سلام بانو

 

تـمـام هـسـتـي مـن خــاک پـايــتـان بانو!

و جـان عـالـم هـسـتـي فدايتان بانو!


کـويـر جـسـم زمـيـن پـر شکوفه مي‌گردد

که مـي‌وزد نـفـس د‌ل‌گـشـايـتان بانو


هـزار مـرتـبـه گفـتــم و بــاز مــي‌گــويم

تـمـام هـستي من خاک پايتان بانو

 

ميلاد زينب کبري-س الگوي حيا و عفت و فداکاري مبارک باد.

 

ميلاد مظهر صبر و شکيبايي و تجسم عيني علم و عفاف مبارک

حدیث

سلام

روز ارتش خدمت همه ارتشیان ، غیور مردان ، خانواده ایثارگران ارتشی و همه کسانی که آماده بودند و هستند تا مردانه از دین و میهنشان دفاع کنند، تبریک و تهنیت!

کیبوردم مشکل دارد . مجبورم مختصر بنویسم.

دوست دارم حقیقتی را از دفاع مفدس در نظر بگیریم.

هر چند که بازرگان ارتش را کاست و تعدادی از بزرگان ارتش علاقمند به رژیم پهلوی بودند و مخالف انقلاب اسلامی و به هر دو دلیل یاد شده ارتش ایران بعد از انقلاب اسلامی(مخصوصا با تشکیل دولت موقت) بسیار تغییر یافت و قابل اتکا نبود. بنی صدر هم که آمد نور علی نور شد و ...

اما حدیث حقیقت را اگر ببینیم :

قبل از تشکیل سپاه به صورت مجموعه ای منسجم و ... این مرزداران غیور ارتش بودند که جان بر کف گرفته و برای دفاع از تهاجم رژیم بعث عراق فداکاری کردند. همکاری و همیاری های این دو ارگان را هم که می دانید .

حدیث ارتش و حدیث سپاه و حدیث های دیگر همه و همه را باید در جای خود ارج بنهیم و متشکر باشیم از همه مردان بی ادعایی که با ستاره و بی ستاره(بردوششان) ستارگان آسمان رشادت و مردانگی بودند و هستند و خواهند بود.

خدا ارواح پاک همه شهدا مخصوصا شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران(زمینی، هوایی، دریایی) را در این روز عزیز غریق نور و رحمت کند و مارا با ایشان محشور نماید. آمین!

یا علی مددی

طلوع طلاییه

 

 

زایرصفای ۸۳  طلاییه 

لااقل شما بیا

 

 

این که سال های سال بر نگشته ای

این که این سفر دراز شد

این که این سفر شبیه راز شد

این که سال های سال نیستی

بی دلیل نیست

سال های انتظار را

گر چه ظاهرا

 انتظارها کشیده ایم

"منتظر" نبوده ایم

کار مثبتی نکرده ایم

این همه نیامدن که بی دلیل نیست

ما خراب کرده ایم

گر چه ظاهرا ثواب کرده ایم

گر چه خسته ای از این همه ریا

دیر می شود

دیر دیر دیر

ما عوض نمی شویم

لااقل شما بیا

 

عباسعلی سپاهی یونسی

 

 

تقدیم به همه ی فرزندان شهدا ...

صد بار گفته بودی: "سارا پدر ندارد
از آسمان هفتم اصلا خبر ندارد"


سارا نگاه خیسش بر آسمان نشسته
بر شیشه ها نوشته سارا که پر ندارد


هر روز گفته با خود: بابای من می آید
بـابا پریـده اما سارا خبـر ندارد


بر دفترش نوشتی: بابات مرده سارا
او گفت جمله تو ربطی به پـر ندارد


" بابای مــُرده"را او "بابای مَــرده" خوانده
آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد


بابا پریده امشب باور نکرده سارا
بابای او کجا و مردی که سر ندارد

چقدر بگویم نماز شب نخوانید...

در اوج باران تیر و ترکش بعضی از این نیروها سعی شان بر این بود تا بگویند قضیه این قدرها هم سخت نیست و شب ها دور هم جمع می شدند و روی برانکاردها عبارت نویسی می کردند. یک بار که با یکی از امدادگرها برانکارد لوله شده ای را برای حمل مجروح بار کردیم چشمشان به عبارت حمل بار بیش از 50 کیلو ممنوع افتاد.
از قضا مجروح نیز خوش هیکل بود. یک نگاه به او می کردیم یک نگاه به عبارت داخل برانکارد. نه می توانستیم بخندیم، نه می توانستیم او را از جایش حرکت بدهیم . بنده خدا حاج و واج مانده بود که چه بگوید. بالاخره حرکت کردیم و در راه کمی می آمدیم و کمی هم می خندیدیم. افراد شوخ طبع دست از برانکارد خون آلود حمل مجروح هم برنداشته بودند.

