سایه مسافر

 

فکر نمی کنم کسی از بچه های کمی قبل تر اردو جنوب باشه که این عزیز رو نشناسه هنوز هم یادمه شبایی که میومد پای زایر صفا و وقایع اتفاقیه روز رو با آب و تاب برامون تعریف می کرد و ما هم معمولا روده بر می شدیم.
یه روز بهم گفت: هرکی یه بار بیاد برای سال بعد و اردوی بعد لحظه شماری می کنه الحق هم راست می گفت.
صبح به صبح راه می افتاد تو اردو و سوله ها رو یکی یکی سر می زد و داد می کشید نمازٍ نماز.

یادت به خیر آقا میثم و دمت گرم اینو زدم بدونی هنوزم یادتیم.

اونایی که رفتن و دیدن یه سوال:

این عکس مال کدوم منطقه است تا حالا دقت کردین؟

آقا بیا...

حوالي عبورت

لحظه ها به وقت محلی قلب می گذرند

نفس پرسه می زند

شوق سرک می کشد

و عشق می خواهد که اتفاق بیفتد

 و این اتفاق مرکب

                         ساده نیست

                          انتظار را باید سر کشید.

آقا نيا .....


دروغ مي گوييم كه منتظريم ....
دروغ مي گوييم كه شب و روز براي فرجت دعا مي كنيم ..... كه براي فرج در كار خودمان است ... تو بهتر مي داني كه عادت زبان شده ( اللهم عجل لوليك الفرج ....)
نمي دانم در اين دنياي پر از ظلم وجور .... دراين دنياي پر از نيرنگ و نفاق .... پر از زر و زور ...پر از ضد ارزشها .. پر از مقدس مآبي ها.... و پر از .... چند نفر خود را .. خانواده خود را ... زندگي خود را .... مال وثروت خود را ... حتي نفس كشيدن خود را از صدقه سر وجود نازنين مهدي فاطمه (عج ) مي دانند ....
و هراز چند گاهي براي سلامتي مولاي غربيشان صدقه مي دهند ...    
غريب ؟؟؟ غريب!! ... امروز غريب تر از او در اين عالم نداريم  .... او كه مي نگرد عالم را مي بيند همه را ...... او كه غربتش را از جدش اميرالمونين به ارث برده است!!....

عشق كوي تو فقط ديدن رخسار تو نيست    انتظار فرجتت زمزمه بردار تو نيست
ريش وانگشتر وتسبيح كه ابزار تو نيست     مرگ بر عاشق زاري كه كمي ياد تو نيست

آيا تا به حال فكر كرده ايد چرا غروب جمعه دلگير است شايد به خاطر اين است كه عالم هستي نيز از اينكه..... جمعه اي رفت و موعود عالم  نيامد دلگير است ........ دروغ مي گوييم كه منتظريم ..... به عرفات مي رويم اما تنها چيزيكه نداريم معرفت است .... به منا مي رويم اما يادمان مي رود نفس اماره را همانجا بر زمين زده خونش بريزيم ..... رجم شيطان مي كنيم حال آنكه غافليم از شيطان درونمان ....
دروغ مي گوييم كه منتظريم چون سينه مي زنيم ..... اشك مي ريزيم  اما نه با معرفت .... عزاداري مي كنيم .... ولي ....
حسين حسين مي گوييم اما از حسين و مكتبش چيزي نمي دانيم .....!!!
واي به حال ما...... روزي كه آقا بيايد و ما مانده باشيم در دو راهي ترديد ........
بياييد از نو عهد ببنديم با آقاي غريبمون كه در چند روز باقي مانده از زندگيمون آنچنان باشيم كه يار مي خواهد ....


عمري به جز غفلت زيادت سر نكرديم                    اينكه تو با ما همرهي باور نكرديم
آقايي آن يار را ديديم صد بار                              اما مرام خويش را بهتر نكرديم

