شبنم یاد

 

 

خواهی نشوی  همرنگ     

رسوای جماعت شو!

 

 

 

تحمل انسان در درون شهر بسیار  مشکل است . از خانه که بیرون می روی

آن یکی می گوید : «بچه هایم ، شب ها سرما می خورند ، جایی  آشنا ندارید تا

 شیشه بگیرم ؟

در« آستان قدس»  شناسی نیست تا فلان کار را – که بدون آشنا نمی شود –

درست کنه؟

عیال خودم به بیمارستان می رود تا نوبت بگیرد می گویند : تا آشنا نباشد .....»

بیچاره همسایه ها ، خیال می کنند من هم ، کاره ای هستم و می پندارند که اگر

 هم آشنایی داشته باشم به آنها سفارش می کنم . خدا لعنت کند آنهایی که این

 روش ها را بعد از انقلاب هم ادامه دادند و گویی دیگر فرهنگ مردم شده  که باید

 «پارتی بازی » باشد و باید «رابطه» باشد. همه هم از وجود آن رنج می برند ولی در

 موقع گرفتاری از آن استفاده می کنند . با این سیر ، خدا به خیر کند.... . ما نباید

 داخل این تور ها بیفتیم .

خواهی نشوی همرنگ ، رسوای جماعت شو!

و این رسوایی را ما از دل و جان پذیرائیم.

                                                     شهید حاج مهدی فرودی                                         

            از یادداشتهای قبل از آخرین عزیمت

زخمی هنوز...

شبيه روح پرنده كه در قفس زخمي

پر از هواي پريدن ... نفس نفس زخمي

نشسته روي دوپايي كه رد پايش نيست

درست رو به مسيري كه انتهايش نيست

تمام انچه كه رفته به ياد مي آرد

براي غربت خود همچو ابر مي بارد...

پرنده ها همه رفتند و من اسير شدم

ميان اهل زمين زيستم پير شدم

پرنده هاي صبوري كه نور را ديدند

و در نهايت مردي به عشق خنديدند

دلم گرفته، نفسهاي من شماره شده

تمام دلخوشي ام ديدني دوباره شده

هنوز زخمي جامانده در قفس هستم

هنوز شوق شهادت نموده سرمستم

بنفشه كاشته ام تا بهار برگردد

قرار بلكه به اين بي قرار برگردد

دلم گرفته مرا روزگار پردرديست

و بازباغ گرفتار آفت زردي است

         محسن بياتيان

شهدا جانشون رو کف دست گرفتن، تو آبروت رو!

سلام

کدوماتون تا حالا واقعا جنگیدین؟

نه با مریضی یا هوای نفس . نه .

منظورم تو دنیای بیرون از خلوت خودتون. تو اجتماع.

کدوماتون؟

دیدین اونجایی که همه برنامه ها انگار به هم میریزه، یه چیزایی کم میاد و چشم امیدتون فقط میره به سمت آسمون و خدای مهربون زمین و آسمون؟

من دارم میجنگم. و نمی دونستم که دارم میجنگم . و چون نمی دونستم گاهی کم میاوردم. 

چند سال پیش بود. 83 هجری شمسی. از اردوی جنوب برگشته بودم و هیچ ذوق عید و دیدو بازدید نداشتم و تو لک خودم بودم.

قاطی کرده بودم . شاید هم کم آورده بودم. ناراضی بودم. شاکی بودم.

به مادر گفتم: من شرمنده پدر و همرزمانش هستم. شرمنده همه شهدا و جانبازان انقلاب و دفاع مقدس.

اونا چه زجرهایی که نکشیدن  در راه اسلام و من چه رفاهی که ندارم تو کشوری اسلامی و امن و هلو !

کاش می شد مثل اونا جهاد کرد.

کاش میشد باب جهاد اصغر باز بود و میرفتم به راه بی پایان پدر! کاش!

مادر با نگاهی مصمم و بدون تردید گفت : پدرت ات جونش رو گذاشت کف دست اش و رفت به میدونی که تحریم سلاح  داشت و کمبود جیره غذایی و.....

