کاروان از تنگه مرصاد در خارج از شهرکرمانشاه پس از خواندن نماز ظهر و عصر و برگزاری برنامه بازدید و سخنرانی به سمت قصرشیرین و مرز خسروی حرکت کرد اما برخلاف همه که با شور و شعف خاصی منتظر زیارت خسروی بودند دل من مثل سیر و سرکه میجوشید و اضطراب عجیبی داشتم و نمی دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. یادم می آمد که سال قبل با آنهمه دوندگی و به زور توانستیم مجوز ورود کاروان را به آنجا بگیریم و کاروان از گیت بازرسی خروجی قصرشیرین رد شده و بعد از چندین کیلومتر وارد خسروی شد و مراسمی را در آنجا زیر تابلو کربلا ۲۷۵ کیلومتر برگزار کردیم. اما امسال نمیدانستم چه باید بکنم  برخی دوستان گفتند مسیر را همین جا تغییر دهیم و بعضی میگفتند که نه نمی شود به دانشجوها قول داده ایم و خیلی از آنها برای همین بازدید همراه ما شده اند و ... برخی هم معتقد بودند برویم اگر نگذاشتند آنوقت در خود قصر شیرین مراسمی در مسجد میگیریم و از آنجا برمیگردیم. علت اینهمه راه حل یابی برای این بود که صبح بچه های اکیپ دوم پیشرو خبر دادند که متاسفانه مجوز بازدید رو هواست! و ما هرچی تلاش کردیم نتیجه ای حاصل نشد و ...

بالاخره نمیدانم در کاروان آن سال چه خبر بود که تصمیم گرفتیم برویم. با خود گفتیم که ایام محرم(چند روز مانده به عاشورا) اینجا باشیم و به آقایمان سلام نداده رد شویم؟! سپس تصمیم گرفتیم که به نام نامی سردار کربلا حضرت ابالفضل العباس(ع) به سمت مرز حرکت کنیم و نمی دانم چه شده بود که از آقا خواستیم که ماهایی که امکان زیارت کربلا را نداشتیم ولی به عشق مولی تا آنجا ۷۰۰ نفر آمده بودیم را مهمان کرم سقایی اش کند و یک زیارت غریبانه عنایت کند. گفتیم و حرکت کردیم.

باورش برای من که سالهای پیش و دیسیپلین حاکم بر آن منطقه را دیده بودم بسیار سخت بود. وقتی به آن ایست بازرسی مشهور و گیت سر سخت که اجازه عبور با مهر کمرنگ را هم نمیدادند و یا مجوز فرمانداری برایشان کافی نبود و باید فرمانده ارتش در آن منطقه هم مجوز خاص خود را صادر میکرد و ... رسیدیم متوجه شدیم که اوضاع جور دیگریست. من در اولین ماشین سواری بودم و پشت سر ما هم بیست و چند دستگاه اتوبوس و چندین دستگاه ماشین های دیگر کاروانمان صف کشیده بودند که به محض رسیدن به آنجا دیدیم فرمانده آنجا خود به همراه یگان تحت امرش در کنار جاده صف کشیده و احترام نظامی کرده بودند و گیت باز بود و بدون اینکه به ما بگویند که هستید؟ و حتی یک توقفی بکنید ببینیم کجا میروید مثل اینکه دستور به احترام داشتند!! ایستاده بودند و ما از جلوشان با عزتی که در خور زوار امام حسین(ع) بود عبور کردیم و به میهمانی سرور و سالار شهیدان رفتیم. وقتی کاروان پیاده شد و حرکت کرد به سمت نقطه صفر مرزی من هنوز در فکر ماجرا بودم که با صدای نوحه مداح متوجه رسیدن به تابلو کربلا شدم! میکروفون را از مداح گرفتم و گفتم دوستان ماجرای این مهمانی را به شما میگویم که قدر خود را بدانید و زیارت از روی شناخت انجام دهید. ای زوار امام حسین! شما اکنون مهمان سقای کربلا و امیر لشکر ابی عبدالله حضرت ابالفضل العباس(ع) هستید و با نام نامی ایشان این زیارت قسمت شما شده است و من هنوز نمیدانم که ما چگونه اینجا رسیده ایم فقط همین را میدانم که این زیارت با هماهنگی ما انجام نشده و دستور ویژه یل امیر المومنین شما را به اینجا راه داده است. حالا شما میدانید و آقاابالفضل که مهمانتان کرده. کاروان بهم ریخت و هرکسی خودش میدانست که چه بر او میگذشت ولی در همه جای آن سفر بوی سقا همراهمان بود و سفر عجیبی شد.

از همه دوستانی که عازم این سفر روحانی اند خواهش میکنم من و همه آنهایی را که دستشان از این سفر کوتاه است را دعا کنند.

یا علی