سلام ، انشالله که پاتون بهتره ؟

سلام خدا را شکر خوبم.

موافقید بدون مفدمه  بریم سر اصل مطلب

بله ، البته.

در یک جمع بندی از گفت و گوی قبلی، بخشی پیرامون فرهنگ تشکیلاتی و بخشی هم به تشریح دیدگاه‌های شما در حوزۀ فرهنگ گذشت. با این تقسیم‌بندی موافق‌اید؟

 بله

مایلید گفتگوی امروز را از کدام‌یک از این دو بخش پی بگیریم؟

در هر دو موضوع مطالبی باقی مانده است. هر طور صلاح می‌دانید.

شما در گفتگوی قبل اشاره کردید که خداوند از پیامبرانش خواست که به کشاورزی روی بیاورند! این در حالی است که شبانی و کشاورزی، پیشه‌ای بود که پیامبران قبل از مبعوث‌شدن به آن اشتغال داشتند، و در ضمن پیامبر اسلام بیش از آنکه کشاورز و شبان باشند، تاجر بودند. ناگفته نماند که بسیاری این مشاغل را از این نظر که ـ انسان در خلوت به فطرت خویش نزدیک‌تر است و به دلیل مشکلاتی که وجود دارد، توکل ویژه‌ای دارد ـ مقدمه‌ای برای خودسازی پیامبران قبل از بعثت می‌دانستن نه اینکه وظیفه‌ای الهی. ناگفته نماند که در آن زمان مشاغل هم محدود بودند.

اینکه خداوند چیزی را از پیامبرانش خواسته است، می‌شود وظیفه الهی. ضمناً من بررسی نکرده‌ام که همۀ پیامبران قبل از بعثتشان به این امور اشتغال داشته‌اند و بعد از آن به کارهای فرهنگی(!) به معنای امروزی آن پرداخته‌اند. این مطالب را احتمالاً سریال‌های تلویزیونی در ذهن ما الغا کرده است. البته در همین سریال یوسف پیامبر (ع) دیدید که حضرت یعقوب در زمان نبوتش گله‌دار و چوپان بود. به هر حال منظور من این است که اولویت کنونی کشور ما، آبادکردن زمین‌ها و بهره‌بردن از زمین‌ها است. ما نباید این همه زمین بایر داشته باشیم. اگر ما دست به کار شویم، خداوند اقلیم کشور ما را عوض خواهد کرد و ما دیگر یک کشور کم آب نخواهیم بود.

من تعریف شما از فرهنگ در بعد کلانش را درک می‌کنم و البته قبول دارم، مطمئن هستم که دوستانی هم که این مطالب را می‌خونند به این نکته واقف‌اند، بنابراین اصراری نیست که هر بار یاداوری کنیم که ما فرهنگ را فقط در کتاب و فیل و مد و... نمی‌بینیم. بلکه امری جاری و ساری در زندگی است. همانطور که شما گفتید فرهنگ مثل هواست.

کسانی می توانند کار فرهنگی کنند که در حال تربیت کردن خودشان باشند.

اما چون کشاورزی و شبانی جزو کارهایی است که امروزه کمتر کسی شانس تجربه کردنش را دارد، شما بهتر می توانید از تجربیات جزئی‌تری برای ما صحبت کنید. مثلاً همان سه روز چوپانی که در وبلاگتان گفید.

 تجربه سه‌روزه خیلی کم است. ضمن اینکه من تنها نبودم و برای کمک به چوپان اصلی رفته بودم. گلۀ ما حدود 400 رأس گوسفند داشت و برای اینکه بتوانیم از کنار زمین‌های کشت‌شده و باغات گوسفندها را رد کنیم، نیاز به کمک بود. صبح حرکت می‌کردیم و غروب برمی‌گشتیم. به تک تک گوسفندها باید توجه می‌کردیم. گوسفندها، میش (ماده) بودند و بره‌هایشان در آغل مانده بودند یا اینکه آبستن بودند. ولی زیباترین صحنه به‌نظر من زمانی است که غروب گله به آغل برمی‌گردد و گوسفندها برای خوردن آب هجوم می‌آورند و در همین حین با سر و صدای زیاد هرکدام بره‌هایشان را صدا می‌زنند و حدود یک ساعتی طول می‌کشد تا آرامش حکم‌فرما شود و بره‌ها مادرشان را پیدا کنند و شیر بخورند.

