امسال هم مانند سالهای گذشته توفیق نصیبم شد که به عنوان خادم الشهدا در خدمت زائرین کربلای جبهه ها باشم.
روز هفتم فروردین ماه بود ... حدود ساعت 10 صبح ، هوا هم تقریبا گرم شده بود ... دژبان ورودی نمایشگاه قطعه ای از بهشت ( یادمان شهدای والفجر هشت ) بودم ، پیرزنی را دیدم که در سایه باریک تیر برق ورودی یادمان نشسته است... دلم به حالش سوخت ! از داخل سنگر پتویی آوردم و زیر سایه یکی از نخل ها محلی برای نشستن این پیرزن فراهم نمودم ، یک بطری آب نیز برایش آوردم ...تشکر کرد و برایمان دعا نمود ، هادی که ازدوستان خادم ما بود با پیرزن شروع به صحبت نمود.
...پیرزن مادر دو شهید بود و به دلیل کهولت سن نتوانسته بود مسیر نمایشگاه را همراه کاروان برود! ... شاید هم مامور بود که پیغام فرزند شهیدش را برساند!! می گفت : چند شب پیش یکی از فرزندان شهیدم را در خواب دیدم ... فرزندم در عالم خواب به من گفت:
« ما خادمین مان را شفاعت می کنیم»
هوالسلام.