مانور
این خاطره برا واحد خواهرانه که با دو واسطه به دستم رسیده. امیدوارم تحریفی توش نباشه(یه کلاغ، چهل کلاغ) :
86 هم اردوی باحالی داشت. اتفاقای جالبی برام پیش اومد که درک جهاد رو برام قوی تر کرد.
اولین منطقه ای که ازش دیدن میکردیم، مرصاد بود. از چند کیلومتری دره مرصاد هوا حسابی به هم ریخته بود. باد و بارون قاطی هم ، دور اتوبوسا میچرخید و خاک و سنگریزه های منطقه رو مثل زر می پاشید رو سرمون(نه اینقدر لطیف). رسیدیم به مرصاد. از پنجره می دیدم که برادرایی که بیرون ایستادن ، از شدت باد بعضا زانوهاشون کج میشه و تعادلشون به هم می خوره.
به فکر رفتم که حالا ایشون جلوی باد تعادل نداشته باشن، ما خانوما با چادر و .... چه شود!
خلاصه ، یه یاعلی گفتیم و با توصیه های ایمنی که مسئولین چندین بار تذکر دادن پیاده شدیم.
کم مونده بود که باد سقف حسینیه (نمایشگاه) رو بکنه و ببره. تا حالا چنین بادی رو تجربه نکرده بودم. هر لحظه تصور میکردم که الان مثل کارتون "آلیس در سرزمین عجایب" ، باد ، من و اتوبوسا و همه کاروان رو با نمایشگاه ،از ته دره میکنه و می بره.
تو این گیری ویری، یکی از برادرای فرهنگی سر رسید و گفت : زائر صفای امروز رسیده دستتون؟ گفتم: نه.
ولی کاش نمی گفتم.
ازم خواست منتظر شم تا 3 سوت برگرده و بهم زائر صفا بده تا بین بچه ها تو اتوبوس پخش کنم.
با یه جعبه برگشت. داخل جعبه تک برگ های زائرصفا بود. جعبه رو که گرفتم دستم ، تسلطم رو چادرم کم شد. باد امون نمی داد. یا باید چادرم رو سفت می چسبیدم یا زائر صفا رو. زائر صفاها بدتر از چارد من قصد پرواز داشتن.
کار به جایی رسید که نشستم زمین و ذکر یا ابالفضل میگفتم. اشکم در اومده بود.
چند تا از برادرا دیوار مانند وایستادن و گفتن: خواهرا چند دقیقه پشت این دیوار بشینن تا طوفان آروم بگیره.
خدا خیرشون بده . اگه این کار رو نمی کردن. یه روضه حضرت عباس اونجا راه انداخته بودم.
اونجا بود که به خودم گفتم : خواهر بسیجی جنگ این چیزا رو هم داشت. تو این باد و در عرض نیم ساعت (فقط نیم ساعت) تو با کسی نمی جنگی. ولی بیست سال پیش رزمنده ها، تو هر شرایطی ، ساعت ها جلوی تانک و توپ و زیر بمباران هوایی با دشمن می جنگیدن. مرد و زن هم نداشت.
خدا زنده و شهید ، همه شون رو غرق در رحمت کنه.
هوالسلام.