این روزها چقدر تهی از ترانه ایم

غرق غروب زندگی شاعرانه ایم

تا چشم کار می کند این روزها کلاغ

در معرض هجوم سیاه زمانه ایم

موسیقی ملایم باران و برگ کو؟

چون شیشه های سرد سکوت شبانه ایم

تقویم ها ورق ورق اندوه کاغذی

افسرده پشت میز مه آلود خانه ایم

این روزها به هیچ فقط فکر می کنیم

این روزها که سخت تهی از بهانه ایم

پشت چراغ قرمز شهر شلوغ باز

فکر درنگ حوصله رودخانه ایم

اینجا چقدر عقربه ها نیش می زنند

انگشت اتهام جهان را نشانه ایم

اینجا که هرچه پنجره تعطیل می شود

هفت آسمان گریه به دنبال شانه ایم

در ما گلوی زنجره زنجیر می شود

بغض هزار سهره بی آشیانه ایم

انگورهای وسوسه چشمک نمی زنند

بی پرسه شب و هیجان فسانه ایم

بر پشت بام خیره به ابهام جاده ها

محو کدام معجزه از بی کرانه ایم؟

: آنک مسیح رو به افق های دور دست

چشمم به راه حادثه ای عاشقانه است

                محمد حسن انصاری نژاد