پادگان شهید باکری  همون جاییه که هر کی رفته عاشق شده و دلش رو تو یه جایی از زمین بارون خورده اش با سبزه های مولود آفتابش جا می ذاره.  که همه شون بارها و بارها صدای حاج مهدی رو شنیدن  که می گفت آلله بنده سی توجه ایله! ...

از السابقون شنیدم که به هم می گفتن امشب رو من و فلانی و بیساری نگهبانیم تو پادگان شهید باکری.

پریدم کنار مسئول فرهنگی اتوبوس؛  که انتقال تجربه و  ایجاد حال و هوا تو اتوبوس رو وظیفه خودش می دونست .

پرسیدم : الله بنده سی! مگه پادگان نگهبان نداره؟

اون بنده خدا هم ژست حفاظت اطالاعاتیا رو به خودش گرفت و گفت : خوب چرا.  ولی  برا حفظ امنیت بیشتر و جهت اطمینان مخصوصا با وجود قریب به 10 اتوبوس زائر  از واحد خواهران،  بچه ها حواسشون جمعه و هر شب با دقت تا صبح نگهبانی می دن.

 من هم سال اولم بود که می رفتم اردو. دوست داشتم پامو تو کفش السابقون بکنم. مثل بچگی هام که دمپایی بابام رو می پوشیدم و کله پا  می شدم.

رسیدیم . گفتن اول سلام بعد برین به سمت حسینیه تا وقت شام برسه. شام هم چه شامی . جاتون خالی ، کوفته تبریزی ، فیلم آموزش پختش رو هم بچه ها تو اردو از آشپزخونه پادگان تهیه کردن.

شب که برنامه توسل تو حسینیه پادگان با سخنرانی به یاد موندنی استاد عزیز حاج آقا نظری تموم شد، ما رو بردن تو سوله ها و گفتن: شب به خیر ، التماس دعا ، لالا تا نماز صبح

چراغا رو خاموش کردن. همه خوابیدن. حتی رفیقم که منتظر نشد کمی با هم پچ پچ کنیم .یکی از السابقون که تو سوله ما بود ، بساطش رو جمع کرد تا بره برا نگهبانی تا صبح.

خیلی آروم لباس پوشیدم و پشت سرش راه افتادم. تو راه پله ی تاریک، آروم پشت سرش قدم بر می داشتم. به در سوله که رسید دستمو گذاشتم رو شونه اش. جن زده شد بنده خدا . انگاری بد جوری ترسونده بودمش. شرمنده شدم . برا همین فوری حرفم رو زدم و پریدم بیرون سوله و سرمو انداختم پایین

گفتم آمادگی دفاعی خوبی ندارم. ولی خوب غیرتی میشم! بذارین منم باهاتون نگهبانی بدم!

لبخند ملیحی زد و گفت : خوب نگهبانی بده. چرا منو قبض روح می کنی؟

خیلی خوش حال شدم.  برگشتم تو سوله بساطم رو جمع کردم و بردم بالا تو حیاط پادگان

چه صفایی داشت. سکوتی پر از موسیقی روح نواز. البته آواز قورباغه ها و جیرجیرک ها چاشنی این موسیقی بود.

احساس می کردم کسایی دور و برم هستن و من نمی بینمشون. نمی دونم کی و چه شکلی، ولی خوب و مقدس و دوست داشتنی. شاید فرشته ها ، شاید روح شهدایی که اومده بودن یه سری به رفقای عقب افتاده از کاروانشون بزنن. آخه چند ساعت قبل ما توسل کرده بودیم. کلی یادشون کردیم. مگه می شه اونا ما رو فراموش کنن. اونا که خیلی با مرام تر از ماها هستن.

من موضوع رو کاملا جدی تلقی کردم. یه پتو انداختم رو شونه هام و چترم رو هم گرفتم دستم که اگه مشکلی پیش اومد بتونم استفاده کنم!!!

ولی یه سوال داشتم که خجالت می کشیدم بپرسم. اونم این بود که با وجود تقریبا 10 نفر از برادران و 7 الی 8 نفر از خواهران چرا باید من نگهبانی بدم؟ نگهبان می ذارن یکی، دو تا ، نهایتا 4 تا . چه خبره؟ چرا الکی نگهبانی میدن و بی خوابی می کشن؟

کمی گذشت. خسته شدم . نشستم. تو فکر بودم. با سوالاتم کلنجار می رفتم. یکی از السابقون اومد نشست کنارم رو جدول  و گفت : حال دلت چه طوره؟ اینجا دار الشفای حاج مهدیه! می شناختی اینجا رو؟ تا صبح هم وقت ویزیت داده بهت. خوب به اوضاع دلت برس.

کمی دیگه با هم حرف زدیم که دیدم بچه ها دارن نماز شب می خونن. اونم متوجه شد. پا شد . گفت التماس دعا. داشت می رفت تجدید وضو. صداش کردم گفتم : پس نگهبانی چی؟

برگشت لبخند ی زد و چیزی نگفت

تا صبح همش فکر میکردم. حکمت کار رو نمی فهمیدم.تا صبح پلک رو هم نذاشتم که مبادا یه هو کسی مشکل ایجاد بکنه. و اینا سر نماز باشن و من دست تنها غافلگیر بشم. اما هیچ اتفاقی نیفتاد . حتی سکوت هم بیشتر و کمتر نشد. من هم نزدیک صبح نافله ها رو خوندم و رفتم حسینیه برا نماز صبح.

برگشتم . باز نشستم تو حیاط تا طلوع آفتاب . همون جا خواب رفتم.

یکی نشسته بود پیشم، آروم سرم رو نوازش می کرد و چیزایی می گفت زیر لب. به سختی چشمام رو باز کردم . رفیقم بود. گفت : خیلی نامردی. اینه رسم رفاقت؟ تک خوری نداشتیم.پاشو بریم تو سوله بخواب. 

گفتم چی می گی؟چه نامردی؟ می خواستی تو رو هم مثل خودم سر کار بذارم؟

گفت : چرا نصفه شب بیدارم نکردی؟ چرا نخواستی من هم یه شب نگهبانی دلم رو بدم و یه شب بتونم دلمو به صاحبش بسپرم و ...

بقیه حرفاش رو نمی شنیدم . آخه تازه دوزاریم افتاد. حکمت کار دستم اومد. حس گریه داشتم. اما قورتش دادم. چون خوشحال بودم که جواب سوالم رو گرفتم

عجب !نگهبان دلم بودم و خبر نداشتم.

خدا قسمت شما هم بکنه.