ایول مرام همه بسیجیای نا رفیق رو!!!

خیلی بهم برخورد، جون داااش

نه عمرا ، انتظار سلام هم دارین؟

رووووو رو برم!

هر سال 20 اتوبوس راهی مناطق عملیاتی(کربلای ایران) می شه. می دونی یعنی چند نفر؟ بیست رو ضربدر 40 نفر کن.

از بین این همه بسیجی ، که تقریبا هر سال هم با کله می رن اردو و خیلی هم بهشون حال می ده و .... 2نفر پیدا نمی شه خاطره توپ برامون بفرسته؟

به زائر گفتم تخته نکن زائر صفا رو ولی انگار اشتباه کردم.......

یادمه تو فرهنگ بسیج گفتیم : نباید مصرف کننده باشیم و مثل ......

اما در عمل ، حتی بحث زائر صفا هم  که می شه ، دو نفر می نویسن و 800 نفر فقط می خونن(مصرف می کنن)

ایول به مرامتون!!! ایول!


هرچی فکر کردم بیشتر از چند تا دلیل به ذهنم نرسید . بگین کدوم یک از دلایل باعث بی توجهیتون هس:

1- زائر صفا ارزشی به اندازه فقط خونده شدن داره. و نه ارزش همراهی و هم صدایی

2- اردوی جنوب کشکه و ما فقط پیش مردم ادعا میکنیم که این اردو ال هست و بل

3- صرفا مصرف کننده بودن اونقدر ها هم که میگن، بد نیست. تنبلی هم همینطور

4- مبتلا به آلزایمر شدیم و همه چی بعد از چند مدت کوتاه ، پاک میشه از ذهنمون


جون داااش صحبت از وقت ندارم و .... نکن که من خودم اپسیلن ثانیه ای برنامه ریزی میکنم برا کارهام. هر کاری جای خود داره. زائر صفا هم عزیز دله

بیشینین بینیم با حال نیریم! اه



کهنه نو (2): زهرا و خواهراش بابا میخوان نه درصد و سهمیه

آهای آدم ها ، آدم های که هرجا می شینین بحثاتون گل می کنه که آره دختر فلانی با سهمیه قبول شده یا پسر فلانی چون باباش (تو جنگ بوده ) فلان اداره استخدام شده یا اینا دارن حق بچه های ما رو می خورن یا خیلی بدتر ؛ کاشکی ما هم دو سه روز می رفتیم جنگ (همون پشت جبهه) تا امروز دستمون به جایی بند بود حداقل برا آینده بچه هامون خوب بود. یا اون جون هایی که ادعا می کنن حقشون...
اما افسوس و صد افسوس که نمی دونن این خانواده ها ، این پدر و مادر ها ، این بچه ها از حق طبیعی و حداقل خودشون هم نتونستن برخوردار باشن (که البته و صد البته حکمتی داره که عقل ما بهش قد نمی ده).
این عزیزان شاید ناراحت باشن اما راضی هستند به رضای خدا .اما اما حرفهایی که از رو بی انصافی و بی اطلاعی به کنایه و صراحت گفته می شه براشون سخته. صبر می کنن فقط صبر چی کار می تونن بکنن به جز صبر ( شما بگید)
مطلبی که انشاء... می خونین مربوطه به همکلاسی دوره ابتدائیم زهرا:
اول از هر چیز بگم زندگی من دو دروره است دوره اول ؛ من تا 8 سالگی هیچی از جنگ و شهید و جانباز و آزاده و ... نمی دونستم چون محیط ایجوری ایجاب می کرد و اینکه بهم نگفتن . دوره دوم مربوط میشه به سال 73 که اومدیم خونه جدید و محله جدید و دوستای جدید ؛کوچمون پربود از خانواده شهید و جانباز و آزاده و سپاهی،به جز دو تا همسایه های سر کوچه . بعد از این بیوگرافی ناقص می رسیم به اصل مطلب:

ادامه نوشته

کهنه نو (1):آرزو دارم فقط یه بار بابامو تو خواب ببینم.