***

جدی جدی مانع نماز شب و شب زنده داری بچه ها می شد. تا جایی که می توانست سعی می کرد نگذارد کسی نماز شب بخواند. گاهی آفتابه آبهایی که آنها از سر شب پر می کردند و پشت سنگرمخفی میکر دند خالی می کرد؛ اگر قبل از اذان صبح بیدار می شد پتو را از روی بچه ها که در حال نماز بودند می کشید. اگر به نگهبان سپرده بودند که صدایشان کند و می خواست به قولش وفا کند، نمی گذاشت و خلاصه هر کاری از دستش می آمد کوتاهی نمی کرد. با این وصف یک وقت بلند می شد می دید ای دل غافل! حسینیه پر است از نماز شب خوانها. آن وقت بود که خیلی محکم می ایستاد و داد و بیداد می کرد: ای بدبخت ها! چقدر بگویم نماز شب نخوانید. اسلام والله به شما احتیاج دارد. فردا اگر شهید بشوید کی می خواهد اسلحه هایتان را از روی زمین بردارد؟ چرا بیخودی خودتان را به کشتن می دهید؟ بچه ها هم بی اختیار لبخندی بر لبانشان می نشست و صفای محفل می شد.

شهید مهدی فیروزکوهی در بهشت


سلام
این تصویر با چندین واسطه به دست بنده رسید تا در معرض دید عاشقان شهدا قرار دهم.
شهید مهدی فیروزکوهی ، به باغی از باغ های شهید آقا مهدی باکری دعوت شده، و مشغول جمع آوری تخم ختمی، برای کاشت در باغ خود است(به نقل از شاهدین غیب!)


آنهایی که چشم بصیرت دارند، می توانند آقا مهدی را در این باغ رویت کنند که ناظر به زوارش است.

خدایا ما را با شهدا محشور بفرما! آمین!

نبــایــد دســت خـــالـی بـرگــردی !

این نوشته را پیش از زیارت شلمچه در اردوی راهیان نور سال 1388 برای نشریه زائرصفا ی اردو نوشتم.

خـودت مـی دانــی !

می دانی که «شب قدر» منحصر در شب های ماه رمضان نیست ! و این که شب قدر در یکی از شب های دیگر سال اتفاق بیافتد ممکن است. و این که این شب قدر هـمیــن امــشــب باشد هم  ممکن تر ! همین شبی که در شــلمــچــه شروع خواهد شد.
شب قدر شبی است که تقدیرت را می نویسند. و راه های زندگی ات را باز می کنند. روزی ات را از هرچیز در توشه ات می نهند. روزی ات از مقام را، از مال را، از علم را، از عشق را و از عمر را.
شب قدر است که قسمتت می شود دوباره به شـرهـانی و فــکـه و طــلاییــه و شــلمــچـه بیایی یا نه.
غــروب شــلمچــه -نقطه پایان سفرت- شاید آغاز شب قدری برای من و تو باشد. حالا تو می دانی و صحرای شلمچه. و این که «سفــر» را چگونه به پایان ببری!
می توانی مثل من اشک هایت را دانه دانه بشماری و از زیادی آن ها راضی باشی و مثل برخی دیگر، با اشک هایت که شاید کمتر اما حتماً زلال تر است کاری کنی شهدا برایت سنگ تمام بگذارند. خــودت مـی دانــی! تصمیم با خود تو است. فقط یادت باشد:
نبــایــد دســت خـــالـی بـرگــردی !

                             

                                  مطلب نویس سوزنبان

خوش باد....

 

 

خوش باد که از بهار بهتر باشیم

 

سرسبز تر از سرو وصنوبر باشیم

 

آن روز مبادا که در این باغ وجود

 

شرمنده لاله های پر پر باشیم

 

.

علی‌ زنگنه‌ هم‌ پرید ...

...

