می توان گفت زمزمه های آخرین لحظات شهات غریبانه محمد مشهدی را و یا لبان خشکیده بیت اله را در آخرین ثانیه ها و نفس ها . چون حنجرش با ترکش سوراخ شده بود ، آب  از گلویش به بیرون می ریخت و روی سینه اش جاری می شد.

 فریاد یا« زهرا»ی آقا رضا را که بر تن نیمه جانش یورش می آوردند و وحشیانه با نعره های شیطانی در زیر چکمه های دژخیمان خونین شد. می توان دید؛ می توان شنید.

 

-   سید مهدی را دیدم  از پشت میله های زندان با رضا همدردی می کرد و با چشمان پر اشک و صدای لرزان ، سرگردان در اتاق قدم می زد ، دست بر سر کوبان می گفت : ماردم ! یا زهرا رضا را دریاب !

 سخت تر از هر چیز ، لحظه ای است که دستانت را از پشت ببندند و دوستت را شکنجه کنند تو بیچاره می شوی و جز اشک وآه ، چه می توانی بکنی.

-   سید محمد را که مین نابکار پایش را از مچ قطع کرده  بود در اسارت دیدنی بود . چون جای زخم هایش پناهگاه کرم های لجن خوار بود. سید محمد با شوخی و مزاح با مشت به زانویش می زد  تا بچه ها به تماشای کرم های چاق و چله بنشینند . می گفت : دیدنی است  ؟

-   محمد حسین زمزمه ای داشت دائمی . پاسداری بود که توسط منافقان خائن ، مزد پاسداری اش را می گرفت. هر لحظه آرزوی شهادت می کرد و شهادتین می خواند . و چه زیبا با هر ضربه کابلی که بر تنش می کوبیدند زمزمه الله اکبر و  له الحمد می گفت . محمد حسین نه تنها به زانو در نیامد ، بلکه با صبر و استقامتش دشمن را خسته و مایوس کرد و کابل های شرمنده بر پشتش تکه و پاره شدند . آیا باور کردنی است ؟

-    مهدی ، نوجوان 16 ساله ای بود که جرمش سنگین تر بود چون دو برادر پاسدارش در جبهه شهید شده بودند . هر روز باید شکنجه می شد . نغمه های داشت . از او پرسیدم چرا وقتی که شکنجه می شوی ، اعتراض نداری و ناله  و فریاد نمی زنی ؟ گفت : با چند تای اولی احساس درد  دارم ، اما وقتی که نام زهرای اطهر (س) را می آورم دیگر احساسی ندارم و فقط بالا و پایین رفتن دست ها و کابل ها را می بینم.