تا به حال تنفس اش کرده ای؟ دیدی هوایش چقدر سنگین است؟ صدایش راچه؟ شنیده ای؟

از ابتدای معبر که وارد می شوی ، نای رفتن ات گم می شود. دوست داری همانجا بنشینی. هر قدمی که بر می داری و می گذاری ، حقارتت را بیشتر لمس می کنی. سست می شوی.

با همه ی نرمی خاکش و با همه ی مهربانی اش ، دوست نداری قدم بعدی را برداری. سینه ات از ابتدای معبر فشرده است و هر چه به سمت قتلگاه پیش می روی ، نفست سنگین تر فرو می رود و سخت تر بالا می آید. بغض را اگر ول کنی خفه ات می کند. اشک هم اگر کمکت نکند ، خدا می داند چگونه میشود زیارت را تمام کرد.

فکه!

نا خود آگاه زمزمه می کنی: از حــــــــــــرم تـــــــــا قتلگــــــــــــه.....

فکه به سان تشنه ای که آب شور اش دهند ، هر لحظه تشنه تر...

فکه نیز چون کربلا با خون سیراب شده است. خاکی هم که خونیاری شود عطش اش سربه آسمان میزند. تشنگی اش هر زائری را بیچاره می کند.

فکه! صدایش را نمی شنوی؟ او هم ندای «إین الطالب...» سر داده . چون کربلا. سالهاست که سر داده.

مطلب از هشتی "سید حامد کاظمی"