باید این پرچم را سوزاند...

نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و ادامه داد : به جان شما قیامت بود اما فکر نکنم از سال بعد بزارن از ایران حاجی بره. بابا این بسیجیا اونجا هم آبرومونو بردن برداشتن پرچم عربستانو آتیش زدن یکی نیست بگه آخه بچه خوب اسم خدا پیغمبر رو اون پرچمه...
و باقی که به نشانه تایید و صحت و سلامت افاضات حاجی سرتکان می دادند...

روزی علی بود و میدان نبرد و تمام کفر که ملبس به رنگ اسلام گشته بود و قرآن هایی که بر سرنیزه ها به رقص در آمده بودند...

روزی علی بود و میدان نبرد و پرچمی که...

خوب که نگاه کنی توفیری ندارند پرچم لااله الا الله امروزشان همان قرآن بر نیزه دیروزشان است. و خاندان آل یهود امروز همان آل سفیان کافر دیروز. و حاجی امروز هم همان بهانه جویان میدان نبرد که تنها صورت دین را دیده اند...
باید این پرچم کفر را سوزاند...
لا اله الله اشک کودکی است که در غزه در تنگنای آب ونان است و محمد ان رسول الله فریاد مظلومیت ملتی که به هیچ بی غیرتی دل نبسته است.
باید این پرچم را سوزاند...
باید این پرچم را سوزاند...

اللهم العن...

دوستي داشتيم كه حاضر جواب بود. يكي از دوستان كه با او صميمي‌تر بود، گفت: «ما را كه سر دعاهايت فراموش نمي‌كني؟» جواب داد: «هرگز! شما را به طور خاص ياد مي‌كنم» بچه‌ها كه مي‌دانستند حرف او خالي از مزاح نيست،‌ پرسيدند: «حالا چه مواقعي بيشتر به فكر ما هستي؟» گفت: «در زيارت عاشورا. آن‌جا كه آمده است، اللهم العن ابن مرجانه».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 192

اولین اعزام

درِ چوبي اتاق را باز كرد. از صورتش نور مي‌تابيد.
اجازه بديد منم توي عمليات شركت كنم.
مگه نگفته بودم سن و سالت كمه؟ ... مگه نگفتم ....
حرفش را قطع كرد.
-قول مي‌دم... قول مي‌دم اگر مثل بقيه نباشم، لااقل كمتر از بقيه نباشم.
هنوز هم نمي‌دانم چرا قبول كردم؛ شايد به خاطر نور صورتش.
براي دومين بار مخفيانه از ساختمان مركز تربيت معلم بيرون زديم.
وسط امتحانات تربيت‌معلم بود.
منتظر اتوبوس بوديم، چند نفر از هم‌كلاسي‌ها آمدند كنارمان.
گوش نكرديم، نزديك عمليات بود.

منبع: كتاب وقتي سفرآغازشد   -  صفحه: 75

نجوا

سلام آقا! مي‌خواهم بنويسم براي شما... مي‌خواهم برايتان از زميني‌هايي بنويسم كه دلشان لاي اين هواي خفه، گير كرده است.
به جدول و كوچه و بن‌بست و خيابان يك‌طرفه عادت كرده‌اند؛ برايشان فرقي نمي‌كند كه كلاغي قارقار كند يا به نغمه‌ي خوش قناري كوچكي جان بدهند. شنيده بودم كه فراموشي هميشه هم بد نيست؛ اما اين‌ها كه مي‌گويم، خدا را هم فراموش كرده‌اند.
اين‌جا، همه‌ي آن زميني‌ها كه گفتم، دنبال معجزه مي‌گردند. معجزه... حق هم دارند، وقتي جاي قرآن‌ها فقط روي طاقچه‌ها باشد، براي چه دنبال معجزه نباشيم؟... نمي‌دانم!...
اين‌جا خيلي‌ها روي لاله پا مي‌گذارند، بدون آن‌كه بدانند. چوب لاي چرخ حقيقت مي‌گذارند بدون آن‌كه بدانند. مي‌گويند: بت كه نمي‌پرستيم!!!!!
به خدا قسم،‌ بت مي‌پرستند و خودشان هم نمي‌دانند. امامي چون شما، آفتاب را به ميهماني چشمان حقيرمان آورده؛ ولي افسوس... خدا به دادمان برسد. شما كه يادمان داده‌ايد خوب باشيم و خوب بمانيم؛ گناه ماست كه همه چيز را خيلي زود فراموش مي‌كنيم...
گناه از ماست كه زير چرخ‌هاي به قول خودمان « تكنولوژي »‌ دست و پا مي‌زنيم و چشممان را به روي همه چيز مي‌بنديم... جاي پيچك‌هاي دوستي، جلبك‌هاي نفرت نشانده‌ايم و بي‌خبريم... هر جمعه كه تمام مي‌شود، افسوس مي‌خوريم كه چرا نيامديد، ولي بعد... انتظار كشيدنمان را كه ديگر نگوييد... خجالت مي‌كشيم از خودمان...
بگذريم!... مي‌دانم همه‌ي آن‌ها كه مي‌خواهم بگويم و همه‌ي آن‌ها را كه نمي‌دانم تا بگويم، خودتان خوب مي‌دانيد... كوچك‌تر كه بودم، گمان مي كردم كه شما از جنس خورشيديد؛ اما حالا خيلي خوب مي‌دانم كه خورشيد از جنس شماست...
كاش زودتر بياييد و خورشيد را به عدالت تقسيم كنيد...