 تصویر پرداز خوبی هستید!

تازه بعد از این باید به بره‌ها رسیدگی کنیم. بره‌هایی که به دلایلی نمی‌توانند شیر بخورند.

همان‌طور که بعضی دوستان می‌دانند، شما یک دوره بعد از فارغ‌التحصیلی، در حوزه هنری و مشخصاً انتشارات سوره مهر مشغول به کار بودید، بعد از آن به‌همراه همکارانتان به حوزۀ کشاورزی کوچ کردید. در این سیر تجربیات شما که از فعالیت‌های دانش‌آموزی و تشکلی و بعد از آن حوزۀ نشر و کتاب، چه فرایندی طی شد تا به کشاورزی به‌عنوان یک حرفۀ ماهیتاً فرهنگی برسید؟

من این مطلب را اصلاح کنم. ما به حوزۀ کشاورزی کوچ نکردیم، ما کار کشاورزی را در کنار فعالیت کتاب و نشر شروع کردیم. الان من مجوز نشر دارم و کار توزیع کتاب در تهران و شهرستان‌ها را خیلی جدی داریم انجام می‌دهیم.

 یعنی کتابفروشی دارید؟

: فروشگاه نداریم خودمان. فعلاً کار پخش را به حدود 40 کتابفروشی در ایران انجام می‌دهیم. این فروشگاه‌ها با طرز فکر بچه‌های مثل خودمون اداره می‌شوند. ما یک پامون تهرانه، یک پامون دانسفهان (محل مزرعه، 30 کیلومتر بعد از بویین زهرا)

 شما که از نزدیک دستی برآتش دارید و مشکلات این حوزه را می‌شناسید، می‌تونید برامون بگید چرا انقدر رخوت در حوزۀ انتشار کتاب‌های جدید، و سوژه‌های خوب، دیده می‌شه؟ نمایشگاه امسال واقع منو ناامید کرد. برخی انتشاراتی‌ها واقعاً غرفه‌هاشون در حد کتابفروشی‌های ترمینال بود!

: من امسال نمایشگاه نرفتم. دلیل اینکه ما رفتیم سراغ کشاورزی این بود که نمی‌خواستیم با پول نفت کار کنیم. به نظر من دلیلش این است که فتیلۀ کار فرهنگی را نفت بالا و پایین می‌کند.: اگر بودجۀ دولتی بیاید، کارها رونق می‌گیرد اگرنه ...امام عقیده داشتند مردم باید برای پایداری دینشان هزینه کنند.

 یکی از کارهایی که سابق در بسیج انجام می‌دادید، معرفی و توزیع کتاب‌های خوب بود. که البته چندتا از این کتاب‌ها در کتابخانه ما هست الان کتاب خوب چه در چنته دارید؟.

: من الان خیلی متوجه روایات شده‌ام. قبل از اینکه آقا بحث سبک زندگی را مطرح کنند، دنبال داستان‌هایی می‌گشتم که روش زندگی عادی امامان معصوم را به تصویر بکشد. نه اینکه فقط یک سیر تاریخی و تحلیل سیاسی باشد. به همین خاطر رفتم سرغ کتاب‌هایی مثل اصول کافی و منتهی‌الامال و در آینده هم قصد دارم کتاب الحیات را بخرم. این مطلب کلبی نسابه را که در وبلاگم گذاشتم از همین دست مطالب است.

مطمئناً خیلی صحبت‌هاست که در محدوده سوالات بنده نگنجید، اگر مایلید نکته‌ای اضافه کنید تا بعد به سراغ بخش ناتمام دیگر گفتگو برویم.

 من از دوستان دعوت می‌کنم در این کار بزرگی که شروع کرده‌ایم به ما کمک کنند. در صحبت‌های قبلی گفتم که برادران انجمن اسلامی چقدر با هم ارتباط دارند. ولی متأسفانه ما چنین ارتباط‌هایی نداریم. فقط با یاد گذشته‌ها خوشیم. (البته به‌خاطر اینکه تلنگری زده باشم این‌قدر تند صحبت می‌کنم، و الا همه را با یک چوب نمی‌خواهم بزنم). بیایند در این فرایندها مشارکت کنند. ما مدعی هستیم که در حوزۀ کشاورزی می‌توانیم گوشت و لبنیات و محصولات کشاورزی را ارزان کنیم و اقلیم کشور را عوض کنیم و برای این کار راهکارهایی تدارک دیده‌ایم که همه بتوانند مشارکت کنند. حتی با سرمایه‌های اندک و پس از گرفتن ضمانت‌های محکم.