اما تو، آبروت رو گذاشتی کف دست ات  و تو این تحریم علمی و تکنولوژیک ادعای دفاع علمی از کشورت رو داری

پسرم ! آبرو کم ارزش تر از جانه؟ 

با مکثی آمیخته به بهت و فکر ،گفتم: نه! کسی که آبرو نداشته باشه، بهتره بمیره و زنده نباشه.

هنوز تو فکر حرف عمیق مادر بودم؛ که با دستهای گرم اش دستام رو گرفت و فشرد و تکون کوچیکی داد و گفت : مطمئن باش! ایمان داشته باش ، که راهی که میری مورد تایید خدا و پدرته. مورد تایید امام زمان (عج).

تو که می دونی جهاد علمی ، نیرو کم داره. نه فرمانده داره، نه سلاح، نه خاکریز. پس ، خوب بجنگ پسرم. خیلی خوب. 

لحظه های تو، خشاب تفنگته . و دقت تو در مطالعه و تفکر، همون نشانه گیری یه تک تیرانداز و یا آرپی جی زن. استقامت و سماجت ات در کشف مطلبی، شاید، صبر و  تحمل غواصی تنها در تاریکی امواج .

ولی سعی کن توسل و توکل، زیارت عاشوا و نماز شب و دعای توسل رو مثل پدرت تو اولویت برنامه ات داشته باشی. 

با چشمایی پر از ایمان و احساس و قدردانی از این راهنمایی زیبا گفتم : به روی چشم!

و دست  نوازشگرش رو بوسیدم.

یا علی مددی

کی با حسین کار داشت؟

سلام علیکم 
اولین پست فراری تقدیم همه دوستان عاشق و زائر، زائرِ صفا.
این پست محض دست گرمی آبجیتون و البته به منظور کاشت لبخندی فنی و اساسی بر لب دوستان است.


یک قناسه چیِ ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را در آورده بود . با سلاح دوربین دار مخصوصش، چند ده متریِ خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقیها. چه می کرد؟

بار اول بلند شد و فریاد زد : " ماجد کیه؟"
یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت :" منم!"
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!
دفعه بعد قناسه چی فریاد زد :" یاسر کجایی؟" و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقیها به نام جاسم برخورد.
فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد : "حسین اسم کیه؟" و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد.
با دلخوری از خاکریز سُر خورد پایین . یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد : "کی با حسین کار داشت؟"
جاسم با خوشحالی، هول و لاکنان رفت بالای خاکریز و گفت : "من!" 
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

منبع : رفاقت به سبک تانک(نوشته داوود امیریان)


ترکش های سرکش

مي‌دونم داريد اين روزها سرکشي مي‌کنيد. مي‌خواهيد خودي نشون بديد. مي‌خواهيد به من بگيد ديدي سر حرفت نبودي و نتونستي تحملمان کني. کور خونديد. اون وقتي که اومديد، سرخ بوديد و پنجه‌هامو متلاشي کرديد. من که با شماها کاري ندارم. چه شب‌هايي که تا صبح نخوابيدم. براتون گفته بودم از اون شبي که به مهماني تنم اومديد. تازه تقصير من که نبود. اگه دست من بود، مي‌بردمتون بهشت؛ تو آسمون. خدا خواست كه با شما باشم. بودم، اما حالا داريد سرکشي مي‌کنيد؛ لابد پيش خودتون مي‌گيد عجب آدم پوست‌کلفتي هست اين مرد. اين‌همه تنش‌رو تکه‌تکه کرديم، اما...

حق دارم دستم رو قايمش کنم. شما كه جاتون بد نيست. به شما که بد نمي‌گذره. حالا زديد به سيم آخرو مي‌خواهيد کار رو يکسره کنيد؟ خوب، من تا آخرش ايستادم. من بايد بنالم. من بايد رنج درد شما رو تابلو کنم. تحمل شما که برام خيلي آسونه، اما تحمل خيلي از آدم‌ها که سروته‌شون پشيزي نمي‌ارزه، سخته؛ آدمها اين آدماي متقلّب و متظاهر و هيچي نفهم که از درد و رنج چيزي نمي‌فهمن.

خنده داره. مي‌خواهيد چي رو به من ثابت کنيد؟ مردانگي، وفا يا بي‌وفايي رو؟ غصه نخوريد. من تا آخرش با شما هستم؛ تا بهشت.

