ساعت شنی رو که بر می گردونی شن ها دونه دونه که نه ، چند تا دونه با هم شروع می کنن به لغزیدن. سر می خورن می رن پایین.
از روبرو اگه نگاه کنی، به طبقه بالایی ساعت شنی ، می بینی که یه شکل مثلث با گوشه های منحنی داره هی کوچیک و کوچیک تر می شه.
عوضش اون پایین (طبقه اولش رو میگم) یه چیزی هی بزرگ و بزرگ تر می شه. مجموعه شن هایی که سر خوردن و افتادن پایین.
نمی دونم شاید بغض من و همه اونایی که امسال شهدا نطلبیدنمون مثل همون طبقه پایین ساعت شنی باشه که هی داره بزرگ میشه و قفسه سینه مون مثل طبقه بالایی اش که هی داره کوچیک می شه و به قلبمون فشار میاره.
من دیگه نمی تونم نفس بکشم. ساعت 6 بعد از ظهر امروزه.8 صبح فردا یه دسته کبوتر که هنوز بند به پاشونه می خوان آزاد شن. بپرن برن به باغ فردوسشون. خوش به حالشون.
ساعت شنی رو اگه 14 بار کله پا کنم . راهیان نور راهی شده. به نیت 14 معصوم این کار رو میکنم. تا به سلامت برن و به سلامت برگردن.
ولی شاید ساعت شنی بدن من، بیشتر از 14 بار پر و خالی شه. بغضمو می گم. باید بشکنه و بشکنم و حسرت بکشم. 14 بار یا بیشتر . عشق همینه . هنر معشوق عاشق کشیه.
هر روز این 8 روز برنامه ام این باشه خوبه به نظرت؟ صبح که بیدار می شم چشمامو ببندم. نیت کنم که با بچه ها راهی می شم. اروند، فکه، هویزه، طلائیه ، 3 راهی شهادت.... و صلوات بفرستم و باهاشون هم صدا بشم
اگه یه روز فرشته ها، بگن چی می خوای از خدا
دستامو باز میکنم و می گم به خواهش و دعا
شهادت شهادت، همه آرزومه
شهادت شهادت، همه آرزومه
....