ده‌ سال‌ بعد، زمستان‌ 75، مقداری‌ استخوان‌ شکسته،‌ همراه‌ پلاکی‌ ترکش‌ خورده‌ از بدنی‌ بازگشت‌. شماره‌ی پلاک‌ را که‌ استعلام‌ کردند، با ماژیک‌ آبی‌ بر روی‌ پرچم‌ سه‌ رنگ‌ کشیده‌ شده‌ روی‌ تابوت‌ نوشتند:
                                     "علی‌ زنگنه‌ ـ قرچک‌ ورامین‌
                        شهادت‌ دی‌ 1365 عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ ـ شلمچه‌"

ادامه نوشته

مژده بده!


سلام

تا وقتی اجازه زائر شدن را از پدر و مادرم نگرفتم ، آرام و قرار نداشتم. 

همین که اجازه را گرفتم، دلم آرام شد.

ثبت نام که کردم، احساس پرواز داشتم.

اما هنوز بی قرار بودم. می ترسیدم قسمت نشود، هوای پاک کربلا را که گاها(وقتی دل آلوده ام را به شهدا می سپردم) عطر سیب استشمام می شد، درک کنم.

اما رسیدیم. به مرصاد. قدم که به منطقه گذاشتم، گفتم : مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا!

خیلی به ذهنم فشار آوردم ، اما بیت دوم به ذهن نرسید. فهمیدم مشکلی در کار است و ...

شب شد. روزش کردیم. ظهر شد.

کمی مانده بود تا نماز ظهر ، به شرهانی مشرف شدیم. تا آن لحظه ذهنم درگیر بیت دوم بود. اذیت می شدم . باید یادم بیاید. آخر  این شاه شعر زیبا را در زیارت های مختلف، همیشه زمزمه می کردم. به سمت یادمان رفتم.

عرض سلام کردم و سرم را بلند، تا از بین روبند و چادر، چشمم بتواند سر در را بخواند.



بیت دوم به ذهن آمد . گویا زبان حال شهید است، نه بنده گنهکاری مثل من :

مژده بده، مژده ، یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

سر به زیر افکندم، بغض کردم. گوشه ای نشستم و ...

همین!

علی علی

ادامه نوشته

برای آب شدن دل جاماندگان

 

حضرت آقا:

 اين سنت بسيار ستودني و حرکت با برکت که از چند سال پيش در قالب کاروانهاي راهيان نور آغاز شده، بايد همچنان ادامه يابد.ملت ايران هرگز نبايد مقطع حساس، تاريخي و پرافتخار دوران دفاع مقدس را فراموش کند زيرا آن مقطع يک تجربه گران سنگ است.

" يادمان عمليات غرور آفرين فتح المبين فروردین ۸۹"

منبع عکس

شیعه پایش در مسیر اولیاست

ادامه نوشته

بوي عطر بهشتي

 

خيلي ساکت و آرام بود. مربي گروه سرود بود. بچه‌ها دوستش داشتند. توي مسجد ولي‌عصر(عج) باهاش آشنا شدم. وقتي فهميد اهل جبهه و جنگ هستم ، يه جور ديگه شد. اصرار که بايد برم خونشون مهموني.

با چندتا از دوستان شام را مهمونش شديم و کم‌کم علاقه ‌مند به مرامش . چشم به هم زدني شد بسيجي رزمنده گردان خودمون . همه ازم مي‌پرسيدند : «چرا اين‌قدر ساکته ؟ تو محلشون هم همين‌طوره ؟ »

کسي باور نمي‌کرد مربي گروه سرود باشه ، ديگه به خوبي برام معلوم بود که اخلاقش داره يه جور ديگه مي‌شه. عجيب اهل اشک شده بود. کافي بود يک نفر خاطره‌اي از شهادت بچه‌ها بگه. مدهوش مي‌شد؛ زل مي‌زد تو دهن اون و کاري نداشت که اشکاش داره پهناي صورتش رو مي‌گيره.

شب عمليات کربلاي چهار ، حال و هواي عجيبي توي گردان حاکم شده بود. بوي عطر بهشتي رو به خوبي مي‌شد احساس کرد. فرمانده‌هان گروهان ‌ها ، بچه ‌ها را جمع مي‌ کردند که تذکر بدند درباره نظافت ، تنظيم و تنظيف تجهيزات. اشک بچه ‌ها سرازير مي‌شد. اين‌قدر اين حال و هوا عجيب بود که فرمانده گروهان ميثم ، آقاي بيدار ، هم به گريه افتاد که: « بچه‌ها ، چه خبره ؟ من که روضه نخوندم! » اما تازه ، گريه بچه‌ ها زيادتر شد.

« شهيد روانبخش » يه کار قشنگ کرده بود: شعري سروده و اسم بچه ‌هاي گروهان را با پسوند شهيد توي شعر آورده بود. وقتي اسمش رو آورد از اتاق خارج شد و صداي گريه‌اش بلندتر شد .