دست نوشته اي از يك جانباز

نقطه ، سر خط ، ...

نقطه ، سر خط ، ... بابا ... نا ... ندارد

از بس که دستش پینه بسته جا ندارد

سارا نمی فهمد چرا در بین آنها

بابا که از جنگ آمده یک پا ندارد

بابا هوای سینه اس ابریست سارا!

اما کسی در فکر بابا نیست سارا!

از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد

اما نمی داند دلیلش چیست سارا

بابا برایم قصه می گویی دوباره

از آسمان ، از ابر، از باران، ستاره

از عشق می گویم برایت، خوب بابا

از مرد های عاشقی که تکه پاره... 

سارا کجایی! دیکته...،

                               - خانم! پدر رفت

ازپیش ما دیروز، تنها، بی خبر رفت

خانم معلم چشم هایش خیس شد، بعد

نقطه سر خط،

                  عاقبت بابا سفر رفت

                           الهام فرامرزی

امروز دلم زائر مدینه  شد

سالگرد پنج شهیِد گمنامِ مهمانِ دانشجویانِ دانشگاهِ تبریز.

همین  تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.

امام خمینی(ره)

بخونین،  رو پرچم نوشته. 

آآآآآه. 

ولی انگار حال همه خوب بود. کسی از میان چند هزار دانشجوی دانشگاه تبریز به دنبال شفا نبود که ....

که من باز امروز دلم پر نکشه تا غربت مدینه، تا تنهایی 4 معصوم بقیع، تا .....

که من باز شرمنده شهدا نشم از این بی وفایی....

بازم دم کارمندا و اساتید گرم که ازشون ،خیلی کمتر از دوستان دانشجو انتظار حضور داشتم.

جای خیلی هاتون و خیلی هاشون خالی بود. ولی من سلامتون رو رسوندم، ای اونایی که تو دانشگاه تبریز بودین ، ولی  وقت نداشتین که یادشهدا رو تکریم کنید!

چه بد میزبانانی هستیم! وای بر ما که اینقدر بی وفائیم! وای

زیارت اون 100-120 نفر قبول حق باشه ان شا الله.

یا علی مددی

 

گاهی برگرد و به عقب نگاه کن...

راه میری...

چادرت به سیم خاردار گیر می کنه...

برمی گردی  و میشینی تا رهاش کنی...

هیچ می دونی این لحظه یه حرف توشه؟!!

آره ...

یعنی یه لحظه صبر کن

مبادا فراموشمون کنی...

گاهی برگرد و به عقب نگاه کن.

                                 «یه اتوبوس دویی»

 

نوشته ها ی......

 

نوشته بود : دنیا را به اهل دل بسپارید . ما که می رویم.

•         دنیا را به اهل دل سپرد . او رفته بود...

 

نوشته بود : پدر عزیزم ! راهی را که انتخاب کردم که با آگاهی در پیش گرفتم و مبادا ناراحت شوید...

•         جنازه پسر را که دید ، نمیدانست چرا ؛ اما ناراحت نبود.

 

نوشته بود : باید راه سرورم را ادامه دهم ،که او در این چند روزه کربلا ،درس زیستن را به من آموخت...

•         بعد از تشییع می گفتند در آن سن کم چطور به همه در س داد.... درس زیستن را!

 

نوشته بود : ملاک ها و معیار ها در این جبهه الهی با دنیای مادی شما فرق می کند...

•         وقت شهادتش فهمیدند که زندگی او راه دیگری بود، با همه آنها فرق می کرد...

 

نوشته بود : امیدوارم که با ریختن خون ناچیزم ،آمرزیده شوم.

•         آمرزیده شد بود، بر اثر خفگی حاصل از استشمام گاز ، بدون ریختن حتی یک قطره خون!

 

نوشته بود : به خدا سوگند که من سعادت را جز در راه حق تکه تکه شدن نمی دانم...

•         خمپاره که آمد ، هر تکه اش یک گوشه  افتاد...

 

نوشته بود : شهادت یک اتفاق نیست ، یک انتخاب است .

•         بعد از انتخاب ، اتفاقی افتاد .گلوله پشتش را سوراخ کرده بود.

ادامه نوشته