خیلی خوب مطمئناً خوانندگان این گفتگو مطالبی بیشتر از یک ذکرخاطره دستگیرشان خواهد شد

انشاءالله

برگردیم به فرهنگ تشکلی، شما اشاره کردید به ارتباطات بچه‌ها بعد از فارغ التحصیلی، که اتفاقا جزو توصیه‌های آقای رضوانی (عموحسن) هم هست. دیدگاهتان در این باره چیست؟

اینکه باید حول محور درست شکل بگیرد. چند وقت پیش برخی دوستان قدیمی‌تر از ما دور هم جمع شدند که کارهایی بکنند. ولی متاسفانه هدفشان درست نبود. مثلا بزرگ‌ترین انحرافشان این بود که می‌خواستند روی زمین سرمایه‌گذاری کنند. یعنی زمین بخرند، بعد که گران شد بفروشند. من دعوت می‌کنم با ما تعامل کنند. من سودی حلال‌تر از این کار سراغ ندارم.

اینکه ارتباط مبتنی بر یک هدف درست شکل بگیرد، خیلی خوب است، هرچند من خودم در این زمینه بیشتر فرایندگرا هستم تا هدف‌گرا! خود شما چه موانعی را بر سر احیای روابط، سوای اهداف اقتصادی می‌بینید؟

مطمئناً انجام وظایف. که البته پیش‌زمینه‌اش این است که در تشخیص وظیفه به یک نقطۀ مشترک برسیم. ضمن اینکه الان برای جمع ما مسائل اقتصادی مهم است. ما دیگر دانشجو نیستیم که خرجمون را بابامون بده. خیلی مواقع در نظر نگرفتن مسائل اقتصادی باعث انحراف از اهداف میشه.

اگر اجازه بدهید من می‌خواهم از این فرصت استفاده کنم و به یکی از نقاط ضعف فرهنگ تشکلیمان اشاره کنم. و آن به رابطۀ السابقون و نسل بعد از خودشان برمی‌گردد. ما حتی ، سازوکار مشخصی برای استفاده از انگیزه‌ها و تجربیات و حتی تعلق خاطری که دوستان قدیمی به بسیج داشتند، نداشتیم. حتی قبل از فارغ‌التحصیل شدنشان. چرا؟ درحالی‌که من الان هم می‌بینم که در بعضی تشکل‌ها ارتباطات با فاصلۀ چندین نسل حفظ شده، و از آن بهره‌برداری می‌کنند.  چه در داخل دانشگاه و چه در بیرون دانشگاه در فضای کار و حتی سیاست و اقتصاد

بله. این مشکل جدیه خوب شما فکر می‌کنید چرا این مشکلات هست؟ من نمی‌خواهم گلایه کنم. ولی خود من چطور از بسیج رفتم؟ آقای مصطفایی چطور از بسیج رفت؟ شما خودتون چطور رفتید؟ اگر این سایت زایر صفا نبود و برخی ارتباطات محدود، اصلاً ما بعد از دانشگاه همدیگر را پیدا می‌کردیم؟

متأسفانه برای خیلی ها آخرین خاطرات از مجموعه معمولاً بدترین خاطرات هم هست. و فرقی نمی‌کند. ولی توضیحات ما در حد توصیفی است. به قولی از چگونگی صحبت می‌کنیم و از چرایی این موضوع درمی‌مانیم. واقعاً چرا این‌طور می‌شود؟ بعضی از ما حکم دو آخوندی را داریم که در یک مسجد نگنجند!

بله به نظرم به این خاطر است که دیگر کاری با هم نداریم که بخواهیم با هم ارتباط بگیریم. هدف برگزاری اردوی جنوب است که با رفتن ما کسان دیگری می‌آیند و آن کار را انجام می‌دهند. دنباله کار ما معلوم نیست. سرمان به کارهای دیگر گرم می‌شود. خود من الان فقط با آقای نوید دارم کار مشترک می‌کنم. هم در حوزۀ کتاب و هم در حوزۀ کشاورزی. ایشون به ما کمک کردند. البته با عمو حسن هم رابطۀ نزدیک دارم و کارهایم را با او در میان می‌گذارم. همین دو نفر. با دوستانم مثل آقای سبزی و مصطفایی و... به خاطر اینکه در فضای محض دانشگاهی هستند یا اینکه خیلی از من دورند نمی‌توانم ارتباط کاری برقرار کنم. البته دو نفر از بچه‌های خوب دانشگاه تبریز را به تازگی پیدا کردم که با هم ارتباط گرفتیم و نقاط مشترکی پیدا کردیم. آقای آرمات که الان شده‌اند آرمانپور و آقای عظیم زاده.

