کارگا ه آموزش مردانگی (موضوع جلسه اول :از خونین شهر چه شنیده ای؟)

می گن : «شنیدن کی بود مانند دیدن؟!» درست. اما ....

راستش واقعیت اینه که تو شنیدن هم کم گذاشتیم. آره کم گذاشتیم! من که اینطور بودم 

افسانه خوندی؟ آره حتما خوندی . و چقدر اسطوره های این افسانه ها برات محترم و دست نیافتنی بودند!

می خوام برات از افسانه خرمشهر بگم که برای تحسین اسطوره هاش باید عمر هزار ساله از خدا بخوای . همین . 

example 1: تلاش های جهان آرا در اتاق جنگ و درخواست کمک از مسئولین به جایی نرسید، برای همین او صبح روز یازدهم مهر، برادران سپاه را در مقری واقع در کوی بهروز جمع کرد و بار دیگر اتمام حجت کرد :

..................

ادامه نوشته

زایر بی اتوبوس (قسمت نهم)

دوستي1 از بچه هاي نداركات برايم گفت يكسال چند ساعت قبل از تهيه غذايي كه طبق برنامه قرار بود مرغ باشد با مشكل تهيه مرغ مواجه شديم و در جلسه اي مشورتي و ضربتي غذايي ابتكاري تهيه كرديم. مخلوطي از برنج و كنسرو لوبيا و سيب زميني...

در ظرف غذا را كه باز كردم چند دقيقه اول ذهنم مشغول اين بود كه اين غذا چيست؟ به من خرده نگيريد خب تا بحال نه ديده و نه خورده بودم چنين غذايي را...

غذايمان پلو با خورش هويج!!! بود.

ادامه نوشته

به علت عدم رضایت مادر، جواز حضور این جوان در اردو باطل می شود

این مطلب ادامه داستان واقعی من در پست " اگه می خوای بری ، می بریمت ،منتها به شرط رضایت مادر" است. 

خودم رو سریع رسوندم خونه . جمع کردن کوله ام کمتر از 5 دیقه طول کشید. یه کار واجب مونده بود . حلالیت گرفتن از مادر و خواهر. برای مادرم یه کتاب و یه کارت عیدی خریده بودم و گذاشته بودم تو کمد تا روز عید تقدیم کنم. برداشتمشون و رفتم پیش مادر.

کوله ام رو گذاشتم زمین کتاب و کارت تبریکی که روش گذاشته بودم به سمت مادرم گرفتم و گفتم : اصلا قابل شما رو نداره. عیدتون مبارک و .......

مامان با تعجب قرآن رو که برای راهی کردن من دستش گرفته بود ، آروم گذاشت روی میز و عیدیش رو ازم گرفت. پیشونیش رو بوسیدم و کوله ام رو برداشتم .

گفتم : مامان چرا اینجوری شدین؟

مامان بهت زده گفت : مگه نگفتی 28  ام برگشتی؟! خوب چرا الان عیدی می دی و تبریک میگی و ....

گفتم : مامان جان! قربونت برم. سفره . اومدیم و بر نگشتیم. حلالم کن. التماس دعا ......

آقا ! همونجا بود که هر چی دعای رفقا و شفاعت سردار و .... پنبه شد. نگاه مامان که تغییر کرد. فهمیدم دلش آشوب شد. فهمیدم دلش نارضا به رفتنم شد . به روی خودم نیاوردم و از زیر قرآن گشتم و دِ برو که رفتیم

با برآوردی که کرده بودم خیلی راحت می رسیدم به کاروان. مطمئن بودم. بی برو برگرد.

یه آژانس گرفتم و راهی شدم. اما با رفیقم که تماس گرفتم تا مثلا بگه چند کیلومتر مونده به پلیس راه که بخوام بشون برسم. گفت : گذشتیم پلیس راه رو !!!

بعید نبود همونجا 2 تا شاخ حسابی رو کله ام سبز بشه. هر جوری حساب می کردم نمی شد. نباید اینجوری می شد و ...... حساب کنین چه ریختی شدم درجا

به راننده گفتم داداش دور بزن و برگرد . نخواستنمون. زوری که نیست! چشمام پر و دلم پر تر !

