"سیب" ، عزیزترین "سین" سفره ی هفت سین

بسم الله الرحمن الرحیم
 هر سال سفره ای پهن می شود و گرد هم جمع می شویم تمام هستیمان در هفت سین خلاصه میشود....سبزه...سمنو....سکه....سیب...و....
هفت سینمان اگر بوی تورا نداشته باشد که هفت سین نمی شود...حسین...
آری برای همین است که اگر ماهیهای تنگمان همان لحظه ی سال تحویل هم بمیرند غصه نمیخوریم
...آخر هنوز سیب را بر سر سفره داریم.....
سیب،ما را یاد تو می اندازد....و من نمیدانم قرابت تو با سیب از برای چیست؟
همین قدر میدانم که تا بوی آن بر مشامم می آید و سرخی آن چشمانم را نوازش می دهد تو به یادم می آیی...

به نقل از خیمه محبان

ادامه نوشته

سوگنامه

این ماشینیسم لعنتی پا به هر جا که می گذارد روح صفا و صمیمیت و سادگی را از آنجا می برد  نمی خواهم شاهد مثال برایتان بیاورم که احتیاجی نیست. بعضی چیزها همین طوری زیبا هستند... ساده، کج، ضربتی،  قاراشمیش... بعضی چیزها همین طوری ساده با صفایند؛ چیزهایی مثل زایر صفا...

ادامه نوشته

نخبه یعنی : ؟

چند وقت پیش به سردار گفتم : کاش به خانواده ایثارگران سهمیه تعلق نمی گرفت؛ تا این همه نق و نوق نمی شنیدیم. 

سردار گفتن : بذار هر کی هر چی می خواد بگه. اونا که نمی دونن اینا نخبه ان

با تعجب گفتم : نخبه؟ چرا؟

گفتن : حق داری تعجب کنی. ندیدی و کم شنیدی. تو رگ های تک تک این جوونا خون مردانی نخبه و فرهیخته جریان داره. مردانی که در درایت و شجاعت و زیرکی بی نظیر و یا کم نظیر بودند. مردانی که با میانگین سنی 20 سال، نقشه سرداران پیر و کارکشته بعث رو نقش بر آب می کرد. 

خون نخبه های گذشته در رگ های این جووناست. باید کشور رو به دست همین ها بسپریم. باید حمایتشون بکنیم تا در اثر مصائب و مشکلات به وجود آمده از دفاع مقدس (مادی و معنوی)از صحنه علم و جهاد علمی عقب نمونن. چشم امید انقلاب و اسلام در درجه اول به همین خانواده هاست که از امتحان سربلند بیرون اومدن.

من یه ساعت شنی ام

ساعت شنی رو که بر می گردونی شن ها دونه دونه که نه ، چند تا دونه با هم شروع  می کنن به لغزیدن. سر می خورن می رن پایین.

از روبرو اگه نگاه کنی، به طبقه بالایی ساعت شنی ، می بینی که یه شکل مثلث با گوشه های منحنی داره هی کوچیک و کوچیک تر می شه.

عوضش اون پایین (طبقه اولش رو میگم) یه چیزی هی بزرگ و بزرگ تر می شه. مجموعه شن هایی که سر خوردن و افتادن پایین.

نمی دونم شاید بغض من  و همه اونایی که امسال شهدا نطلبیدنمون مثل همون طبقه پایین ساعت شنی باشه  که هی داره بزرگ میشه و قفسه سینه  مون مثل طبقه بالایی اش که هی داره کوچیک می شه و به قلبمون فشار میاره.

من دیگه نمی تونم نفس بکشم.  ساعت 6 بعد از ظهر امروزه.8 صبح فردا یه دسته کبوتر که هنوز بند به پاشونه می خوان آزاد شن. بپرن برن به باغ فردوسشون. خوش به حالشون.

ساعت شنی رو اگه 14 بار کله پا کنم . راهیان نور راهی شده. به نیت 14 معصوم این کار رو میکنم. تا به سلامت برن و به سلامت برگردن.

