سلام

خواهشا دیگه ایدفعه بهم نخندین. خب؟

تو اردوی جنوب باشی و حرف از شهدا و ارواح پاکشون باشه و اتفاقی برات بیفته که احساس کنی بوی حلوات همه کاروان رو پر کرده. عطر خوش حلوا پر شده تو  تک تک اتوبوسا و .....


ماجرا چیه؟ خب میگم. تحمل داشته باشین.

خیلی تو جو بودم. هوای دوستانم رو داشتم تا کم و کسری احساس نکنن. آخه مسئول اتوبوسمون بودم. 

خیلی در تلاش بودم که یه وقت کسی عقب نمونه، جا نمونه، کارش زمین نمونه و ...

جلو نمازخونه بین راهی ، همون روز اول اردو که برا نماز ظهر توقف داشتیم، همه بچه ها رو فرستادم تو اتوبوس. یکی از بچه های مسئول  رو باید پیدا میکردم و پیغامی بهش می دادم. ایشون کی بودن؟ خواهر "X" .

این بود که همه جا رو زیر و رو کردم. اسمش رو صدا می زدم و می گشتم، پشت مسجد رفتم. اونجا هم صداش کردم.

اما ، خدا نصیب نکنه، همینکه اسم خواهر "X" رو گفتم ، منظره ای دیدم که قلبم داشت از تپش وامیستاد.

دو تا خانم چادری، هم قد ، هم رنگ (پوشش) دوش به دوش هم وایستادن و با یک ندای من، هر دو به صورت متقارن به سمت من برگشتن. چهره ها هم کپی. با نگاهی خیره و معنادار. از اون نوع نگاهی که فقط تو فیلم های ماورالطبیعه ترسیم میشه و ....

نمی دونستم روح دیدم یا جن، مرده بودم و این صحنه رو می دیدم و یا زنده بودم و توهم بود . 

خدا می دونه چطور به خودم مسلط شدم. شاید به این دلیل زود خودم رو جمع و جور کردم، که خواهر "X" محترم سریع گفتن : مریم! نترس! خواهر دوقلومه.


تا آخر اردو من گیر دادم به این بیچاره که :

اولا چرا قبل از  اردو به همه نگفتی که یه خواهر دوقلو داری که قراره بیاد اردو؟

ثانیا چرا همرنگ و هم شکل پوشیدین؟

ثالثا اون چه حرکتی بود؟ آدم میترسونین؟ چرا وقتی تو رو صدا میکنم، خواهرت هم بر میگرده؟

رابعا.....

خامسا......

.......

تا من باشم کمتر فیلم معنادار ماوراء الطبیعه تماشا کنم!


بازم بهم بخندین. خجالت نمی کشین اینقدر به من می خندین؟ واقعا که!!!