زایر نوشت 1

خیلی خسته بود اینو از چشماش می شد فهمید، آخه شبها پای زایر صفا بود و روزها هر جا که می تونست کار اجرایی می کرد.    

پادگان باکری بودیم بعد از کلی خانه به دوشی معلوم شد بساط زایرصفا رو باید توی زیر زمین حسینیه پهن کنیم؛ یه اتاق سه در چهار که هفت ـ هشت پله پایین تر از سطح حسینیه بود و کف نمناکش با یه تیکه موکت سربازی پوشیده شده بود. طبق معمول با خوندن نامه های وارده کار رو شروع کردیم. اون شب برادر برادری، از قدیمی های زایرصفا هم تو جمع ما بود ...

ادامه نوشته

شهید گم نام

نامه ای به بابای شهیدم

بابای شهیدم سلام


دخترت با تو سخن می گوید. دختری که از لحظه ای که چشم به این جهان گشود، روی تو را ندیده و از نعمت صحبت تو مهربان پدر، محروم بوده است. مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه می گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شاید برگردد. انتظار سختی بود ولی هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشیدنت را می کردم، تحملش برایم سهل می شد؛ اما ...


اما وقتی سال گذشته اعلام کردند که دیگر بر نمی گردی، دنیا برایم تیره و تار شد. دیگر هیچ چیزی در زندگی برایم ارزشی ندارد و دیگر باید به خودم تلقین کنم که تا آخر عمرم لذت دیدارت و در آغوش کشیدنت بی معناست...

ادامه نوشته

شهید محمدی

مدتی بود که علاقه ی خاصی به او پیدا کرده بودم...وقتی می خواستیم گشت برویم،دلم می خواست،او با ما باشد.در گشت اول رفتیم «نهرالمطر» و سپس وارد منطقه شدیم.با اینکه به منطقه توجیح نبودیم،روحیه اش بسیارعالی بود.دلم می خواست بیشتر با او در تماس باشم؛چون عبادت ها،انجام مستحبات و کم حرفی او مرا جذب کرده بود.در کارها همیشه پیشقدم بود.

شب عملیات فرا رسید.نیروهای واحد که قرار بود برای راهنمایی بروند،همگی درچادرخوابیده بودند.اسماعیل درهمان حال وضو گرفت و چهره اش ازهمه شادتر بود.او را موقع خداحافظی در آغوش گرفتم،بوسیدم و گفتم:مرا حلال کن! اگر شهید شدی،مرا شفاعت کن!همچنین درباره ی عملیات صحبت شد.صبح روزعملیات،ساعت چهار،به محورمسلم رفتم.دیدم اسماعیل آنجاست.حدود یک ساعت و نیم آنجا بودیم.موقعی که می خواستم به محورالصخره بروم،گفتم:شما دو نفر با من بیاید و از آنجا با قایق عقب بروید! اسماعیل شتاب زده داخل قایق دوید.موقع حرکت ذکر خدا بر لب داشت و از پیروزی که درعملیات نصیب رزمندگان اسلام شده بود،خوشحال بود.حدود ششصد متر دنبال سیل بند،به طرف الصخره رفتیم و من از آبراه کمیل و یاسر برای آنان تعریف می کردم.ناگهان انفجاری بالای سر قایق...ازآن چهار نفری که کف قایق خوابیدند،سه نفرشان برخاستند،ولی اسماعیل... به خدمه دوشیکا گفتم:کمک کنید! اسماعیل را بلند کردند،دیدم دست چپ او از بازو ودست راستش از آرنج قطع شده و دو ترکش به سینه اش اصابت کرده است. چون خودم قصد داشتم در خط بمانم، خواستم به برادر شفیعی بگویم شما او را عقب ببرید،مثل اینکه این کلمه را نمی توانستم ادا کنم.وقتی به او نگاه کردم.به من گفت:حسن بگو تند برود!انگار کسی به من می گفت:شما هم همراه او باش،می خواستیم وارد آبراه مسلم شویم که طناب معبر به موتور قایق گیر کرد.مدتی که سکان دار مشغول باز کردن طناب بود،اسماعیل گفت:می خواهم بنشینم!او را بلند کردیم؛پس ازمدتی گفت:می خواهم بخوابم،در لحظه های آخر ذکر می گفت.رنگش کم کم داشت سفید می شد،دست های قطع شده اش دیگر...!! صورتم را روی صورتش گذاشتم و او را بوسیدم.سرش را به زانو گرفتم...به او گفتم،صلوات بفرست!هرچه می خواستم بگویم شهادتین را بگو خجالت می کشیدم و از طرفی امید به زنده ماندنش...مقداری خون از دهان اسماعیل بیرون آمد و دیگر حرفی نزد... پس از لحظه ای روح او به دیار قرب پرواز نمود.


