لاي استخوانهاي جمجمه
|
دو ماهي ميشد كه در اطراف پاسگاه سميه _ منطقهي فكه _ مستقر شده بوديم. هر روز از طلوع تا غروب خورشيد، زمين منطقه را جستوجو ميكرديم، ولي حتي يك شهيد هم نيافته بوديم. برايمان خيلي سخت بود. در آن هواي گرم با امكانات محدود و هزار مشكل ديگر، فقط روز را به شب ميرسانديم. روزهاي آخر همه نااميد بودند و من از همه بيشتر. دو سال بود كه در آتش حضور در گروه تفحص ميسوختم و پس از التماس بسيار توانسته بودم جزو اين گروه شوم، ولي آمدنم بيفايده بود. اول فكر ميكردم آن موقعها سنم كم بوده و نتوانستهام در جبهههاي جنگ حضور داشته باشم اما حالا جبران مافات ميكنم ولي... |
|
هوالسلام.