امسال هم مانند سالهای گذشته توفیق نصیبم شد که به عنوان خادم الشهدا در خدمت زائرین کربلای جبهه ها باشم.
روز هفتم فروردین ماه بود ... حدود ساعت 10 صبح ، هوا هم تقریبا گرم شده بود ... دژبان ورودی نمایشگاه قطعه ای از بهشت ( یادمان شهدای والفجر هشت ) بودم  ، پیرزنی را دیدم که در سایه باریک تیر برق ورودی یادمان نشسته است... دلم به حالش سوخت ! از داخل سنگر پتویی آوردم و زیر سایه یکی از نخل ها محلی برای نشستن این پیرزن فراهم نمودم ، یک بطری آب نیز برایش آوردم ...تشکر کرد و برایمان دعا نمود ،  هادی که ازدوستان خادم ما بود با پیرزن شروع به صحبت نمود.
...پیرزن مادر دو شهید بود و به دلیل کهولت سن نتوانسته بود مسیر نمایشگاه را همراه کاروان برود! ... شاید هم مامور بود که پیغام فرزند شهیدش را برساند!!  می گفت : چند شب پیش یکی از فرزندان شهیدم را در خواب دیدم ... فرزندم در عالم خواب به من گفت:

« ما خادمین مان را شفاعت می کنیم»

شرح شرهانی

هنوز صدای سید با آن لحن مقتدرانه اش در گوشم می پیچه زمانی که خطاب به بروبچه ها می گفت:
دوستان شما الآن در نقطه صفر مرزی نشسته اید. اونطرف این سیم خاردارها خاک عراق و اینکه به این راحتی و با این عزت و احترام و اقتدار تا اینجا می آییم همه از عزت و اقتداریست که این شهدا با خون خود برای ایران ما، برای مملکت اسلامی ما ساخته اند.
استاد از چند کیلومتر جلوتر برایمان می گفت. از سنگرهایی که دیواره ها و سقفهای اون به عرض بیش از دو وجب بتون ریزی شده.سنگرهایی کاملا بتونی. از سنگری میگفت که خود صدام اومده و از اونجا منطقه رو دیده. نزدیک 500 متر که جلوتر می آیی غریب به 14 کیلومتر اتاقکهایست 3در4 با فاصله های منظم. اینها سنگرهای فرماندهی عراق بوده . از اون کمی جلوتر می آیی، انواع و اقسام موانع، سیم خاردارهای حلقوی، فرشی(که نمونه هاش رو همینجا بصورت دست ساز جلوی چشم شما قراردادن تا بهتر بتونین تصور کنین)سیم خاردارهای خورشیدی-5 حلقه ی بهم تنیده شده- و انواع مینها ...
و حالا تازه می رسی به مانعی به نام کانال. کانالی به عرض 5 متر و به عمق 5 متر که کف اون سیم خاردارهای فرشی، خورشیدی، بشکه های فوگاز، انواع و اقسام مینها قرارداره . کانالی که آنچنان خاکبرداری شده که تا فاصله ی 3-4 متری قابل تشخیص نیست. خاکبرداری این کانالها با ماشینهای مخصوص انجام شده که تا اون زمان در ایران چنین عملیاتی انجام نشده بود. آنچنان خاکبرداری شده که اصلا معلوم نیست خاکش رو چطور و کجا بردن.
این موانع آنچنان طراحی شده که غیر قابل نفوذ ...
که البته شما می آیید و میبینید که رزمندگان دلیر ما از این موانع هم عبور کردن. اینجا بارها عراق اومد جلو و برگشت.... اومد جلو و برگشت...
حالا چرا ما اینجا رو کردیم یادمان ...


اینجا 1300 پیکر شهید اومده. توی معراج شهدایی که همینجا برپا شده...

هندوانه جگری گلگون داشت

خربزه شیرین بود

ولبو ـ  یا چغندر پخته ـ که پر از خون دل لیلا بود

دگران هم بسیار

گل کلم ماش و کدو قلقی و ترب هویج

طالبی شلغم و خرزهره. نخود سبز و خیار.

 

- مالک دنیا بود

دشت را وقف شقایق ها کرد.

دلم خوشست که نامم کبوتر حرم است

شرمنده تونیم شهدا، قافیه شد تو شعر ما
ردیف شعرمون همش، چی‌کار کردیم بعد شما؟

هرچی شما خاکی بودین، ساده و افلاکی بودین
دادیم شما رو بِکِشَن، با قپه‌ها، درجه‌ها

کوچیک بودیدم، حقیر بودیم، دادیم بزرگتون کنن
عکساتونو چاپ بزنن، رو پسترا و بنرا

این چاه اگه آبم داره، واسه‌ی ما خوب نون داره
چوب حراجتون زدیم، تو میدونا، خیابونا

آی خونه‌دار و بچه‌دار، زنبیل و بردار و بیار
پلاک و استخوان داریم، تحفه‌ی راه کربلا

پلاک و استخوان داریم، یک عالمه جوون داریم
شهری تو آسمون داریم، پاشین بیاین دکون ما

