دوشنبه بیست و چندم تیر ماه 87
ساعت یک ساعتی قبل از اذان صبح
هوا هم همچنان تاریک
روبروی مرقدی ایستاده ام
امام است
آری امام روح ا..
همراه یک دوجین از بچه ها
آرامم آرام آرامشی بعد از زیارت امام رضا(علیه السلام)
خسته ام ... بد جور... از فرسایس
نیم ساعت بعد از اذان راه می افتیم
سمت چپ
آری
بهشت زهرا
هوا گرگ و میش است
ویز ویز صدای اطرافیان قاتل اعصابم شده است
بهشت زهرا سر سبز است این درختان بلند... یادم نمی آید قبلا آنها را در اینجا دیده باشم... نه یادم نمی آید شاید به اینجا سر نزدم .
رد می شوم بی تفاوت از کنار تابلویی . نوشته شده به طرف سید احمد پلارک . اهمیتی ندارد
نشنیده ام
نمی شناسمش
خوب یکی مثل بقیه .
رد می شویم... همه با هم ... به هفتاد و دو تن می رسیم بسته است خوب شاید همه خوابند این وقت صبح حتی درب هفتاد و دو تن .
صدایی به گوشم می رسد برویم سر مزار پلارک .
ذهنم می گوید روی تابلو بود کنجکاو می شوم ... پلارک کیست؟
بر می گردم سه قبر از دور پیداست حاشیه اش میله است روی میله ها می نشینم یکی از خدام بهشت زهرا به صدا در می آید
خاک این شهید بوی عطر می دهد
...
امتحان کن
...
دستم را درون خاک بالای سرش می برم
فقط کمی خاک برداشتم
بو کردم ...
گفتم این که بو نمی دهد ...
ریختمش ... بوی عطر حرم آمد ...
.....
....
سرباز می خندید و من ماندم ...
فقط ماندم
مطلب از محتاج یک نگاه