مين تلويزيوني

مسئول اعزام نگاه كرد به سر تا پاي پسر. معلوم نبود از كجا فهميده كه او آموزش نظامي نديده. به خاطر همين شروع كرد به امتحان كردنش. - ببينم پسر جون، اگه رفتي آموزش، بگو ببينم مين گوجه‌اي چه شكليه؟ - خب معلومه... شبيه گوجه است ديگه! - حالا بگو ببينم مين صخره‌اي چه شكليه؟ - خب اونم شبيه صخره است ديگه ! - حالا مين تلويزيوني چه شكليه؟ پسر خيال كرد مسئول اعزام كلك مي‌زند. با قيافه‌اي حق به جانب گفت: - مين تلويزيوني ديگه چيه؟ ... شما داريد منو امتحان مي‌كنيد؟ مسئول اعزام خنديد. - ببين اخوي! ديدي گفتم آموزش نديدي ؟ آره! با اجازه شما مين تلويزيوني هم داريم.

منبع: كتاب وقتي سفرآغازشد   -  صفحه: 23

پیام  بسیار مهم رهبر جهان اسلام برای غزه

بسم الله الرحمن الرحیم

امت بزرگ اسلام، ملت عزیز ایران

حوادث خونین غزه در این روزها چنان فجیع و دردناک است که نمی توان غم سنگین ناشی از ان را با زبان و قلم ، بیان کرد. کودکان بی گناه و زنان و مردان مظلوم پس از ماهها محاصره ی کامل ، اکنون با قساوت و شقاوت صهیونیست ها ، در خانه و کشانه ی خود به خاک و خون کشیده می شوند ، غنچه های نورس در برابر چشم پدر ومادر ، و پدران و مادران در برابر کودکان معصوم ،در اتش کینه ی جلادان غاصب می سوزند ، مدعیان تمدن و انساندوستی باوقاحت تمام، این فاجعه عظیم انسانی را خونسردانه و بی تفاوت تماشا می کنند و حتی برخی با بیشرمی از ان ابراز خشنودی می نمایند . سکوت دنیای اسلام در برابر این تعدی کم نظیر به هیچ رو پذیرفته نیست .

امت اسلامی باید به خروش آید وسران اسلامی باید خشم ملتهای خود را به رخ رژیم غاصب بکوبند . دست دولت امریکا نیز به خون ملت مظلوم فلسطین آغشته است . به پشتیبانی آن دولت مستکبر و طغیانگر است که صهیونیستها با گستاخی مرتکب این جنایتهای نا بخشودنی می شوند ، ملتها و دولتهای اسلامی ندای مظلومیت فلسطینیان مظلوم را به سراسر جهان برسانند و وجدانهای خفته را بیدار کنند ایا ملت امریکا می داند که زمامدارانش اینگوینه همه ی حرمتهای بشری را در پیش پای صهیونیستها قربانی کرده اند ؟ایا ملتهای اروپایی باخبرند که تسلط سرمایه داران صهیونیست بر کشورهای انان کار سیاستمدارانشان را به کجا کشانده است ؟

و این تصادف و اتفاق نیست که همزمان با این جنایتهای نظامی ، در گوشه دیگر از جغرافیای زیر سیطره ی استکبار ، برترین مقدسات اسلامی دستخوش تعرض می شود و قلمهای پلید و سیاستهای شیطانی حامی آنها، ساحت مقدس حضرت رحمه للعالمین را که همه ی بشریت وامدار پیام الهی او وذات مقدس اوست ، مورد هتک و اهانت قرار می دهند ، اری این اسلام عزیز است که با پیام رهائی بخش و ظلم ستیز خود و با برانگیختن روح کرامت و عزت در انسانها و ملتها ، مستکبران را به وحشت انداخته و اتش کینه ی ملتهای مسلمان را در دل آنان مشتعل ساخته است و حرکات انان را دیوانه وار کرده است .

اکنون مستکبران طغیانگر بدانند که با خشونت و درندگی نخواهند توانست فروغ بیداری روز افزون اسلامی را خاموش کنند . مقاومت قهرمانانه ی ملت فلسطین و شجاعت حیرت برانگیز مرد وزن و پیر و جوان آنان در برابر صهیونیست های خونخوار ،گواه زنده ی این مدعا است . فرجام این درگیری ، پیروزی حق برباطل است ، همچنانکه فرمود .. فانتقنها من الذین اجرموا و کان حقا علینا نصر المومنین .

اینجانب به مردم غزه ، به مردان وزنان مظلوم و مقاوم ، به کودکان معصوم و غنچه ها ی پرپر شده درود میفرستم وصبر و فرج و پیروزی انان را از خدا مسئلت می کنم .