ولی شاید ساعت شنی بدن من، بیشتر از 14 بار پر و خالی شه. بغضمو می گم. باید بشکنه و بشکنم و حسرت بکشم. 14 بار یا بیشتر . عشق همینه . هنر معشوق عاشق کشیه.

هر روز این 8 روز برنامه ام این باشه خوبه به نظرت؟ صبح که بیدار می شم چشمامو ببندم. نیت کنم که با بچه ها راهی می شم. اروند، فکه، هویزه، طلائیه ، 3 راهی شهادت.... و صلوات بفرستم و باهاشون هم صدا بشم

اگه یه روز فرشته ها،  بگن چی می خوای از خدا

دستامو باز میکنم و می گم به خواهش و دعا

شهادت شهادت، همه آرزومه

شهادت شهادت، همه آرزومه

....




و من که هنوز منتظرم ...

برای کارای شخصی رفته بودم تبریز و از قضا اختتامیه اردوی جنوب بود؛ یادواره ی سید شهدای اهل قلم شهید مرتضی آوینی.

آقای شهیدی رو دیدم و به درخواست ایشون باز زایرصفایی شدم تا ...

ادامه نوشته

نگهبانی دل در پادگان شهید باکری(رض)

پادگان شهید باکری  همون جاییه که هر کی رفته عاشق شده و دلش رو تو یه جایی از زمین بارون خورده اش با سبزه های مولود آفتابش جا می ذاره.  که همه شون بارها و بارها صدای حاج مهدی رو شنیدن  که می گفت آلله بنده سی توجه ایله! ...

از السابقون شنیدم که به هم می گفتن امشب رو من و فلانی و بیساری نگهبانیم تو پادگان شهید باکری.

پریدم کنار مسئول فرهنگی اتوبوس؛  که انتقال تجربه و  ایجاد حال و هوا تو اتوبوس رو وظیفه خودش می دونست .

پرسیدم : الله بنده سی! مگه پادگان نگهبان نداره؟

 

ادامه نوشته

اللهم عجل لولیک الفرج...

کربلا ۲۷۵ کیلومتر

خاطره خسروی سال ۸۲ را در حالی مینویسم که در آستانه ایام برگزاری اردوی جنوب قرار داریم و دست من از این سفر الهی کوتاه است و در حسرت این سیر به سمت شهدا کاروانیان عاشق را خواهم نگریست...

 

نقل از وبلاگ بیان

ادامه نوشته

امداد غیبی خیلی خیلی تابلو!!!


همه جوره دیده بودم. ولی این دیگه شاهکار بود. البته اینی رو  که براتون تعریف میکنم ، خودم ندیدم. شنیدم . از یه راوی که خدا حفظش کنه

سردار تعریف میکردن. و جماعت کف بر شده بودن. راجع به امداد غیبی می گفتن. کی می گفت؟ چی می گفت؟

سردار قاسمی ، سعید قاسمی، تعریف میکرد : از حضور خداوند متعال در شرایط سخت به شکل های مختلف و با نام" امدادهای غیبی".

می گفتن : رو یه بلم قرمز رنگ. از اون قرمزای جیغ ،که از هفت فرسنگی به چشم می خوره، نشسته بودم و داشتم شناسایی می کردم منطقه رو. یه هلی کوپتر اومد بالا سرم اما قبل از اینکه برسه بالا سرم" وجعلنا"یی رو از ته دل و با تمرکز خوندم و خودم رو سپردم به خدا.

 یارو  اسلحه رو نشونه رفته به پایین ، رو سطح مرداب و دنبال  بسیجی ، حزب اللهی نمی دونم از این جور موجودات که همه مرید خمینی(ره) بودن و هستن می گشت نا ناکارش کنه. درست بالاسرم بود. داشت منو  نگاه می کرد و چند متر این ور و اونروم رو. . اما نمی دید  من رو

خودم هم باورم نمی شد. آخه واقعا نگاهش به نگاهم گره می خورد ، ولی انگار من نامرئی بودم . نه تنها خودم که بلم هم نامرئی شده بود برا بنده خدا

کمی گشت و چون چیزی پیدا نکرد بیخیال شد و  رفت .

