برای کارای شخصی رفته بودم تبریز و از قضا اختتامیه اردوی جنوب بود؛ یادواره ی سید شهدای اهل قلم شهید مرتضی آوینی.

آقای شهیدی رو دیدم و به درخواست ایشون باز زایرصفایی شدم تا ویژه نامه ی اختتامیه رو یه نگاه بندازیم. همون موقع بود که حاجی رسما عنوان فسیل رو به من اعطا کرد و اون موقع بود که فهمیدم ای دل غافل، پیر شدیم رفت.

راستش آقا مسعود آلیش انقدر بهم گفته بود ترم صفری باورم شده بود واسه همیشه یه ترم صفری می مونم واسه ایشون طیف مفهوم نداشت و دانشجو رو فقط به صورت صفر و یک می دید و می گفت تا فسیل نشدی ترم صفری هستی...

یاد قدیما افتادم اون موقع که حاج محمد عظیمی تو عالم رفاقت دستمو گرفت و واسه ی یکی دو ساعت کار به علی آقا نوید معرفی کرد و من الکی الکی شدم وردست علی آقا تو زایرصفا و چه چیزا که از این مکتب یاد نگرفتم... بچه های مجموعه هم که با من آشنا نبودن و اسم منو نمی دونستن بهم می گفتن زایرصفا... و سال بعد که باز هم زایر صفا بودم به همراه حامد خان کاظمی اما شوک ناگهانی یه اتفاق تلخ نگذاشت تا راهی بشم و جا موندم، مثل همیشه... و چقدر دلم گرفته بود...

سال85 به هر نحوی بود خودم رو به کاروان رسوندم زایرصفا تحویل اکبر شهیدی و علیرضا استقامت بود و با رفتن علیرضا باز هم قرعه ی زایرصفا به پیشونی من اصابت کرد و ...

 چقدر زود گذشت...

اینا افکاری بود که یک آن از مخیله ی من گذشت و خاطراتی که ناخواسته برام تازه شد.

با اکبر شهیدی رفتیم مجموعه و مشغول شدم؛ چند تا از این اخوی های مدل جدید که افتخار آشنایی با بنده رو نداشتن پای اینترنت نشسته بودن بنده خداها نمی دونستن به ما می گن ترک منافق! شروع کردن روی طول موج 0411 با هم صحبت کردن و تیکه بار ما کردن که اکبر این یارو رو زوری زوری آورد و کاشت اینجا و خودش در رفت... ما هم می شنیدیم و به روی خودمون نمی اوردیم خدا اموات حسین سرایی رو بیامرزه که زحمت معارفه ی ما رو کشید وگرنه معلوم نبود چی می شد.

و امسال که تماس گرفتن که بیا و من که هنوز منتظرم ...

دعام کنید...