حماسه ی شهادت برادر اسماعیل محمدی،به قلم شهید بزرگوار حسن قربانی

قاب عکس

بين تمام خاطره هايش نشسته بود

بغضي عجيب روي صدايش نشسته بود

مثل هميشه ساکت و آرام روي چرخ

مثل هميشه روي عصايش نشسته بود

يادش بخير آلبومش را نگاه کرد

بين تمامي رفقايش نشسته بود

اين عکس مال تپه الله اکبر است

آنجا هنوز روي دو پايش نشسته بود

اين حاجي است خط شکنِ.....گريه اش گرفت

سوزي غريب بين صدايش نشسته بود

آنقدر سرفه کرد که دلواپسش شدم

امن يجيب هم به دعايش نشسته بود

امروز آمدم به هواي زيارتش

يک قاب عکس بر سر جايش نشسته بود...

مهدي صفي ياري

بعد از شهدا چه كرديم؟؟؟؟؟

نمي‏دانم چه بگويم اما بگذارين با دلم حرف بزنم با كلماتي كه لحظات را به شماره نشسته بودند.... تا قفل از زبان دل گشايم و بگويم آنچه مي بايست درعصر فضا ....رايانه....اينترنت...و....گفته شود تا شايد بيدار شود وجدانهايي كه اميد به بيداريشام ميرود.

بعد ازشهدا ديگر فراموش كرديم فهميده هايي فدا شدند تا ما بفهميم اسلام را.....بفهميم عاشورا را....بفهميم حسين(ع) وبفهميم ......

بعد از شهدا يادمان رفت كه روزي روزگاري دربين خاكريزها.....گفتم خاكريز.....ولي ..........بهتر است بگويم قطعه اي از بهشت .... برگزيدگان مكتب حق وفضيلت رنده كردند مكتب علوي را و لبيك گفتند نداي هل من ناصر... فرزند حسين(ع) را با تمام وجود ....به قربانگاه عاشوراي مجنون....شلمچه....دوكوهه ......دهلاويه....و.... عاشوراي اسلام قرن بيستم ....فدا كردند وجودشان را....تا فدا نشود مكتب حسين (ع) بعد از شهدا به جاي آنكه زنده كنيم. و زنده نگه داريم يادشان را ....به فراموشي سپرديمشان.....واي برما...كه گم شده يادشان در بينمان.

بعد از شهدا همه فكر و ذكرمان شده ....مد....خوش گذراني به هر شكل و قيمتي.....ابتذال در فكر،انديشه، حب زرق وبرق دنيا حتي به قيمت خوردن حق يتيم....ندادن خمس وزكات و و و و.....
بعد ازشهدا يادمان رفته كه خدا ناظر است.....يادمان رفته كه خيمه نشين فاطمه(س) دلش از خيلي از ماها.......سبحان الله

بعد ازشهدا به جاي بهتر كردن پوششها مانتو ها را كوتاه و كوتاه تر كرديم .....عزت واحترام را و عفت را با برداشتم روسري ها برداشتيم...حيا و عفت را به فراموشي سپرديم ...آرزو وآرمانمان شد....دبي....لس آنجلس....ماهواره .....و.....خدابه دادمان برسد.

بعد از شهدا يادمان رفت كه دخترك يتيم.... ديگر بابا ندارد كه براي او ناز كند......ديگر سايه سر ندارد.....و ما به جاي اينكه سايه سرش باشيم كاري كرديم كه اوهم فراموش كند پدرش چرا؟....براي چه؟ .....براي چه كساني؟ ....وبه كجا رفت؟ ......

بعد از شهدا يادمان رفت كه ميز و صندلي.....پست ومقام....مال وثروت.....آرامش وآسايش....امنيت....و...همه و همه را مديون قطرات ......

خون همت ها....زين الدين ها....باكري ها...و...گمنامها ....و هستيم.

شمارا به خدا بياييد ياد كنيم شهيدانمان را حتي با ذكر يك صلوات.....

درویشی

بچه ها کربلایی شدند

اردوی جنوب سال ۸۲ بود که اردوی سختی داشتیم یعنی سال اولی بود که خودمون همه کاره اردو بودیم این قضیه هم خوشحالمون می کرد و هم نگران هرچند قبلا هم تو اردوها نقش اصلی رو داشتیم مثلا اردوی ۸۱ رو هم کار اجرایی اش با ما بود به هر حال کاروان راه افتاده بود و با وجود سختی های فراوون بالاخره داشت به پایان میرسید. معمولا اخلاص بچه ها بالا بود مخصوصا که این اردو رو با یه نیت خیلی قوی شروع کرده بودن نتیجه اش این شد که با اون همه مشکلات یکی از تاثیرگذارترین اردوها و برنامه های مجموعه شد. خلاصه اینا رو گفتم که به اینجا برسم:

ادامه نوشته