وقتی اسم شهرام شریفی را در رخصت نامه دیدم یاد این خاطره افتادم.


من خودم هیچ سالی در اردوی جنوب عضو دائم فرهنگی نبودم. یا اجرایی بودم یا پیشرو بودم. سال آخر هم که تدارکات بودم. این موضوع که برای شما نقل می کنم مربوط می شود به اردوی جنوب سال 81 یا 82.

آقای شریفی دانشجوی رشته شیمی بود و خط خوبی هم داشت. آن سالها زایر صفا را با خودکار می نوشتیم. هم به خاطر کمبود امکانات و هم به خاطر اینکه اعتقاد داشتیم آنطوری زیباتر بود. آن سال زایر صفا را شهرام شریفی می نوشت. کار سختی هم بود. آنهایی که در زایر صفا کار کردند می دانند که نوشتن زایر صفا از زمانی که کاروان برای خوابیدن و بیتوته اسکان پیدا می کرد. شروع می شد و اغلب تا نماز صبح یا حتی تا طلوع آفتاب طول می کشید.


یک جایی توی یادمان هویزه نشسته بودیم تا زایر صفا را بنویسیم. و چیزی به نماز صبح نمانده بود. من خودم خیلی خسته بودم و اواسط کار قدری خوابیدم. علی نوید هم بود. او هم کمی خوابید ولی آقای شریفی یک سره مشغول بود. چشمهایش کاملا سرخ شده بود و خیلی خسته بود. خلاصه کار به جاهای خوبی رسیده بود که آقای شریفی گفت: من خیلی خسته ام و می روم کمی استراحت کنم. قرار شد بعد از نماز کار را ادامه بدهند.


آقای شریفی رفت برای استراحت ولی بعدا فهمیدیم که رفته نماز بخواند و اصلا استراحت نکرده. بعد از نماز هم آمد و کار را ادامه دادند و تمام کردند.



مطلب از : برادر مرتضی برادری