اردوی جنوب سال ۸۲ بود که اردوی سختی داشتیم یعنی سال اولی بود که خودمون همه کاره اردو بودیم این قضیه هم خوشحالمون می کرد و هم نگران هرچند قبلا هم تو اردوها نقش اصلی رو داشتیم مثلا اردوی ۸۱ رو هم کار اجرایی اش با ما بود به هر حال کاروان راه افتاده بود و با وجود سختی های فراوون بالاخره داشت به پایان میرسید. معمولا اخلاص بچه ها بالا بود مخصوصا که این اردو رو با یه نیت خیلی قوی شروع کرده بودن نتیجه اش این شد که با اون همه مشکلات یکی از تاثیرگذارترین اردوها و برنامه های مجموعه شد. خلاصه اینا رو گفتم که به اینجا برسم:

روز آخریه که تو جنوب هستیم راه افتادیم به سمت فکه تو مسیر که میرفتیم من تویکی از اتوبوس ها شروع کردم به حرف زدن درمورد منطقه فکه گفتم و بعد وقایع اش و مظلومیت امام حسینی بچه ها تو والفجر مقدماتی و تشنگی و ... خب رفتیم زیارت و مراسم انجام شد و بعد رفتیم دزفول و پادگان شهید باکری که بچه ها استراحت کنن و فردا صبح حرکت کنیم برگردیم قم و تبریز.

فردا صبح شد و طبق قرارمون برای بچه های جنوب کشور از همون دزفول بلیط گرفتیم که راهی خونه هاشون بشن و از ما جدا بشن. پس بچه ها مشغول آماده شدن و راه افتادن بودن یکی یکی که اتوبوسا حاضر میشد راشون مینداختیم جلوی دژبانی تا اینکه از قسمت خواهران تماس گرفتن که سریع بیا اینجا ما هم با یکی یا دو تا از بچه ها رفتیم اونجا دیدیم یکی از زائرای شیرازی مون که قراره از کاروان جدا بشه داره شدید گریه میکنه بالاخره خانما آرومش کردن و ایشون شروع کرد به تعریف کردنه خوابی که دیشب دیده بود که وقتی کاروان رسیده بود به فکه جلوی سردر ورودی معبر و گودال قتلگاه آقای تشنه ها و سید شهدای عالم عامل فخر خاک به افلاک امام حسین (ع) به استقبال کاروان تشریف آوردن و کاروان رو گرم تحویل گرفتن و بچه پشت سر آقا راهی گودال قتلگاه شده بودن ایشون تعریف می کرد که از اون سردر به بعد یک دفعه دیدم که تو حرم امام حسین (ع) هستیم و آقا خودشون تشریف دارن و ما هم داریم در محضر خودشون زیارتشون میکنیم بعد هم که زیارتمون تموم شد آقا باز ما رو تا در حرم بدرقه کردن و دیدیم که تو سردر گودال فکه ایم.

اون خانم این رو که گفت دیگه همه بچه ها بهم ریختن و شروع به گریه تو محوطه پادگان کردن.

قربون تشنگی و غریبیه شهدامون تو گودال قتلگاه فکه برم.

نقل از حاج روح الله متفکر آزاد  وبلاگ بیان