قناخلوق

بسیجی ها در جبهه شاد بودند. من خودم در اهواز مردی را دیدم كه جوان هم نبود- به گمانم همان وقت پس از شهادتش، در نماز جمعه تهران هم این خاطره را گفتم- شب می خواستند به عملیات بسیار خطرناكی بروند. آن وقتی بود كه عراقی ها از رود كارون عبور كرده بودند و خرمشهر داشت به كلی محاصره میشد- سال 59؛ لباس رزم پوشیده بود و با رفقایش داشتند میرفتند. او آذربایجانی بود و در تهران تاجر.داشت با تلفن با منزلش خداحافظی میكرد. من نشسته بودم، نمیدانست كه من هم تركی بلدم. به زنش میگفت «گد یروخ قناخلوقا» ؛(میهمانی می رویم) او هم می فهمید كه «قناخلوق، نجور قناخلو خدی»!(میهمانی، چجور میهمانی است!) هم این آگاه بود، هم آن آگاه بود؛میفهمیدند چه كار می كنند.
دلم نیامد این عکس و مطلب از تبیان را از دست بدهید
راوی این خاطره هم خود حضرت آقا هستند.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط بهزاد کریمی
|
هوالسلام.