والسلام علیکم و رحمه الله

سید علی خامنه ای

پل بعثت

اگر توانستي قاعده و قانون طبيعت را بشكني، معجزه كرده‌اي. طبيعت يك سري قاعده و قانون دارد كه شكستن آن كار هر كسي نيست.

 

هيچ كس باور نمي‌كرد بشود در بحبوهه جنگ روي اروند خروشان، با آن جزر و مد زيادش و با آن عرض بلندش پل زد. اما جنگ ثابت كرد مرداني هستند كه كاري به قاعده و قانون طبيعت ندارند و يك «يا علي» مي‌گويند و مي‌زنند به آب.

 

پس از عمليات والفجر هشت، بايد يك راه ارتباطي بين خاك خودمان و شهر فاو كه تازه به دست رزمندگان اسلام افتاده بود، ايجاد مي‌شد. رزمندگاني كه در فاو بودند، بايد پشتيباني مي‌شدند. امكانات و نيرو مي‌خواستند. قبل از والفجر هشت، پلهايي روي اروند زده بودند، اما اروند هيچ كدام را تحمل نكرده بود و همه را بلعيده بود. يك پل ساخته بودند به نام پل فجر، كه شبها آن را نصب مي‌كردند و روزها جمعش مي‌كردند. اين پل نيز توان انتقال حجم نيروها و امكانات را نداشت و كارآمد نبود. بايد پلي ساخته مي‌شد محكم و مطمئن تا بتواند در شبانه‌روز تجهيزات و تداركات و مهمات را به آساني به آن سوي آب برسانند. پل بعثت، به طول 900 متر و عرض 12 متر روي اروند زده شد تا چشم جهانيان را خيره كند.

 

 

پنج هزار لوله 12 متري، به قطر 142 سانتي‌متر و ضخامت 16 ميلي‌متر از جنس فولاد، در عمق دوازده متري رودخانه‌اي خروشان كه ارتفاع جزر و مدش از پنج متر هم بالاتر مي‌رفت، شش ماه از جهادگران اسلام وقت گرفت. دشمن در طول جنگ از هر سلاحي استفاده كرد كه پل را از بين ببرد، اما نتوانست.

 

 

بچه‌ها دو طرف لوله‌ها را بسته بودند كه لوله‌ها در آب غرق نشوند. بعد از اين‌كه كار اتصال لوله‌ها انجام مي‌شد، در لوله‌ها را باز مي‌كردند تا آب با فشار از لوله‌ها عبور كند و لوله‌ها به زير اب بروند و غرق شوند. بعد روي لوله‌ها را زير سازي و آسفالت مي‌كردند.

طراح اين شاهكار بزرگ،‌ مهندس بهروز پورشريفي از برادران جهاد سازندگي بود.

 

 

پل بعثت، شاهكار مهندسي ـ رزمي تاريخ دفاع مقدس است و امروز با همين عنوان در دانشگاه مهندسي دافوس، تدريس مي‌شود. برخي از قطعات اين پل، امروز در گلزار شهداي خرمشهر است و برخي ديگر، همانجا كنار اروند، به تماشا نشسته است. تماشاي همت شيرمرداني كه او را خلق كردند و از روي او گذشتند و سندي بر هنر و اراده جوانان اين مرز و بوم افزودند.

يك گردان رفت...

از یک گردان ، شانزده نفر برگشته بودند؛ فقط . جنازه ها را هم نتوانسته بودند برگدانند. بچه ها جمع شده بودند پشت خاکریز ،بق کرده بودند ، می گفتند  چه جوری برگردیم؟ به خانواده هاشون چی بگیم؟ یا جنازه ها ی بچه ها را بکشین عقب با هم برگردیم ، یا ما هم همین جا می مونیم. فقط یک جمله به شان گفت برید ، بیاید؛ که فتح بزرگی تو راهه. چند ماه بعد ،توی عملیات فتح المبین ،بچه ها یاد حرف های مصطفی افتاده بودند.

چه شب جمعه‌ای شد؛ اون شب پرستاره

ستاره

گونه‌هاش خیس خیس شده بود، اما صدا ازش در نمی‌اومد. ریزریز و بی‌صدا اشک می‌ریخت. هر بار که لبش می‌لرزید و تکون می‌خورد، یه تَرک جدید به لباش اضافه می‌شد. همین‌طوری زل زده بود به آسمان دور و مثل ابر بهار اشک می‌ریخت بی‌هیچ صدایی. انتظار داشتیم وقتی میاد با سر شیرجه بزند تو دیگ شربت. اما انتظارمون غلط از آب در اومد. اون فقط دیگ رو نگاه کرد و یکباره بهم ریخت...

ادامه نوشته

بسيجي يعني...

ای کم نظیر عشق(به مناسبت روز جانباز)

خس‌خس سینه‌ یك جانباز دوران دفاع‌مقدس فقط با پنج میلیون تومان آرام می‌گیرد.
ادامه نوشته