اردوي جنوب سال 81 تمام شده بود. شب در قم مشغول انجام آخرين كارها بوديم كه متوجه شديم براي بازگشت بچه‌ها به شهرهايشان برنامه ريزي درستي نشده. به هر دري ميزديم انگار فايده نداشت. راننده‌ها هم دبه درآورده بودند. نگراني خودمان براي فردا صبح خيلي كم بود، از سرو صداي اعتراض بچه‌ها هم حسابي كلافه شده بوديم. بخصوص پنچ، شش نفر كه از همان اول حكم سوهان روح را داشتند، حسابي شلوغ كرده بودند. به زور بچه‌ها را فرستاديم داخل حسينيه تا يك فكري بكنيم. از بلا تكليفي نشسته بودم روي پله‌ي جلوي در، كه يك دفعه سروكله‌اش پيدا شد.“ خانم شما قول داديد!“ با ناراحتي گفتم :“كي قول داده؟“
-“خودتون قول داديد.“
-“ من !!“
-“ نمي دونم، بالاخره يكي از همين خواهرا بود.“
- اگر از من شنيدي شرط است. (چاره‌اي جز دست به سر كردنش نداشتم
- يكي از همين برادرها ديروز ازش پرسيدم، گفت مشكلي براي رفتن به خانه نداريم
- كدوم برادر
- همون برادري كه ريش داره، بي سيم داره، شلوار بسيجي هم پوشيده
- خنده‌ام گرفت. گفتم: ” حا لا تا فردا خدا بزرگ است.“
- فردا صبح كه بچه‌ها راهي خانه شدند فهميدم كدوم برادر رو مي‌گفته...

 

مطلب از میراث فرهنگی