شهدا جانشون رو کف دست گرفتن، تو آبروت رو!
کدوماتون تا حالا واقعا جنگیدین؟
نه با مریضی یا هوای نفس . نه .
منظورم تو دنیای بیرون از خلوت خودتون. تو اجتماع.
کدوماتون؟
دیدین اونجایی که همه برنامه ها انگار به هم میریزه، یه چیزایی کم میاد و چشم امیدتون فقط میره به سمت آسمون و خدای مهربون زمین و آسمون؟
من دارم میجنگم. و نمی دونستم که دارم میجنگم . و چون نمی دونستم گاهی کم میاوردم.
چند سال پیش بود. 83 هجری شمسی. از اردوی جنوب برگشته بودم و هیچ ذوق عید و دیدو بازدید نداشتم و تو لک خودم بودم.
قاطی کرده بودم . شاید هم کم آورده بودم. ناراضی بودم. شاکی بودم.
به مادر گفتم: من شرمنده پدر و همرزمانش هستم. شرمنده همه شهدا و جانبازان انقلاب و دفاع مقدس.
اونا چه زجرهایی که نکشیدن در راه اسلام و من چه رفاهی که ندارم تو کشوری اسلامی و امن و هلو !
کاش می شد مثل اونا جهاد کرد.
کاش میشد باب جهاد اصغر باز بود و میرفتم به راه بی پایان پدر! کاش!
مادر با نگاهی مصمم و بدون تردید گفت : پدرت ات جونش رو گذاشت کف دست اش و رفت به میدونی که تحریم سلاح داشت و کمبود جیره غذایی و.....
اما تو، آبروت رو گذاشتی کف دست ات و تو این تحریم علمی و تکنولوژیک ادعای دفاع علمی از کشورت رو داری
پسرم ! آبرو کم ارزش تر از جانه؟
با مکثی آمیخته به بهت و فکر ،گفتم: نه! کسی که آبرو نداشته باشه، بهتره بمیره و زنده نباشه.
هنوز تو فکر حرف عمیق مادر بودم؛ که با دستهای گرم اش دستام رو گرفت و فشرد و تکون کوچیکی داد و گفت : مطمئن باش! ایمان داشته باش ، که راهی که میری مورد تایید خدا و پدرته. مورد تایید امام زمان (عج).
تو که می دونی جهاد علمی ، نیرو کم داره. نه فرمانده داره، نه سلاح، نه خاکریز. پس ، خوب بجنگ پسرم. خیلی خوب.
لحظه های تو، خشاب تفنگته . و دقت تو در مطالعه و تفکر، همون نشانه گیری یه تک تیرانداز و یا آرپی جی زن. استقامت و سماجت ات در کشف مطلبی، شاید، صبر و تحمل غواصی تنها در تاریکی امواج .
ولی سعی کن توسل و توکل، زیارت عاشوا و نماز شب و دعای توسل رو مثل پدرت تو اولویت برنامه ات داشته باشی.
با چشمایی پر از ایمان و احساس و قدردانی از این راهنمایی زیبا گفتم : به روی چشم!
و دست نوازشگرش رو بوسیدم.
یا علی مددی
هوالسلام.