سلام

دوست دارم از اردوهای زیارتی خودم خاطره بنویسم و دوست دارم از خاطرات شخصی شما هم بشنوم.

اولش قول بدین که بهم نمی خندین! قول؟؟؟

باشه میگم.


رسیدیم به پادگان شهید باکری. بچه ها منو میشناسن. کمی وسواسی و کمی با حوصله که باید آروم آ

روم و طبق سلیقه ام وسایلم رو جمع کنم یا بچینم.


همه وسایلشون رو جمع و جور کردن و آماده خواب بودن. به جز من. دونه دونه وسایل رو از کوله ام در میاوردم و میچیدم رو ملحفه ام که رو تخت بود.

همه اون سی و چند نفر هم رو تختا شون ، آماده به خواب، داشتن منو تماشا میکردن.

سعی کردم با تمرکز بیشتر وسایل رو مرتب کنم تا مزاحم بچه ها نشم. سرم پایین و دستم مشغول یه هو با صدای خنده جمع از جام پریدم.

چیــــــــــــــــه؟ چی شده؟ به من هم بگین.

اما همه شون بلا استثنا می خندیدن. 

بالاخره دوستم که نزدیکم بود و در حال غش ، به زور (خنده امونش نمی داد) گفت سشووار آوردی اردوی جنوب؟

بعد که خنده شون تموم شد، خواستن دوزاری ما رو بندازن. که دختر خوب! برا اردو فقط وسایل ضروری . چــــــی؟ فقط وسایل ضروری.


اما خودمونیم همه شون کف بر شده بودن. از اینکه من تو یه کوله،  با اون سایز کوچیک و محدود، هر چی لازم داشتم برداشته بودم و به اردو آورده بودم. بعــــله، با نظم حجم رو هم میشه چند برابر کرد!

خلاصه من هم برا اینکه لج اونا رو در بیارم و لزوم سشووار رو ثابت کنم 4 بار در طول سفر از سشووار استفاده کردم. و به خاطر وجود سشووار و استفاد از اون، چند بار زودتر از هم قطاری هام آماده به خدمت بودم!!!


حالا مثلا قول داده بودین که نمی خندینا! باشه بخندین که خنده ی شما رو طالبم!