آرزو

سلام
خبرم کردن. زیارت ارباب قسمتت شده. کی؟ عید نوروز.
یکی از بچه های هیئت گفت: امروز عاشوراس. می خواستی به جای عید نوروز، عاشورا قسمتت می شد تو کربلا باشی؟
گفتم: نه! هیچ وقت همچین آرزویی نداشتم و ندارم!
گفت: چرا؟
گفتم: چون از حسرت می سوزم و می میرم اگر عاشورا تو کربلا باشم. توانش رو ندارم داداشم.
گفت : یعنی چی؟ منظورت چیه؟ حسرت چی؟ آدم عاشورا تو کربلا باشه و باز حسرت چیزی رو داشته باشه؟
گفتم: حسرت اینکه چرا هزار و سیصد واندی سال دیرتر پام به کربلا رسید. وقتی قدم به این سرزمین گذاشتم که کار از کارگذشته ، که امامم ...
و در اون لحظه، من که هیچ، بزرگان هم توان گفتن واقعه را ندارند.
خدایا اگر لیاقت یا توان یاری و یا اقلا خوشنودی امامم رو ندارم، کمکم کن تا اقلا مایه کدورت خاطر مبارکشون نباشم.

یا علی مددی


مدرسه عشق

در انتظار یک لب تب دار

نام تو بر کتیبه پیکار مانده است
در لابه لای این همه نیزار مانده است

اینجا تمام پنجره ها با حضور تو
فریاد می زنند که سردار مانده است

از آن طرف تلاطم یک مشت بوف کور
در ازدحام نکبت و ادبار مانده است

اینجا چه حکمتی ست که این مشک تشنه نیز
در انتظار یک لب تب دار مانده است

نام تو در تمامی تاریخ روزگار
اسطوره همیشه علمدار مانده است

آنجا سری به روی دلی آب می شود
آرام باش لحظه دیدار مانده است

مهدی تقی نژاد

راهی‌ست راه عشق، که هیچ‌ش کناره نیست...

 

صَدْرى...
و شمر.

بُلُوعِ فارِغِ حَباَّئِلِ عُنُقى...
و خنجری که از قفا برید.

شَفَتاىَ...
و چوب خیزران.

جَميعُِ جَوارِحى...
و نعل تازه و انگشت و پیشانی و چشم و سر و سینه و پهلو و دندان و گلو و ...

 

بگذار فاش گفته شود که آن که مسجود ملائکه است حسین است، و آدم را ملائک از آن حیث که واسطه‌ی خلقت حسین است سجده کردند؛
و این سجده‌ای ازلی است؛ میزان حق،
که ابلیس را از صف ملائکه طرد می‌کند.
یعنی که فطرت عالم بر حُبّ حسین و ولایت او شهادت می‌دهد
و آن پیمان ازلی- أَلَستُ بِرَبِّكُم قَالوا بَلي -
عهدی است که خالق از بنی آدم
بر حُبّ حسین و یاری او ستانده است.
«خون» با حسین پیمان «ریختن» بسته است،
و «سر» با حسین پیمانِ «باختن».
دل تو عرصه‌ی ازلی خلقت است.
گوش کن که چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین، حسین.
نمی‌تپد، بل حسین حسین می‌کند.
کجاست آن که زنجیر جاذبه‌ی خاک را از پای ارداه‌اش بگشاید و هجرت کند،
از خود و بستگی‌هایش،
تا از زمان و مکان فراتر رود و خود را به قافله‌ی سال شصت و یکم هجری برساند و در رکاب امام عشق به شهادت رسد؟
و از آن پس دیگر، این باد نیست که بر تو می‌وزد،
این تویی که بر باد می‌وزی.
و از آن پس دیگر،
آن تویی که بر زمان می‌گذری،
و آن تویی که مکان را تشرّف حضور می‌بخشی...*

* شهید آقا سید مرتضی آوینی

 

پ ن :

  ۱. در مجلسی که روضه‌ی عباس خوانده می‌شود،
     حواس‌تان به چهره‌ها، به دست‌ها و به صداها باشد.

                                                                   بعدها که آمد...

نه سری مانده
نه دستی
کمرم را تو شکستی...

لطفاً غواص اعزام نفرمایید

فروردین سال 1365در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای تیپ 44 قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم.

زیر حمله هوایی دشمن مشغول خوردن آبگوشت بودیم. آن را در یک سینی بزرگی ریخته بودیم و همگی دور آن نشسته بودیم.

برق که قطع شد، شیطنت‌ها شروع شد.هر کس کاری می کرد و در آن تاریکی سر به سر دیگری می گذاشت.

با هماهنگی قبلی قرار شد یکی از بچه‌ها از حوزه استحفاظی آقای خدادادی لقمه ای را بردارد، که ایشان با لحن خاصی گفت: لطفاً غواص اعزام نفرمایید،منطقه در دید کامل رادار قراردارد!

با این حرف او یک دفعه چادر از خنده بچه‌ها منفجر شد. اینقدر فضا شاد شده بود که کسی به فکر حمله هوایی دشمن نبود!

(به نقل از علی اکبر رییسی )

256!

برای اینکه شناسایی نشیم تو مکالمات بی سیم برای هر چیزی یک کد رمز گذاشته بودیم. کد رمز آب هم 256 بود.

من بی سیم چی بودم. چندین بار با بی سیم اعلام کردم که: «256 بفرستید.» اما خبری نشد. بازهم اعلام کردم برادرای تدارکات 256 تموم شده برامون بفرستید، اما خبری نمی‌شد. 

تشنگی و گرمای هوا امان بچه‌ها را بریده بود. من هم که کمی عصبانی شده بودم و متوجه نبودم بی سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم: «خانه خراب، میگم 256 بفرستید بچه‌ها از تشنگی مردند.»

 

ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر

مولای ما نمونه‌ی دیگر نداشته‌ست
اعجاز خلقت است و برابر نداشته‌ست
وقت طواف دور حرم فکر میکنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته‌ست
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی

آیینه ای برای پیمبر نداشته‌ست

سوگند میخورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته‌ست
طوری زچارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته‌ست
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرئیل واژه‌ی بهتر نداشته‌ست
چون روز روشن است که در جهل گم شده‌ست
هرکس که ختم نادعلی برنداشته‌ست
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته‌ست

سید حمیدرضا برقعی

صدای زنگ در

چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم

برای آمدنت شب به شب ستاره شمردم

چقدر گرد گرفتم من از اتاق تو مادر

برای باور مردم قسم به جان تو خوردم

در انتظار تو و قاصدی كه هیچ نیامد

هزار مرتبه جانم به لب رسید و نمردم

و عكس های تو را، من امیدوار و صبور

برای هر كه می آمد ز جبهه بردم و بردم

صدای زنگ در، اما، همیشه دغدغه زا بود

نیامدی و من از آن چه خون دل كه نخوردم

چقدر هروله كردم میان كوچه و ایوان

و بال روسری ام را به زیر پلک فشردم

چه پستچی كه از این خانه می گذشت شتابان

چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم

 

                      پروانه نجاتی