مامان در رو باز کرد و با لبخندی گفت : نخواستم بهت بگم که ناراحت میشی. وقتی گفتی شاید برگشتنی نباشه به خدا گفتم من این معامله رو با تو نمی کنم.مگه قبلا این امتحان رو ازم نگرفتی؟ مگه نمره کامل نگرفتم؟  دلم رضا نیس بره . برش گردون .

و بدین ترتیب، طی  مذاکره ای که مادرم با خدا داشت ، حضور من در اردوی 87 کنسل شد.

زایر بی اتوبوس ( قسمت هشتم)

داخل زايرسرا كه شديم خنده امانم را بريد از يك طرف صداي خرناسه هاي وحشتناكي كه به گوش مي رسيد و از طرف ديگر آخ و واي كساني كه بدنشان به قدوم مبارك ما متبرك و ممهور مي شد فضايي رويايي ايجاد كرده بود. زايرين كيپ تا كيپ زايرسرا را پر كرده بودند و حال كه ساعتي از نيمه شب گذشته بود نظم هندسي شان هم به هم خورده بود ...
ادامه نوشته

اگه می خوای بری ، می بریمت ،منتها به شرط رضایت مادر

همیشه فکر می کردم ، احساسات باعث ایجاد این توهمات میشه. اینکه : فلان رزمنده آماده شهادت بود ، ولی چون مادرش راضی به این امر نبود ، شهادت قسمتش نمیشد،  تا اینکه تونست رضایت مادر رو بگیره و ....

هیچوقت به کسی نگفتم که این حرف ها رو قبول ندارم. ولی امروز می خوام به همه بگم که در جریان اردوی راهیان نور 87 به این حرف ایمان آوردم.

ماجرا از این قراره ....

......ادامه دارد

ادامه نوشته

زایر بی اتوبوس (قسمت هفتم)

ليست خريد اينگونه تنظيم شده بود:

_ راني هلو 1 عدد

_ راني پرتقال 1 عدد

_ چيپس فلفلي 1 عدد

_ راني هلو 1 عدد

_ چيپس فلفلي 1 عدد

_ساقه طلايي 1عدد

_ ساقه طلايي 1 عدد

...

و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

ادامه نوشته

ترب می خواهی؟

به مناسبت میلاد مسعود اسوه صبر و نماد عطوفت و ندای ولایت حضرت زینب کبری (س) مطلب طنزی تقدیم شما

تعداد مجروحین بالا رفته بود. فرمانده از میان گرد و غبار انفجار ها دوید طرفم و گفت :«سریع بی سیم بزن عقب. بگو یه آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد !»
شستی گوشی بی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه، پیام لو نرود و عراقی ها از خواسته مان سر در نیاورند پشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم :«حیدر ، حیدر، رشید.» . چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید و بعد صدای کسی آمد:

- رشید بگوشم.

- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!

- هه هه دلبر قرمز دیگه چیه؟

ادامه نوشته

زایر بی اتوبوس( قسمت ششم)

خیلی دلم می خواست مثل "من او"ی امیرخانی این جای قصه فصلی سپید بگذارم به قاعده ی یک من کاغذ؛ و بعد دوتا بار صنعت تولید ظروف یکبار مصرف و وبلاگ نویسی کشور کنم و بنشینم و یک دل سیر انگشت ها و انگشترهایم را بشمارم اما...

"به آب زمزم و کوثر سپید نتوان کرد" ...

ادامه نوشته

کلا از مرحله پرتم !

دیدم جو آماده است و حیفه نون رو نجسبونم، گفتم محض ریا هم که شده 2 رکعت نافله جلو جشم همه بخونیم ، تا بعدنا شاید تو گزینش و .... به درد بخوره !!! برا همین، با این نیت مقدس و پاک ، ساعتم رو برا نیم ساعت مونده به اذان تنظیم کردم و چشمای خسته ام رو رو هم گذاشتم و خوابیدم

ادامه نوشته