باز هوای وطنم آرزو ست

 

 من و تو مرده ایم . یادآوران در جست وجوی گمگشته خویش به اردوگاه كرخه می روند . شعرشان اگر چه بس مغموم می نماید ، اما شعر مستی است . آنان را كه می خواهند با نظر روانكاوانه در این سرمستان میكده عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشانی از یأس در آنان بجویند . یأس از جنود شیطان است واینان وارسته اند از آن جهانی كه در سیطره شیاطین است . كرخه خرابات است واینان خراباتیانند و گریه ، آبی است بر دل های سوخته شان . گریه اوج سرمستی است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است ، بگذار اینان نیز فاش بگریند .

 امام كو كه به تماشای رهروان خویش بنشیند ؟

فکه

 

شهید آوینی

 

لاي استخوان‌هاي جمجمه

دو ماهي مي‌شد كه در اطراف پاسگاه سميه _ منطقه‌ي فكه _ مستقر شده بوديم. هر روز از طلوع تا غروب خورشيد، زمين منطقه را جست‌وجو مي‌كرديم، ولي حتي يك شهيد هم نيافته بوديم. برايمان خيلي سخت بود. در آن هواي گرم با امكانات محدود و هزار مشكل ديگر، فقط روز را به شب مي‌رسانديم. روزهاي آخر همه نااميد بودند و من از همه بيشتر. دو سال بود كه در آتش حضور در گروه تفحص مي‌سوختم و پس از التماس بسيار توانسته بودم جزو اين گروه شوم، ولي آمدنم بي‌فايده بود. اول فكر مي‌كردم آن موقع‌ها سنم كم بوده و نتوانسته‌ام در جبهه‌هاي جنگ حضور داشته باشم اما ...

 
ادامه نوشته

خواب به ما نیامده

بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یکی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر کار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حکایت می‌کرد. ساعتی نگذشت که یک گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم که او در حالیکه سرفه می‌کرد و خاک‌ها را کنار می‌زد، دیدیم. کمکش کردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور که خاک‌های لباسش را می‌تکاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند که خواب به ما نیامده . »


منبع:کتاب افلاکی خاکی
راوی:محمد رضا اشعری

به سمت ام‌الرصاص

مجموعه نيروها به سمت ام‌الرصاص عزيمت و كار شروع شد. همه هم و غم قرارگاه كربلا فريب دشمن بود. با جديتي تمام، فعاليتهاي شناسايي و آماده سازي منطقه شروع شد. در شب موعود، مجموعه‌اي از يگانها به ام‌الرصاص حمله كردند.
در شب عمليات...

 

 

 