من داستان نمی نویسم شعر هم نمی گویم قصه هم برایتان تعریف نمی کنم من خودم را درگیر قواعد و دستور زبان نمی کنم آنچه می گویم درد دل است مگر دل ، فرمول و قاعده و دستور دارد که من آنها را رعایت کنم پس به دل نگیرید این گونه نوشتن من را...
ادامه نوشته

مانور

این خاطره برا واحد خواهرانه که با دو واسطه به دستم رسیده. امیدوارم تحریفی توش نباشه(یه کلاغ، چهل کلاغ) :

86 هم اردوی باحالی داشت. اتفاقای جالبی برام پیش اومد که درک جهاد رو برام قوی تر کرد.

اولین منطقه ای که ازش دیدن میکردیم، مرصاد بود. از چند کیلومتری دره مرصاد هوا حسابی به هم ریخته بود. باد و بارون قاطی هم ، دور اتوبوسا میچرخید و خاک و سنگریزه های منطقه رو مثل زر می پاشید رو سرمون(نه اینقدر لطیف). رسیدیم به مرصاد. از پنجره می دیدم که برادرایی که بیرون ایستادن ، از شدت باد بعضا زانوهاشون کج میشه و تعادلشون به هم می خوره.

به فکر رفتم که حالا ایشون جلوی باد تعادل نداشته باشن، ما خانوما با چادر و ....   چه شود!

خلاصه ، یه یاعلی گفتیم و با توصیه های ایمنی که مسئولین چندین بار تذکر دادن پیاده شدیم.

 کم مونده بود که باد سقف حسینیه (نمایشگاه) رو بکنه و ببره. تا حالا چنین بادی رو تجربه نکرده بودم. هر لحظه تصور میکردم که الان مثل کارتون "آلیس در سرزمین عجایب" ، باد ، من و اتوبوسا و همه کاروان رو با نمایشگاه ،از ته دره میکنه و می بره.

تو این گیری ویری، یکی از برادرای فرهنگی سر رسید و گفت : زائر صفای امروز رسیده دستتون؟ گفتم: نه.

ولی کاش نمی گفتم.

ازم خواست منتظر شم تا 3 سوت برگرده و بهم زائر صفا بده تا بین بچه ها تو اتوبوس پخش کنم.

با یه جعبه برگشت. داخل جعبه تک برگ های زائرصفا بود. جعبه رو که گرفتم دستم ، تسلطم رو چادرم کم شد. باد امون نمی داد. یا باید چادرم رو سفت می چسبیدم یا زائر صفا رو. زائر صفاها بدتر از چارد من قصد پرواز داشتن.

کار به جایی رسید که نشستم زمین و ذکر یا ابالفضل میگفتم. اشکم در اومده بود.

چند تا از برادرا دیوار مانند وایستادن و گفتن: خواهرا چند دقیقه پشت این دیوار بشینن تا طوفان آروم بگیره.

خدا خیرشون بده . اگه این کار رو نمی کردن. یه روضه حضرت عباس اونجا راه انداخته بودم.


اونجا بود که به خودم گفتم : خواهر بسیجی جنگ این چیزا رو هم داشت. تو این باد و در عرض نیم ساعت (فقط نیم ساعت) تو با کسی نمی جنگی. ولی بیست سال پیش رزمنده ها، تو هر شرایطی ، ساعت ها جلوی تانک و توپ و زیر بمباران هوایی با دشمن می جنگیدن. مرد و زن هم نداشت.

خدا زنده و شهید ، همه شون رو غرق در رحمت کنه.



شغل پدر خود را  در چند سطر توصیف کنید؟

زنگ کلاس به صدا در آمد و بچه ها وارد کلاس شدند ، این زنگ درس انشاء داشتیم و همه ما منتظر بودیم تا معلم به کلاس بیاید و موضوع انشاء را روی تخته سیاه بنویسد. وقتی معلم وارد کلاس شد همه بچه ها بلند شدند . معلم با کت شلوار قهوه ای و کیف مشکی که همیشه با خود داشت وارد کلاس شد. به بچه ها گفت بفرمائید بنشینید ، بچه ها هم نشستند .

وقتی که معلم روی صندلی خود نشست اول دفتر حضور غیاب را برداشت و اسامی بچه ها را یکی یکی صدا  زد در همین حین...

 

 

ادامه نوشته