ديدمش . نشسته بود کنار ديوار و سرش رو گذاشته بود به ستون و اشک مثل سيل روان بود. فکر مي ‌کردي عرق کرده باشه.

«شهيد روانبخش » يه کار قشنگ کرده بود: شعري سروده و اسم بچه ‌هاي گروهان را با پسوند شهيد توي شعر آورده بود. وقتي اسمش رو آورد از اتاق خارج شد و صداي گريه‌اش بلندتر شد.

 ابراهيم به من گفت: « اون ديگه تو اين دنيا نيست. » گفتم: « روزي که ديدمش معلوم بود تو اين دنيا نبوده. »

صبح عمليات ، تو جزيره ام‌‌الرصاص ، تو سنگر کناري من بود. خيلي شاد و شنگول ؛ درست تو لحظاتي که اغلب ما کپ کرده بوديم و حجم آتش دشمن همه رو زمين‌گير کرده بود ، مثل شير تو خط مي‌غريد.

هوا داشت کم‌ کم تاريک مي‌شد. خسته و کوفته . مهمات نداشتيم. غذا هم همون شکلات ‌هاي جيره شب عمليات بود. بهم گفت: «خيلي گرسنه‌ام.» پرسيدم: «شکلات ‌هات چي شد ؟ » خنديد و گفت: « همش رو خوردم. » يه چيز بهش گفتم و دست کردم تو کوله ‌پشتي تا يکي از شکلات ‌هاي خودم رو بهش بدم. تو کوله من منور و کلت منور و يک سري وسايل ديگه بود. يکي از شکلات‌ها رو برداشتم. صدا زدم: « منصور، بگير! نصفش کن! همش رو حالا نخور! » ديدم جواب نمي‌ ده. صداش کردم. جوابي نداد. سرم رو بالا کردم. گوني سنگر پر از خون بود. منصور پيدا نبود. پريدم بيرون و ديدم کف سنگرش افتاده، بي‌سر.

ساکت و آرام و بي‌صدا . از دست ارباب ، جيره‌اش رو گرفته بود.

                                                                محمد احمديان

شارژیدیم


سلام علیکم

رفتیم شارژ شدیم ، برگشتیم.

جای همه دوستان قدیم و جدید خالی.

همین.

 


راستی عکس رو هم زدم تا دل اونایی که قسمتشون نشد امسال زائر بشن، بیشتر بسوزه.

12 اتوبوس خواهران، 6 اتوبوس برادران. فکــــــــــــــــــــــر کن!!!


پی نوشت :

1- همین که از اردو رسیدم پست زدم(چرب و چیلی)، اما بلاگفا به آدرس عکسم گیر داد و ... . خدا سعه صدر بده!

2- به نظر حقیر، یه بررسی جامعه شناسانه برا راهیان نور دانشگاه تبریز لازمه. سر فرصت ان شا الله.

آیینه «هنوزها»

 

 

ریه های شیمیایی هنوز سرفه می کنند.

خون های «خردلی»ی روی بوم زندگی هنوز شتک می زند.

هنوز پل های بی عابری بین چشم های خیس مادر و دوردست های امید بسته شده است .

برای خیلی ها هنوز قاب عکس ها همه شناسنامه پدر است

هنوز خواهر ها چفیه برادرانشان را بو می کنند.

هنوز پدرها خلوت گریه خود را ترک نکرده اند.

هنوز مادرهای یوسف گم کردهبه بازار نمی روند .

هنوز پا های بدلی تن های پر ترکش را می کشند.

هنوز ترکش های غریبه همسایه نخاع و شاهرگ ها هستند.

هنوز نخاع قطع شده به دنبال باغبان زندگی اند.

هنوز زندگی ها با ویلچر جابه جا می شوند.

هنوز بیابان ها، استخوان های شیری رنگ را در آغوش کشیده اند.

دل های چشم چشم به راه هنوز دیدن استخوان ها و پلاک ها را آرزو می کند.

هنوز سایه سیم های خاردار از چشم اسیران ما پاک نشده است.

هنوز رد کابل ها و پوتین ها یادگار اردوگاه هاست.

هنوز پا برهنه های خمینی تشییع می شوند.هنوز با آبروی سرخ اینان خود را آرایش می کنیم.

هنوز ....

آیینه این «هنوز»ها در برابر ماست .

به خودمان نگاه کنیم.

 

صدرا ریحانه