شعر شلمچه را شوق قدم ها می سرایند... شلمچه را آه های گاه گاه دم غروب می فهمند... شلمچه را شانه های آسمان می فهمند وقتی همه ی یاس ها سر بر شانه اش عباس را گریه می کنند. شلمچه را فرصت ناگاه رسیدن می فهمد وقتی از کنار گام های تو سریع می گذرد...

شلمچه را صحبت عشق خوشتر است آن دم که زیر بیرق التماس های آبی، سخاوت چشم ها معنا می شود...

شلمچه یعنی چند نقطه دیگر و سر سطر...

بسم الله من و بسم الله حول حالنا

بسم الله گریه های سرخ در فراق فیروزه چشمانی غریب و حال که بازگشته ام و بار دیگر این دلتنگیست که امان از کفم ربوده بار دیگر ای خاک از نو برایت می نویسم:

سلام و با تو خداحافظی هرگز!

مرا در خاطر وسعت مهربانی ات بسپار و برای گام های پریشان من دعا کن، مرا به خاطر همه روایت های خسته ات بسپار. من به احترام امّن یُجیب های خفته در تو دعای فرج خواهم خواند و در هر صلوات از تو به سوی هرچه افلاک است قد خواهم کشید.

پیراهن دور سال های غفلتم را چشمانم تا همیشه ی تو خواهد بارید، باشد که فردا خورشید رضایت تو مطلع رنگین کمان کنعان کنون من شود... و این بار باز هم گنبد مینا گواه همه خوبی های تو می شود وقتی از کنار تو می روم و تو در کنار من می مانی و ای کاش آنزمان که در حریم تو کربلا را به عطر سیب تعارف می کردند ثانیه های لبیکم را خواب نبرده باشد...

عاشقی می گفت آن زمان که دلت تنگ شد با آسمان حرف بزن، آبی می شوی و شاید فیروزه ای! اما من دلتنگم و این آسمان است که آبی نیست تا آبی ام کند و شاید فیروزه ایم! 

من دلتنگ غروب شلمچه ام... ای کاش...


بی ربط نوشت:

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ
صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ
در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری
گویم که غم یار و غم یار و دگر هیچ