این مطلب ادامه داستان واقعی من در پست " اگه می خوای بری ، می بریمت ،منتها به شرط رضایت مادر" است. خودم رو سریع رسوندم خونه . جمع کردن کوله ام کمتر از 5 دیقه طول کشید. یه کار واجب مونده بود . حلالیت گرفتن از مادر و خواهر. برای مادرم یه کتاب و یه کارت عیدی خریده بودم و گذاشته بودم تو کمد تا روز عید تقدیم کنم. برداشتمشون و رفتم پیش مادر.
کوله ام رو گذاشتم زمین کتاب و کارت تبریکی که روش گذاشته بودم به سمت مادرم گرفتم و گفتم : اصلا قابل شما رو نداره. عیدتون مبارک و .......
مامان با تعجب قرآن رو که برای راهی کردن من دستش گرفته بود ، آروم گذاشت روی میز و عیدیش رو ازم گرفت. پیشونیش رو بوسیدم و کوله ام رو برداشتم .
گفتم : مامان چرا اینجوری شدین؟
مامان بهت زده گفت : مگه نگفتی 28 ام برگشتی؟! خوب چرا الان عیدی می دی و تبریک میگی و ....
گفتم : مامان جان! قربونت برم. سفره . اومدیم و بر نگشتیم. حلالم کن. التماس دعا ......
آقا ! همونجا بود که هر چی دعای رفقا و شفاعت سردار و .... پنبه شد. نگاه مامان که تغییر کرد. فهمیدم دلش آشوب شد. فهمیدم دلش نارضا به رفتنم شد . به روی خودم نیاوردم و از زیر قرآن گشتم و دِ برو که رفتیم
با برآوردی که کرده بودم خیلی راحت می رسیدم به کاروان. مطمئن بودم. بی برو برگرد.
یه آژانس گرفتم و راهی شدم. اما با رفیقم که تماس گرفتم تا مثلا بگه چند کیلومتر مونده به پلیس راه که بخوام بشون برسم. گفت : گذشتیم پلیس راه رو !!!
بعید نبود همونجا 2 تا شاخ حسابی رو کله ام سبز بشه. هر جوری حساب می کردم نمی شد. نباید اینجوری می شد و ...... حساب کنین چه ریختی شدم درجا
به راننده گفتم داداش دور بزن و برگرد . نخواستنمون. زوری که نیست! چشمام پر و دلم پر تر !
مامان در رو باز کرد و با لبخندی گفت : نخواستم بهت بگم که ناراحت میشی. وقتی گفتی شاید برگشتنی نباشه به خدا گفتم من این معامله رو با تو نمی کنم.مگه قبلا این امتحان رو ازم نگرفتی؟ مگه نمره کامل نگرفتم؟ دلم رضا نیس بره . برش گردون .
و بدین ترتیب، طی مذاکره ای که مادرم با خدا داشت ، حضور من در اردوی 87 کنسل شد.