مي خواهم از هويزه بگويم كه در هر وجبش بهترين انسانها آرميده اند. هويزه پا به خاكت گذاشتم ولي نمي دانم پذيرايم مي شوي يا نه. ولي به خودم جسارت ورود را مي دهم. مي دانم با وجود اين كه لايق پا گذاشتن را ندارم. ولي به خاطر تمناهايم و قسمتهايم پذيرايم مي شوي ، مي دانم كه هيچ وقت كسي كه با نام مادرتان زهرا مي آيد ردش نمي كني.

آغوشت را به رويش باز مي كني و مي گويي خواهرم بيا و بگو از مادرم زهرا كه چقدر مظلوم واقع شد. هويزه نمي دانم كه چرا اين جا يك مفهوم ديگرپيدا مي كند « نمي دانم چرا اين جا همه ادعا مي شوند». نمي دانم چرا اين جا همه يك رنگ مي شوند. به خدا نمي دانم شايد تو بداني.برايم بگو ، دوست دارم بنشينم كنارت و برايم نقل كني برايم بگويي كه شهيد علم الهدي كه بود. برايم نقل كني كه ياران وي چه كساني بودند. اهل كجا بودند. اصلا زميني بودند يا آسماني‌ ، هويزه برايم بگو كه شهيد علم الهدي و يارانش چه طور نماز مي خواندند. در كجا نماز مي خواندند. چه زمزمه مي كردند ، چه مي گفتند، چطور گريه مي كردند. چطور عاشق شده بودند ، خيلي دوست دارم كه اين حرفهايت را بشنوم ، محتاجم به خدا محتاجم. تشنه كلامت شده ام‌ ، تشنه اين هستم كه برايم از اين بي ادعا ها بگويي. هويزه ديگر توانم بريده شده. تا كي مي توانم صبر كنم و نگاه كنم. آرام آرام به كنار فرار ها نزديك مي شوم. چشمم به ميله هاي دور مزارها افتاد كه رويش نوشته بودند.« بدون وضو به اين ميله ها دست نزنيد». بدنم لرزيد. آخر خدايا اين ميله ها چه تبركي پيدا كرده اند ، خدايا مگر اين ميله هاي آهني شاهد چه چيزي بودند كه اين قدر عظمت پيدا كرده است.

ديگر امانم بريده شده بود. شروع به گريه كردم. خدايا چه قدر گنه كارم كه بايد روزي شاهد به عظمت نشستن ميله آهني باشم ولي به خودم تكاني ندهم. ديگر گيج و مبهوت شده بودم. داخل قطعه شهداء شدم. چندين آلاله كنار هم آرميده بودند. چقدر تماشايي است حركت نسيم با حركت پرچم سه رنگ. ديگر به اين همه عظمت غبطه مي خورم. به روي تك تك فرار ها مي نگريستيم . افسوس و حسرت تمام وجودم را پر كرده است. ديگر توان راه رفتن نداشتم جاي خلوتي را مي خواستم كه  بنشينم و مدتي گريه كنم. بچه ها را مي ديدم كه هر كدام كنار يكي از مزار ها نشسته و مشغول راز و نياز بودند. هيچ كس به كسي كاري نداشت. آن جا همه يك رنگ شده بودند. فقط انگار براي گريه آمده بودند. هر يكي سعي مي كرد در گريه كردن از ديگري سبقت بگيرد. من هم مي خواستم كه از ديگران سبقت بگيرم كه مبادا ثانيه اي بدون گريه تلف شود. آخر مي دانيد چرا ؟ آن جا براي  براي گريه هم كم مي آورد. نشستم و صورتم را به روي يكي از مزارها گذاشتم و شروع به صحبت كردم. انگار كسي حرفهايم را مي شنيد. مي گفتم و درخواست مي كردم. « با اشكهايم مي فهماندم كه مي دانم از غاقله جا مانده ام ولي تو را خدا ما را هم در يابيد. چقدر از خدا درخواست كردم كه به اين جا بيايم. رسمش نيست كه برايم دعا نكني. كاش مي دانستم كه حالاشما در كنار سفره كدام معصوم نشسته اي. تو را خدا مارا هم موقعي كه كنار هم جمع مي شديد ياد كنيد. لااقل نامم را ببريد».

