاران خلوت سنگرها. راستی با آن همه یاران چه کردید؟
چطور قامتتان از شکستن آن همه دل نشکست؟ چطور نشنیدید آن همه صدای بلند را؟
راهی مهیا کنید. از سفری به سمت نور بگوئید. از نخل های سر به زیر حرفی بزنید.
هر توسلی به شما ختم و هر تلاطمی لبیک گویان به شما می پیوندد.

هوای کوی تو از سر نمی رود آری ..


ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است
بامت بلند باد که دلتنگی ‌ات مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است

 

علمدار بمان...

جاده مانده است و من و این سر باقیمانده  
رمقی نیست در این پیکر باقیمانده
نخلها بی سر و شط از گل و باران خالی 
هیچکس نیست در این سنگر باقیمانده
گر چه دست و دل و چشمم همه آوار شده
باز شرمنده ام از این سر باقیمانده
روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه پرپر باقیمانده
پیشکش باد به یکرنگیت ای مرد ترین
آخرین بیت در این دفتر باقیمانده
تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با تو ام ای یل نام آور باقیمانده

انتظار عجيب

 

كسی نيامده جز او سر قرار خودش

نشسته غرق تماشای شيعيان خودش

چه انتظارعجیبی، اینکه شب تا صبح

کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش ...!

صحبت از مهر و خاک دیگر بس

                           "مثنوی شعله های آبی!" سروده‌ای از محمدحسن حسینی

 

پسرم جبهه جای مردان بود

جای عرش خدانوردان بود

هر کسی شعله داشت دود نداشت

خطر زندگی وجود نداشت

برکت در زمین فراوان بود

میوه  زخم و مین فراوان بود

داستانی چنین شنیده کسی؟

شخم میدان مین شنیده کسی؟

خبری داری از شهیدان هیچ؟

از دلیران مرد میدان هیچ؟

دیده ای روی سیم ها سربند؟

روی بال نسیم ها سربند؟

تشنگی دیده ای سه روز و سه شب؟

زخمی و خسته و دعا بر لب

از شهیدان چه دیده‌ای پسرم؟

چه از آنها شنیده ای پسرم؟

نوحه خوان ها زیاد می خوانند

شعر از آنها زیاد می خوانند

استخوان و پلاک دیگر بس

صحبت از مهر و خاک دیگر بس

ادامه نوشته

خاکریز

يک بخش از خاکريز نيمه کاره رها شده بود.عصر بود که با آقا مهدي باکري قرار گذاشتم يکي را پيدا کنيم که،برود خاکريز را وصل کند...

ادامه نوشته

آبی عشق

 

کاش آبی عشق رنگ قبرم می شد

خورشید اسیر چنگ قبرم می شد

 

 

قرار است مرا در جوار مولایم امام حسین(ع) دفن کنند

از روزی که شنیده بود یکی از فرماندهان سپاه برای زیارت به کربلا آمده، در پوست خود نمی گنجید، می خواست خاطره ای که سال ها بر دل و روح او نقش  بسته بود، به صاحبانش بسپارد. با این فکر خود را به کربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را کرد.

لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختی می گذشت. او که یکی از نیروهای نظامی ارتش عراق در سال های جنگ بوده، ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بیابد. سرانجام وقتی به حضور فرمانده رسید؛ از او پرسید: "مرا می شناسی؟ "

فرمانده پاسخ داد: "بله ...

ادامه نوشته

 تو پروانه وار سوختی

 

 

سید شهیدان اهل قلم:


شمع همه فیضش شعله است ، به پروانه بگو یا که پروا نکند یا پر وا نکند.

 

 

پ ن :

به سید شهیدان اهل قلم؛ سید مرتضی آوینی:


گرچه نه پلاک و نه جسد می بینیم

بعد از تو هنوز مستند می بینیم

دیگر خبر از "روایت فتح" ات نیست

هر هفته دوشنبه ها "نود" می بینیم!

عاشقی هم عاشقی های قدیم