مهتاب خین

 

این یک تبلیغ نیست

روایتی است از داستان یک مرد

و یک لشکر...

حاج محمود شهبازی

حتما بخوانید...

بی چراغ دل آگاه به این راه مرو

 

شهادت را نه در جنگ که در مبارزه میدهند... ما هنوز شهادتی بی درد میطلبیم، غافل که شهادت را جز به اهل درد نمیدهند...

سیدناالشهید آوینی

کی خسته است؟  ................دشمن

 

اکثر عملیات ها به خاطر مسائل مختلفی از در اسفندماه انجام می شد.منطقه جنوب هم گاهی شب های بسیار سردی داشت.یه روز فرمانده گردانمون به بهانه دادن پتو همه بچه ها را جمع کرد.و با صدای بلند گفت :کی خسته است؟گفتیم دشمن.

صدا زد :کی ناراضیه؟بلند گفتیم دشمن

دوباره با صدای بلند صدا زد: کی سردشه؟ما هم با صدای بلند گفتیم دشمن

بعدش فرماندمون گفت : خدا خیرتون بده حالا که سردتون نیست می خواستم بگم که          پتو به گردان ما نرسیده!!! 

 

نویسنده:قاسم اللهیاری     فرزند شهید حسن اللهیاری

 

پ ن:

    ۱  .                                                     آنکه جز بهر حق فدا نشود 

                  خونبهایش بجز خدا نشود 

               هرچه گفتند و هرچه میگوییم 

                      باز حق شهید ادا نشود 

 

۲. حالا کی خسته است؟؟؟

اینجا همدان است

    

                 

این روزها کنگره امیران فرماندهان و هشت هزار شهید استان همدان  برپاست...

 

ای مولای جوان من چه زود غروب کردی!

امام محمد تقی (ع):
"همانا قائم از ماست،
او همان مهدی است که واجب است در زمان غیبتش، منتظرش باشند..."
---
یا جواد الائمه
انتظار فرزندت مهدی را "واجب" خواندی
پس دعایمان کن تا به حقیقت و در عمل، "منتظرش" باشیم.

********

شهادت غریب ترین عالم، عالم ترین جوان و جوانترین امام، تسلیت و تعزیت.

شعری برای جنگ

مي‌خواستم
شعري براي جنگ بگويم
ديدم نمي‌شود
ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم:
بايد زمين گذاشت قلمها را
ديگر سلاح سرد سخن کارساز نيست
بايد سلاح تيزتري برداشت
بايد براي جنگ
از لوله‌ي تفنگ بخوانم
با واژه‌ي فشنگ