از جايم بلند شدم به مسجد رفتم. نماز ظهر و عصر را در همان مسجد به جا آوردم. مسجدي كه نمي دانم خاكش از يادگار كدام شهيد بنا شده است. حال و هواي عجيبي داشتم. نمازم دلچسب بود. دعاهايم گفتني و شنيدني. احساس مي كردم شهداء كنارم ايستاده اندمن دعا مي كنم و آنها آمين مي گفتند. با خود مي گفتم. « خدايا كاش شهداء ما را رد نمي كردند. كاش دعاهايم مثل دعا شهداء سوز و گداز داشت».از مسجد خارج شدم به مزار شهيد حسين علم الهدي رفتم. عجب مزاري! مزارش هم مانند خودش بوي مظلوميت مي داد. آري علم الهدي مظلوم شهيد. خيلي مظلوم مثل امام حسين (ع) كهشاهد شهيد شدن تك تك يارانش بود.« خدايا در آن وقت حال شهيد علم الهدي چگونه بود». به خدا قسم تصورش هم برايم دشوار است. ولي براي عاشقي چون علم الهدي كه هر لحظه براي ديدار معشوقش لحظه شماري مي كرد. خيلي آسان بود. لحظه ها را شمارش مي كرد و با نامهاي زيبا صدايش مي كرد. تا هرچه زودتر به معبودش واصل شود. آخر مي دانيد ، علم الهدي خيلي منتظر بود. ديگر انتظار ، امانش را بريده بود. مي دانست كه يارانش هم حال وهواي او را دارند. تحمل كردند و به آرزوهايشان رسيدند. آسوده و با خيال راحت رنج هايشان را كنار نهادند ،‌ با روح پاك به خدا واصل شدند. ديگر خبري از زجر كشيدن زخمي ها نبود ، ديگر خبري از تشنگي لبها نبود ، ديگر خبري از صداي يا زهرا نبود. مادرشان به بالينشان رسيده جوابشان داد. زخمهايشان را مداوا كرد ، لبهاي تشنه را سيراب كرد و به سخن دلشان پاسخ داد. آري پرستارشان مداوايشان كرد. « خدايا من ديگر چه مي توانم بگويم. از كدام شاديم دم بزنم. از كدامين زندگي زيبايم»...جز اين نيست كه همه ما در قفس ماديات گرفتار هستيم. ولي اين را بگويم.« كسي كه مي خواهد از قفس جام خارج شود. بيايد در اين جا و از اين شهداء‌ كمك بگيرد كه راه آزادگي را ياد مي دهند. « هويزه انگار اينجا قطعه اي ازبهشت است. از زماني كه وارد شدم احساس مي كنم تازه متولد شده ام. معناي واقعي زيستن را حالا مي دانم. حالا مي دانم معني عاشق شدن را حالا مي دانم كه عاشق بودن چه عظمتي دارد.»                                                       

آري اين جا يك حرف ديگري دارد و آن حرف علم است. علم آغشته به خون. علم الهدي دانش ياد گرفت كه در رأس آن ايثار ، فداكاري ، از خود گذشتن ، عاشق بودن و در يك كلام شهادت حرف اول را مي زند.او دانش را براي چنين روزي آموخت و ارزش دانشجو بودن را بيش از پيش معنا ومفهوم بخشيد.آري علم الهدي و يارانش تنها شهيد راه عشق نبودند. شهيد راه دانش هم بودند.

                                                                    رباب احمدزاده ـ دانشجوي رشته الهيات