یک شب بارانی
پیدا کردن یه جای مناسب و هماهنگی های مربوطه برای زایر صفا نویسی - با توجه به جنس کار که حداقل نیازمند یه چراغ روشن و یه محیط نسبتا آرام تا خود صبحه – همیشه بعنوان اصلی ترین دغدغه بچه های زایر صفا مطرحه.
خرمشهر بودیم اسکان برادرا تو حسینیه بود در اولین نگاه متوجه یه اتاق شیش متری دنج تو کنج حسینیه شدیم و برای خودمون گذاشتیمش کنار غافل از اینکه...
ساعت تقریبا یک شب بود که بسم الله کار رو گفتیم و شروع کردیم. مطالب خواهران هنوز نرسیده بود و ما منتظر بودیم تا با رسیدن مطالب رسما کار رو شروع کنیم. شاید اولین نفری باشم که اعتراف می کنم تا مطالب خواهران نرسه عملا نمی شه راجع به زایر صفا تصمیمی گرفت چون مطالب وارده از طرف برادرا معمولا تو سطح بالاتری از این جور کاراست اونم اگه افتخار بدن دستی به قلم ببرن و افاضه ای مرقوم کنن. الغرض اکبر(شهیدی) که خسته شده بود گفت تو کارای مقدماتی رو شروع کن تا من برم و خودم مطالب رو بگیرم و من مشغول شدم.
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که برادرای عزیز ندارکات یکی یکی مثل لشکر شکست خورده از راه رسیدن و وقتی متوجه نیت ما برای اتاق شدن خیلی محترمانه اسباب زایرصفا رو روی کولمون گذاشتن به عنوان یه عنصر مخرب ما رو بیرون انداختن. حالا تنها جای موجود یه آشپزخونه 4-5 متری با کف موزاییک بود. یه نیمکت فلزی فرد اعلا با ابعاد 1.5 به 0.5متر با یه پایه لق کنار دیوار خود نمایی می کرد بانضمام موسیقی ملایم چکه های یه شیر خراب به همراه سرو صدای بچه های تدارکات که تو طبقه بالا مشغول کشتی گرفتن با دیگ ها بودن.
کم کم سکوت مطلق حکمفرما شد و من تنها موجود زنده (بیدار) تو اون حسینیه بودم ساعت مچی ام سه صبح رو نشون میداد اکبر دو ساعت بود که رفته بود و خبری ازش نبود با توجه به اتفاقاتی که در بدو ورود برای یکی از اتوبوس ها افتاده بود کم کم به دلشوره افتادم_ اون موقع هنوز تکنولوژی اینقدر پیشرفت نکرده بود که هیچ کس تنها نباشه _ تو محوطه حسینیه میون اون همه آدم که بصورت فله ای خوابیده بودن چند تا از بچه های اجرایی رو پیدا کردم که مثل فرشته ها خوابیده بودن و معصومیت از دست و روشون می بارید
به زحمت برادر کلاشینکف رو بیدار کردم و ماجرا رو براش توضیح دادم و اون در کمال خونسردی دراز کشید تا باقی خوابش رو ببینه یه بار دیگه بیدارش کردم و جدی تر موضوع رو براش گفتم چشاشو مالوند و یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: به بچه ها بگین زود صبحانه شونو بخورن و سوار اتوبوس ها شن. رفتم سراغ حسین آقا, بیدارش کردم و ماجرارو براش شرح دادم یه نگاه به ساعتش کرد و گفت مسعود رو بیدار کن. بالاخره با هر زحمتی بود آقا مسعود بیدار شد و موقعیت اکبر رو پیدا کرد و گرفت خوابید.
بعد از نیم ساعت اکبر با یکی دیگه از بچه های اجرایی اومد و معلوم شد داشته پست میداده.فردا صبح پیش بچه ها رفتم و از اینکه شب بیدارشون کرده بودم عذر خواهی کردم غافل از اینکه هیچ کدومشون چیزی یادشون نیست.
نمیدونم غیر از من چند نفر دیگه فهمیدن اون شب تو خرم شهر بارون بارید.
هوالسلام.