خاطرتون هست در یک دوره قرار بود مجمع فارغ التحصیلان بسیج شکل بگیرد، یک سری جلسات هم برگزار شد، ولی معلوم بود که قدیمی‌ترهای ما هم درگیر این بحث‌ها بوده‌اند. و عاقبت هم این کار ناتمام ماند.

اون بحث‌ها شوخی بود. فقط کسانی را دعوت می‌کردند که خودشان دوست داشتند. به همین خاطر هم ادامه پیدا نکرد.

نظرتون دربارۀ فرصت‌هایی که فضای مجازی با همه محدودیت‌هایش در اختیار ما می‌گذارد چیست؟ و آیا پیشنهاد خاصی در این زمینه دارید؟

برای تبادل افکار و کم‌کردن فاصله‌ها خوب است ولی باید بعد از رسیدن به حمع‌بندی وارد فضای واقعی بشویم. منظورم عملیات است.

یکی دو تا سوال ثابت هم داریم!

 بفرمایید

ضعیف‌ترین برنامه و قوی‌ترین برنامۀ بسیج در اون سال‌ها ( به جز اردو جنوب)

 ستاد استقبال خیلی خوب بود. ضعیف‌ترین کارهای ما هم فعالیت‌های علمی بود.

 خاطره هم کم تعریف کردید! اگر از زائرصفا باشد که بهتر

 برای خاطره باید یک کم فکر کنم. چون فعالیت cpu زیاد شده، فعالیت hard کمتر!

 یادم است آرزو داشتم آفیس ورد را یاد بگیرم. همه‌اش به آقای نوید می‌گفتم من بالاخره یاد می‌گیرم. تا اینکه چند روز در ایام امتحانات به جای درس خوندن رفتم کانکس کشاورزی و مشغول اون کار شدم.

حضور در زایر صفا همیشه برای ما در ساعات آخر شب اتفاق می‌افتاد مخصوصاً در ایامی که اجرایی اردو بودم. از زور خستگی چند دقیقه‌ای می‌نشستم و بعد می‌گفتم من یه نیم ساعت می‌خوابم بعد بیدارم کن تا کمک کنم. خوابیدن همون و اذان صبح بیدار شدن همان. البته فاصله‌ای که می‌خوابیدیم شاید 2 یا 3 ساعت بود.

یادم است در پادگان باکری آقای مصطفایی از خستگی در سجده نماز صبح خوابش برد و چقدر در آن لحظه چهره‌اش دوست داشتنی بود.

 اسم مستعار مرتضی برادری از کجا اومد؟

 من در بیسیم اسمم مرتضی بود. بعضی اوقات هم که نمی‌خواستم خودم را معرفی کنم، می‌گفتم برادری هستم. یعنی یک برادر هستم. این دو تا را با هم جمع کردم شد، مرتضی برادری

و یادی از شهدا

 یک کلیپ درست کرده بودم با پاورپوینت، به نام شهدای زنده. بچه های بسیج اون دوره را معرفی کرده بودم. در ابتدای آن نوشته بودم: شهیدان زنده‌اند قبل از شهادت! متأسفانه اون فایل را الان ندارم، چون یک بار حافظه کامپیوترم پاک شد و همه عکس‌ها و فایل‌هایم گم شد. خیلی دوست دارم دوباره اون فایل را داشته باشم. اگر کسی اون را داره ممنون می‌شوم که برای من هم ارسال کند. یاد من از شهدا همینه دیگه. من که شهدای زمان جنگ را ندیده‌ام. ولی الان با یک شهید زنده به نام حسن رضوانی ارتباط دارم.

 خوب قصه ما به سر رسید! سوالی هست که منتظر بودید من بپیرسم ولی نپرسیده باشم؟

نه دیگه. مرتضی برادری را هم پرسیدید.

 از نظر شما مهمان بعدی زائرصفا چه کسی باشه بهتره؟

نمی دانم بهش فکر نکرده‌ام.: آقای موسی غیور خوبه.