سلام


غروب شلمچه رو که می دونین چه غربت و در عین حال چه عظمتی داره.

تجسم کنید لطفا!


غروب شلمچه در مورخ 26 اسفند 83 خاطره ای جاودانه برای من ایجاد کرد.


به صف نشستیم و خورشید هم به احترام سخنرانی که همه منتظرش بودیم دوش به دوش ما و در انتهای صف بسیجیای دانشگاه تبریز نشست. ننشست، بلکه ایستاد، چون عازم بود، و قصد غروب داشت!


بعد از چند لحظه انتظار،  آقای سرایی سخنران رو معرفی کردن. 

مردی قلمی جسم، با پیراهنی سیاه و چشمی فدای اسلام و قلبی پر از عشق به امام(ره) و شهدا.

قبل از شروع صحبتش و در حال سکوتش و تنها از ظاهرش هم ، میتونستیم ایمان و عقیده رو حس کنیم.

ولی او قصد صحبت داشت. قصدش سکوت نبود. 

صحبت هایی که در عمق جانم نفوذ کرده و همیشه به یاد خواهم داشت.

اما او در آخرین جملات وعده ای کرد، با من و دوستانم. گفت :

دوست دارید شهید راه خدا باشید؟

من راهش رو میگم. 

تو اون مدتی که با شهدا پر می زدم و از خاک رها بودم راهش رو فهمیدم و به شما هم میگم.

خوب دقت کنید!

2 تا عمل صالح و بسیار تاکید شده و مهم هست که اگر بر انجامش مداومت کنید ، قطعا و یقینا شهید خواهید شد.

اگراین 2 عمل رو  انجام بدید و ، به آرزوتون(شهادت)  نرسید، من مشمول الذمه همه شما هستم!



خب دوستانی که تو اردوی 83 زائر شدن، یادشون میاد اون بزرگوار رو و اون توصیه و دستورالعمل رو؟

اگر یادتونه، بگید که دوستان هم بدونن،

اگر نیست، من هم نخواهم گفت، همه بمونین تو خماری!

چون در این صورت،  ظاهرا،  گفتن مهم نیست، شنیدن و به یاد و دل سپردن مهمه. نیس؟


علی علی