خاطرات دفاع مقدس از زبان سردار سوداگر فرمانده اطلاعات، عمليات قرارگاه قدس

ادامه نوشته

خراباتيان حسين (ع) آشنا

به نام خداوند مردان جنگ
که کردند بر دشمنان عرصه تنگ
به نام خداوند ياران دين
زشک رسته مردان اهل يقين
به نام يلان محمد (ص) نژاد
که شد شورشان غبطه‌ي گردباد
علي صولتاني که در خون شدند
به يک نعره از خويش بيرون شدند
به نام غيوران زهرا (س) نسب
زخود رستگان به حق منتسب
حسن (ع) مذهبان صبور آمده
مي‌ زهر نوشان آن ميکده
خراباتيان حسين (ع) آشنا
گرفته به کف رايت کربلا
اگر دم فرو بندم از ذکرشان
رها نيستم يکدم از فکرشان
من و ياد ياران که سر باختند
ولي بر ستم گردن افراختند
سحرگاه اعزام يادش بخير
و «گردان» گمنام يادش بخير
لباسي که خاکي تر از خاک بود
ولي چون دل عاشقان پاک بود
الهي به مستان بربط شکن
به مردان طوفاني خط شکن
الهي به «گردان زيد و کميل»
دليران چون رعد و طوفان و سيل
به آنان که بي‌پا و سر آمدند
شهيد از ديار خطر آمدند
به مفقود و جانباز و ايثارگر
به مردان در کنج محبس قسم
به «والفجر و بيت‌المقدس» قسم
به دلتنگي «کربلاي چهار»
به ياران گمگشته و بي‌مزار
به «فتح‌المبين» و به «فتح الفتوح»
به طوفان، به کشتي، به دريا، به نوح
به «مرصاد» و مردان مرگ آفرين
منافق ستيزان تيغ آتشين
به آنان که پروازشان تا خداست
مرا بر خدا و ولي التجاست
هلا تا نپرسي ز سربازي‌ام
که من کشته‌ي عشق «خرازي»ام
خوشا «باکري» با دل عاشقش
که رگبار بستند بر قايقش
خوشا همت‌ «حاج همت» خوشا
خوشا شور و شوق شهادت، خوشا
خوشا فهم «فهميده‌ي» نوجوان
که بي‌قدر بودش تمام جهان
خوش شور «قربانعلي عرب»
گه رقص مرگ و جنون و طرب
که «فهميده» را ديد در قتلگاه
زنارنجک آن دم که ضامن کشيد
به زير زره پوش خود را فکند
گوارايي شهد خون را چشيد
و «خرازي» انگار عباس بود
که شد قطع دستش به ميدان رزم
شبي نيز سوي خدا پر کشيد
شد اينگونه جاويد آن کوه عزم
به کارون و اروند تا پل زديم
گذشتيم از خويش تا رزمگاه
در آن سوي، دشمن کمين کرده بود
پراکنده چون ابرهاي سياه
چو طوفان وزيديم و بر هم زديم
ز خار و خسان خواب و آرام را
خليج از تب و تاب ما موج زد
نوشتيم با خون سرانجام را
خطر بود و شط بود و غواص‌ها
سلاجي به جز عشق و ايمان نبود
ز نيزارها بي‌صدا رد شديم
صدايي به جز صوت قرآن نبود
خدا يار مردان دردآشناست
که جان‌هايشان با نبرد آشناست
گذشتند از هشت خان بلا
شد از خونشان دشت‌ها کربلا
پس از جنگ ما باز ايستاده‌ايم
که کوهيم و آتشفشان زاده‌ايم
اگر پا و اگر سر ز کف داده‌ايم
چو لب وا کند حيدر، آماده‌ايم
که گيريم جان بدانديش را
بسوزيم ملک ستم کيش را
بخوان تيغ عريان هماورد را
که گردن زنم خيل بي‌درد را
برافشاني از خويش اگر گرد را
به دوزخ فرستيم نامرد را
که رسم جوانمردي احيا شود
قلندر و شي پيشه‌ي ما شود
غريبانه مردم تفنگم کجاست؟
خشابم، قطار فشنگم کجاست؟
دلم، سنگرم، خاکريزم چه شد؟
بگوييد نعش عزيزم چه شد؟
به هر ناکجا چون تجسس کنم؟
چقدر اين زمين را تفحص کنم؟
برادر بگو لشگر «نصر» کو؟
شهيدان تيپ «وليعصر» کو؟
که افکند در کار مردن گره؟
که گم گشت «گردان ضد زره؟»
پس از جنگ صبر از خدا خواستم
زمين خوردم اما به پا خواستم
بيا يک تپش غوطه‌ در خون بزن
قدم بر سر هفت گردون بزن
جنون کن که از اين همه احتياط
بلرزد قدم‌هايمان در صراط
و ايمان بياور به خون و جنون
که اين است «قد افلح المؤمنون»
برادر بمان در پناه خدا
که من مي‌روم التماس دعا....

منبع: كتاب حماسه‌هاي هميشه

حرم ولایت

الا مسها که در گرد و غبارید

 به اکسیر ولایت دل سپارید

طلا آنوقت طلای ناب گردد

 که در حرم ولایت آب گردد

نماز بی ولایت بی نمازیست

تعبد نیست نوعی حقه بازیست

ولایت چیست در خون قوطه خوردن

کلید سینه بر مولا سپردن

حسین ابن علی در خون شناکرد

مرا با این حقیقت آشنا کرد

ولایت بی بلا معنا ندارد

نجف بی کربلا معنا ندارد

ولی ظاهر وباطن کجایی

نقاب از چهرخود کی میگشایی

بیا موعود هنگام قیام است

جهان مجذوب  جو التیام است

زمان لبریز شوق و انتظار است

زمین بر رجعتت امیدوار است

بیا امشب شب قدر است مارا

علم دار تو در سطح است مارا

 

مرحوم آقاسی

به دنبال ارغوان

میان خاک سر از آسمان در آوردیم

چقدر قمری بی آشیان در آوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم

چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر

چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک

درست موسم خرما پزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم

عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت

چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم

زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

شما حماسه سرودید و ما به نام شما

فقط ترانه سرودیم - نان در آوردیم -

برای این که بگوییم با شما بودیم

چقدر از خودمان داستان در آوردیم *

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها

برای این سر بی خانمان در آوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد

قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

سعید بیابانکی