گردنمون که کج میشه، غرورمون فلج میشه
کی می‌دونه راست یا دروغ؟ شرمنده تونیم شهدا

گاهی یک‌سال آزگار، سراغتون نمی‌آییم
گاهی می‌گیم مارش بزنن، با تاج گل می‌یایم ادا

چند وقت یکبار لباستون، تو تنمون زار می‌زنه
و بال چفیتون می‌شیم، همایشا، نمایشا

جنگل مولایی شده، شهرمون از دوز و دغل
هر کی به فکر خودشه، سواره‌ها، پیاده‌ها

چی ‌کار کردیم بعد شما؟، به عقل جِنَّم نميامد!
سکه زدیم به نامتون، اما تو بازار رِبا

خلوص نیت نداریم، ما حاج همت نداریم
همش داریم بیرون می‌دیم، فوق لیسانس و دکترا

دکترامو می‌گن شما، بچه‌رو دپرس می‌کنید
دادیم که حذفتون کنن، از قصه‌ها، سانسورچیا

بچه‌هامون بچه‌هاتون، بنگی شدن، رنگی شدن
رومی شدن زنگی شدن، شرمنده‌ایم رومون سیا

من چی ‌بگم آخر شعر، جون و دلم آتیش گرفت
شهید کشی بسه دیگه، جون امام و شهدا

موضوع انشا

زنگ کلاس به صدا در آمد و بچه ها وارد کلاس شدند ، این زنگ درس انشاء داشتیم و همه ما منتظر بودیم تا معلم به کلاس بیاید و موضوع انشاء را روی تخته سیاه بنویسد. وقتی معلم وارد کلاس شد همه بچه ها بلند شدند . معلم با کت شلوار قهوه ای و کیف مشکی که همیشه با خود داشت وارد کلاس شد. به بچه ها گفت بفرمائید بنشینید ، بچه ها هم نشستند .

وقتی که معلم روی صندلی خود نشست اول دفتر حضور غیاب را برداشت و اسامی بچه ها را یکی یکی صدا  زد در همین حین...

ادامه نوشته

تويي كه هر چه درخت و پرنده رامش بود

تويي كه هر چه درخت و پرنده رامش بود

كسي كه نام خدا تكيه كلامش بود!

كسي شبيه خودم ... نه، خدا! چه مي گويم؟

كسي فراتر از اين حرفها كه مي گويم!

چقدر زود به آداب عشق پيوستيد

ميان تيغ و تبر بار خويش را بستيد

 

ادامه نوشته

خاک این شهید بوی عطر می دهد

دوشنبه بیست و چندم تیر ماه 87
ساعت یک ساعتی قبل از اذان صبح
هوا هم همچنان تاریک
روبروی مرقدی ایستاده ام
امام است
آری امام روح ا..
همراه یک دوجین از بچه ها
آرامم آرام آرامشی بعد از زیارت امام رضا(علیه السلام)
خسته ام ... بد جور... از فرسایس
نیم ساعت بعد از اذان راه می افتیم
سمت چپ
آری
بهشت زهرا
هوا گرگ و میش است
ویز ویز صدای اطرافیان قاتل اعصابم شده است
بهشت زهرا سر سبز است این درختان بلند... یادم نمی آید قبلا آنها را در اینجا دیده باشم... نه یادم نمی آید شاید به اینجا سر نزدم .
رد می شوم بی تفاوت از کنار تابلویی . نوشته شده به طرف سید احمد پلارک . اهمیتی ندارد
نشنیده ام
نمی شناسمش
خوب یکی مثل بقیه .
رد می شویم... همه با هم ... به هفتاد و دو تن می رسیم بسته است خوب شاید همه خوابند این وقت صبح حتی درب هفتاد و دو تن .
صدایی به گوشم می رسد برویم سر مزار پلارک .
ذهنم می گوید روی تابلو بود کنجکاو می شوم ... پلارک کیست؟
بر می گردم سه قبر از دور پیداست حاشیه اش میله است روی میله ها می نشینم یکی از خدام بهشت زهرا به صدا در می آید
خاک این شهید بوی عطر می دهد
...
امتحان کن
...
دستم را درون خاک بالای سرش می برم
فقط کمی خاک برداشتم
بو کردم ...
گفتم این که بو نمی دهد ...
ریختمش ... بوی عطر حرم آمد ...
.....
....
سرباز می خندید و من ماندم ...
فقط ماندم

مطلب از محتاج یک نگاه