مي‌خواستم
شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم- دزفول
ديدم که لفظ ناخوش موشک را
بايد به کار برد
اما موشک
زيبايي کلام مرا مي‌کاست
گفتم که بيت ناقص شعرم
از خانه‌هاي شهر که بهتر نيست
بگذار شعر من
چون خانه‌هاي خاکي مردم
خرد و خراب باشد و خون‌آلود
بايد که شعر خاکي و خونين گفت
بايد که شعر خشم بگويم
شعر مقاومت
شعر فصيح فرياد
هر چند ناتمام
در شهر ما
ديوارها دوباره پر از عکس لاله است
اينجا
وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است که مي‌نالد
تنها ميان ساکت شب‌ها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاشهاي وحشي دشمن
حتي زنور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره‌ها را
با پرده‌هاي کور بپوشانيم
اينجا
ديوار هم
ديگر پناه پشت کسي نيست
کاين گور ديگري است که استاده است
در انتظار شب
ديگر ستارگان را
حتي
هيچ اعتمادي نيست
شايد ستاره‌ها
شبگردهاي
اينجا
حتي
از انفجار ماه تعجب نمي‌کنند !
اينجا
تنها ستارگان
از برج‌هاي فاصله مي‌بينند
که شب چقدر موقع منفوري است
اما اگر ستاره زبان داشت
چه شعرها که از بد شب مي‌گفت
گوياتر از زبان من گنگ
شب موقع بدي است
هر شب تمام ما
با چشم‌هاي زل زده مي‌بينيم
کابوس آشناي شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه مي‌پوشد
اينجا
هر شام خامشانه به خود گفتيم:
شايد
اين شام شام آخر ما باشد
امشب
در خانه‌هاي خاکي خواب‌آلود
جيغ کدام مادر بيدار است
که در گلو نيامده مي‌خشکد ؟
اينجا
گاهي سر بريده‌ي مردي را
تنها
بايد زبام دور بياريم
تا در ميان گور بخوابانيم
يا سنگ خاک و آهن خونين را
وقتي به چنگ و ناخن خود مي‌کنيم
در زير خاک گل شده مي‌بينيم:
زن روي چرخ کوچک خياطي
خاموش مانده است !
اينجا سپور، هر صبح
خاکستر عزيز کسي را
همراه مي‌برد !
اينجا براي ماندن
حتي هوا کم است
اينجا خبر هميشه فراوان است
اما من از درون سينه خبر دارم
من از درون سينه‌ي مادر
از برق چشم خيس برادر
اخبار ديگري به تو مي‌گويم:
اخبار بارهاي گل و سنگ
بر قلب‌هاي کوچک
در گورهاي تنگ
از خانه‌هاي خونين
از قصه‌ي عروسک خون‌آلود
از انفجار مغز سري کوچک
بر بالشي که مملوء رؤياست
رؤياهاي کودکانه‌ي شيرين
از آن شب سياه
آن شب که در غبار
مردي به روي جوي خيابان
خم بود
با چشم‌هاي سرخ و هراسان
دنبال دست ديگر خود مي‌گشت !
باور کنيد !
باور کنيد !
من با دو چشم مات خودم ديدم
که کودکي زترس خطر تند مي‌دويد
اما سري نداشت
لختي دگر به روي زمين غلتيد
و ساعتي دگر
مردي خميده‌پشت و شتابان
سر را به ترک بندِ دوچرخه
سوي مزار کودک خود مي‌برد !
چيزي درون سينه‌ي او کم بود ...
اما
اين شانه‌هاي گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه مي‌لرزد !
اينان
هر چند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده‌اند فاتح و نستوه
بي‌هيچ خان و مان
در گوش‌شان کلام امام است
فتواي استقامت و ايثار
در دوش‌شان درفش است
باري اين حرف‌هاي داغ دلم را
ديوار هم توان شنيدن نداشته است
آيا تو را توان شنيدن هست ؟
ديوار !
ديوار سرد و سنگي سيار !
آيا رواست مرده بماني
در بندِ آنکه زنده بماني ؟
نه !
بايد گلوي مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانيم
تا بانگ رود رود نخشکيده است
بايد سلاح تيزتري برداشت
بايد شهيد شد ...

منبع: كتاب حماسه هاي هميشه ج1

تو چه مي‌داني که رمل و ماسه چيست

بعضي از آنها که خون نوشيده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشيده‌اند
عده‌اي « حسن‌القضا » را ديده‌اند
عده‌اي را بنزها بلعيده‌اند
بزدلاني کز هراس ابتر شدند
از بسيجيها بسيجي‌تر شدند
آي، بي‌جانها ! دلم را بشنويد
اندکي از حاصلم را بشنويد
تو چه مي‌داني تگرگ و برگ را
غرق خون خويش، رقص مرگ را
تو چه مي‌داني که رمل و ماسه چيست
بين ابروها رد قناصه چيست
تو چه مي‌داني سقوط « پاوه » را

...

 

 

محمد حسین جعفریان

ادامه نوشته

قناخلوق

               

 

بسیجی ها در جبهه شاد بودند. من خودم در اهواز مردی را دیدم كه جوان هم نبود- به گمانم همان وقت پس از شهادتش، در نماز جمعه‌ تهران هم این خاطره را گفتم- شب می خواستند به عملیات بسیار خطرناكی بروند. آن وقتی بود كه عراقی ها از رود كارون عبور كرده بودند و خرمشهر داشت به كلی محاصره می‌شد- سال 59؛ لباس رزم پوشیده بود و با رفقایش داشتند می‌رفتند. او آذربایجانی بود و در تهران تاجر.داشت با تلفن با منزلش خداحافظی می‌كرد. من نشسته بودم، نمی‌دانست كه من هم تركی بلدم. به زنش می‌گفت «‌گد یروخ قناخلوقا» ؛(میهمانی می رویم) او هم می فهمید كه «قناخلوق، نجور قناخلو خدی»!(میهمانی، چجور میهمانی است!) هم این آگاه بود، هم آن آگاه بود؛می‌فهمیدند چه كار می كنند.

 

دلم نیامد این عکس و مطلب از تبیان را از دست بدهید

راوی این خاطره هم خود حضرت آقا هستند.