خاطره ای با طعم شیرین سوتی
نمیدونم چه عکس العملی نشون داد؟ فقط پالتو برداشتم اومدم پایین و تا وقتی اتوبوس حرکت نکرده بود بالا نیومدم.
لحظه آخر سوار شدم یه جورایی خجالت می کشیدم
ولی خودم قانع کردم و تو دلم گفتم من که این کار رو که عمدا نکردم و.. بعدش بی خیال شدم.![]()
مسئولیت اتوبوس با خانم حسینی و من بود .
گویا مدعو هم خوش آمد گویی به سبک منو (البته غیر عمد )رو فراموش کرده بود![]()
رو کرد به ما ، گفت هر موقع که ما آماده باشیم صحبتاش رو شروع می کنه. ما هم گفتیم هر موقع صلاح دونستید شروع کنید...
خیلی زود با بچه های اتوبوس اخت شدیم.
خانم حسینی رفته بود ته اتوبوس ، با بچه های تدارکات صحبت می کرد که من رو کردم به مدعو و گفتم حاج آقا زایرای این اتوبوس دانشجویان تربیت معلم هستن در آینده نزدیک معلم می شن . می شه در مورد آسیب شناسی تربیت کودکان و کارتون و... صحبت کنید که یکی از بچه ها گفت خاطرات جنگش هم بگه.
گفتم بچه ها دوست دارن از خاطرات جنگ هم براشون تعریف کنید.
که حاج آقا سرشو بلند کرد و گفت ببخشید شما فکر می کنین من چند سالمه؟!؟!
که بخوام از خاطرات جنگ هم براتون بگم.
با حالت تعجب سرمو بلند کردم گفت من متولد سال شصتو چهار هستم.![]()
چیزی نتونستم بگم فقط تو دلم گفتم ببخشید بنده خدا روشو کرد اون ور و تا وقتی از اتوبوس ما بره چیزی نگفت
1- البته همچین اتفاقی سال 84 برا ی آقای متفکر افتاد اون موقع مسئول اردو بود
سال اول دانشگاه و برای اولین بار بود که اردو جنوب می رفتم فرمانده اومده بود اتوبوس ما .منم فرهنگی اتوبوس بودم که بچه ها گفتن به فرمانده بگم از خاطرات جنگش بگه منم به شوخی به اقای متفکر گفتم که دوستان می خوان از خاطرات جنگتون بشنون .
خوشم اومد که اقای متفکر هم نه گذاشت و نه برداشت گفت می خواین از کدوم عملیات براتون بگن بیت المقدس 12 ، والفجر 18 و... خلاصه کلی خندیدیم خستگی در کردیم
2- خاطره ای که گفتم خوب و توپه ولی چون چند وقته دست به نوشتن(از نوع کیبودش) نبردم نتونستم حق مطلب برسونم.
۳- یادش بخیر اون روزا
هوالسلام.