قلب زمین

تا حالا چنانه نرفته بودم نمی دونم تو رفتی یا نه اما یه حال دیگه ای داشت داخل کانال که می شدی حسی وجودت رو می گرفت ... یک کانال که تو این دشت مثل قلب زمینه / دور و بر این کانال ببین چه دلنشینه  / اون یکی پا نداره روی زمین افتاده / اون یکی رو هم ببین چقدر قشنگ جون داده / رنگ روی اون یکی از تشنگی پریده / همون که روی پاهاش سر دو تا شهیده  / .....  / هر کی می خواد خدافظ هرکی می خواد بمونه / باید تموم عالم این حرفا رو بدونه / کانال هنوز مال ماست گردان هنوز روی پاست / هنوزم که هنوزه قلب زمین مال ماست

شرهانی شرح عشق

شرهانی بودیم مهمون پیکرمطهر چند شهید، دو نفر رفتن کلمن رو پر کنن که گفتن راه بیفتید دیر کرده بودن رفتم دنبالشون یکیشون با کلمن داشت بر می گشت ولی اون یکی نبود گفتم فلانی کو؟ گفت رفت زیارت شهدا با ناراحتی رفتم دنبالش تا دیدمش خواستم تشر بزنم که ته حالا کجا بودی؟ چشماش پر بود با انگشت پشت سرش رو نشون داد و گوشه ای وایساد پیکر شهدا رو برای انتقال از حسینیه دراورده بودن....

شهیدمحمد کاوه

بسم رب الشهدا و الصديقين

********************************************

دشمن بايد بداند و اين تجربه را كسب كرده باشد كه هر توطئه‌اي را كه عليه انقلاب طرح‌ريزي كند، امت بيدار و آگاه با پيروي از رهبر عزيز، آن را خنثي خواهد كرد. آينده جنگ هم كاملاً روشن است كه پيروزي نصيب رزمندگان اسلام خواهد شد و هيچگاه، ما نخواهيم گذاشت كه خون شهيدانمان هدر رود. اگر امروز به انقلاب ما خدشه وارد شود، بدانيد كه به مسلمانان جهان خدشه وارد شده است، به آنها آسيب رسيده است و اگر به انقلاب ما رونق داده شد، آنها پيروز شده‌اند.

                                                             

مهدی رفت ...

این متن آخرین صحبت آقا مهدی باکری با حاج احمد کاظمی طی عملیات بدر ، از طریق بی سیم است :

روز آخر بدر بود .

در حریبه به محاصره افتاده بود .

 کمی مانده به جاده بصره - العماره .

بی سیم فس فس کرد.

" بر گرد مهدی ، وضع خیلی بد است . "

" اگر بدانی دارم چه چیزها می بینم، یک آن نمی ماندی آنجا . احمد تو هم بیا. خودت را برسان اینجا تا همیشه باهم باشیم. بیا احمد ، بیا "

فس فسسسس. بی سیم خاموش شد .

مهدی رفت ...

۲۱ سال از آن روز گذشت

احمد هم رفت

رفت تا ببیند آنچه را که مهدی می دید

رفت تا همیشه با هم باشند

رفت تا...

سید شهیدان اهل قلم

صدای گنجشكها فضای حیاط را پر كرده بود, بابای مدرسه جارو به دست از اتاقش بیرون آمد. مرتضی! مرتضی! حواست كجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضی هراسان وارد كلاس شد. آقای مدیر نگاهی به تخته سیاه انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته شده بود: «خلیج عقبه از آن ملت عرب است.»

ابروانش به هم گره خورد. هر كس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضی نگاهی به بچه‌های كلاس كرد. هنوز گنجشك‌ها در حیاط بودند. صدای قناری آقای مدیر هم به گوش می‌رسید. دوباره در رویا فرو رفت.
یكی از بچه‌ها برخاست: «آقا اجازه! این را «آوینی» نوشته.» فریاد مدیر «مرتضی» را به خود آورد:  چرا وارد معقولات شده‌ای؟ بیا دم دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.
معلم كلاس جلو آمد و آرام به مدیر چیزی گفت. چشمان مدیر به دانش‌آموزان دوخته شد. قلیان احساسات كودكانه‌ مرتضی گویای صداقت باطنی‌اش بود و مدیر ...
سید مرتضی آرام و بی‌صدا سرجایش بازگشت. اما هنوز صدای گنجشكان حیاط و قناری آقای مدیر به گوش می‌رسید. آزادی مفهوم زیبای ذهن كودك شد...