اونجا بود که مثل ابراهیم (ع) به چیزایی که می دونستم ایمان آوردم. به امداد غیبی که یک واقعیت غیرقابل انکاره

روایتی از اردوی جنوب سال83

آخرین اتوبوسی بود که اومد، اسمش علم الهدی بود. راه افتادیم رو به زنجان، تا ساعت چهار گشنه بودیم، شام رفتیم دانشگاه سنندج بعد بردنمون هتل پادگان با تختهای قشنگ! و سوله های طویل! و هوای خنک! طاق بستان چند تا از بچه ها رو جا گذاشتیم و ...

ادامه نوشته

ازدفترخاطراتم

هزار و سيصد و هشتاد و چهار- اسفند ماه

پانزدهم؛

...همه جای دانشگاه پر بود. نمی دانم یاد چی می افتم، ولی فضای آشنایی بود. هر طرف که می رفتی صدای آهنگران و کویتی پور می آمد، و یا شعرهای جنگ. البته بعضی محل های ثبت نام جدیدتر کار کرده اند. نوار مداحان امروزی را می گذارند.

ثبت نام تا فردا ادامه دارد...

ادامه نوشته

زایر نوشت

یکی از اساسی ترین سوالایی که برادرای عزیز زایر تو اردو از مسئولین اتوبوس می پرسن اینه که آقای فلانی چرا خانم ها انقدر تو مضیقه اند و ولوو سوار می شن اما ما باید سوار بر این مراکب رهوار به سمت جنوب بریم؟ اونوقت توی مسئولی که باید به قول بهرام صلواتیان یه ساعت آیه نازل کنی که به!!! البته که این اتوبوس های سی چهل ساله بهترن هرچیه الان سالهاست دارن تو جاده امتحان پس میدن...

 

این متن بر اساس یک خاطره واقعی تنظیم شده است.

ادامه نوشته

یکی بد تر از شما:

سلام

بقیع خیلی غریبه. خیلی. اما غربت حضرت پیامبر (ص) رو هم حتی تو اون حرم بزرگ به راحتی می شه حس کرد. روحی فداه
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و ....
استاد سبحانی تو کتابشون راحع به نظریات وهابیت کثیف نسبت به اعمال مسلمانان اعم از سنی و شیعه به بحث توسل اشاره کردن و ذکر کردن که 70 تن از مفتی های برادران اهل سنت توسل رو کاری صحیح و غیر شرک می دونن. حالا این وهابیت ، نامشروع داره حرف خودشو می زنه و از اسم اهل سنت سوئ استفاده می کنه
برن بمیرن که فکرمیکنن محبت اهل بیت و حضرت پیامبر با حرم و گنبد و ... تو دل مسلموناست. این محبت تو رگ های تاریخ با خون سید الشهدا جاویدانه.

لینک مناظره استاد سید محمد حسینی قزوینی با استاد مولوی عبد المجید مرادزهی از اساتید اهل سنت
http://www.shiayan.org/souti/monazere/Shiayan-ir-Monazere01.zip

زایر: کتاب شبهای پیشاور هم کتاب خیلی جالبیه اگه تونستین بخونینش.

آغاز سفر

- خاطره زیر را یکی از زائرین سال گذشته به دستم رسانده است. ان شاالله که امسال همه توفیق داشته باشیم.-

 

«اردوی جنوب سال گذشته، برای اولین بار قسمتم شد تا راهی این سفر زیارتی شوم. این سفر جدا اگر بی نظیر نباشد حداقل کم نظیر است. همسرم که در دانشگاه تبریز درس می خواند مرا به عنوان زائر مهمان ثبت نام کرده بود...

 

ادامه نوشته

مناطق مورد بازدید

سلام

دوستایی که هنوز داخل مجموعه هستن لطفا لطف کنید ما رو هم از اخبار کاروان و اوضاع احوال دانشکده ها آغاز سفر و... بی نصیب نذارین که دستمون کوتاس..

 

من هم لیست کلیه مناطق مورد بازدید رو اینجا میذارم البته بعضی هاشون نیازمند اخذ مجوزن...

ادامه نوشته